ديها و پستى هاى زمين يكسان گردد و يا كره زمين يك پارچه نان پخته گردد باز آنچه را كه هست تصور نكرده ايم .
و اين گونه تعبيرها تنها در روايات نيست ، بلكه در آيات كريمه قرآن نيز آمده است ، مانند آيه (و اشرقت الارض بنور ربها) و آيه (و سيرت الجبال فكانت سرابا) و آيه (و ترى الجبال تحسبها جامده و هى تمر مرالسحاب ) - البته در صورتى كه مربوط به قيامت باشد - و همچنين آياتى ديگر، كه مانند روايات از نظامى خبر مى دهد كه ربط و شباهتى به نظام معهود دنيوى ندارد، چون پر واضح است كه روشن شدن زمين به نور پروردگارش غير از روشن شدن به نور آفتاب و ستارگان است .و همچنين سير و به راه افتادن كوهها در آن روز غير از سير در اين نشاه است ، زيرا سير كوه در اين نشاه نتيجه اش متلاشى شدن و از بين رفتن آنست ، نه سراب شدن آن ، همچنين بقيه آيات وارده در باب قيامت .و ما اميدواريم خداى سبحان توفيقمان دهد كه در اين معانى بحث مفصلى ايراد كنيم - ان شاء الله تعالى .
معناى بروز و ظهور خلق براى خداوند در روز قيامت (و برزو الله الواحد القهار)
و معناى بروزشان براى واحد قهار با اينكه تمامى موجودات هميشه براى خداى تعالى ظاهر و غير مخفى است ، اين است كه آن روز تمامى علل و اسبابى كه آنها را از خدايشان محجوب مى كرد از كار افتاده ، ديگر آن روز، با ديد دنيائيشان هيچ يك از آن اسباب را كه در دنيا اختيار و سرپرستى آنان را در دست داشت نمى بينند، تنها و تنها سبب مستقلى كه موثر در ايشان باشد خداى را خواهند يافت ، همچنان كه آيات بسيارى بر اين معنا دلالت دارد و مى رساند كه در قيامت مردم به هيچ جا ملتفت نشده و به هيچ جهتى روى نمى آورند، نه با بدنهايشان و نه با دلهايشان ، و نيز به احوال آن روزشان و به احوال و اعمال گذشته شان توجه نمى كنند، الا اينكه خداى سبحان را حاضر و شاهد و مهيمن و محيط بر آن مى يابند.
دليل بر اين معانى كه گفتيم توصيف خداى سبحان است در آيه مورد بحث به (واحد قهار) كه اين توصيف به نوعى غلبه و تسلط اشعار دارد، پس بروز مردم براى خدا در آن روز ناشى از اين است كه خدا يكتاست ، و تنها اوست كه وجود هر چيز قائم به او است ، و تنها اوست كه هر موثرى غير خودش را خرد مى كند، پس چيزى ميان خدا و ايشان حائل نيست ، و چون حائل نيست پس ايشان براى خدا بارزند، آنهم بارز مطلق .

و ترى المجرمين يومئذ مقرنين فى الاصفاد سرابيلهم من قطران و تغشى وجوههم النار 


كلمه (مقرنين ) از ماده (تقرين ) است كه به معناى جمع نمودن چيزى است با فرد دوم همان چيز (و خلاصه قرين كردن ميان دو چيز است ).و كلمه (اصفاد) جمع (صفد) است كه به معناى غل و زنجير مى باشد كه با آن دستها را به گردن مى بندند.ممكن هم هست به معناى مطلق زنجير باشد كه دو نفر اسير را با هم جمع مى كند و قرين مى سازد.و كلمه (سرابيل ) جمع (سربال ) است كه به معناى پيراهن مى باشد.و كلمه قطران چيزى سياه رنگ و بدبو است كه به شتران مى مالند، و در قيامت آن قدر بر بدن مجرمين مى مالند كه مانند پيراهن بدنشان را بپوشاند.و كلمه (تغشى ) از (غشاوه ) - به فتح غين - به معناى پوشيدن مى باشد.وقتى گفته مى شود:(غشى ، يغشى ، غشاوه ) يعنى آن را پوشانيد و در لفافه پيچيد، و معناى اين دو آيه روشن است .
پاداش و كيفر هر نفسى همان كرده هاى نيك و بد خود او است 

ليجزى الله كل نفس ما كسبت ان الله سريع الحساب 

معناى آيه روشن است .و ظاهر اين آيه دلالت مى كند بر اينكه پاداش و كيفر هر نفسى همان كرده هاى نيك و بد خود اوست ، چيزى كه هست صورتش فرق كند.بنا بر اين ، آيه مورد بحث جزو آياتى است كه اوضاع و احوال قيامت را نتيجه اعمال دنيا مى داند.
آيه شريفه نخست جزاى اعمال را در روز جزاء بيان نموده و سپس انتقام اخروى خدا را معنا مى كند و مى فهماند كه انتقام او از قبيل شكنجه دادن مجرم بخاطر رضايت خاطر نيست ، بلكه از باب به ثمر رساندن كشته اعمال است .و به عبارت ديگر از باب رساندن هر كسى به عمل خويش است .
و اگر اين معنا را با جمله (ان الله سريع الحساب ) تعليل نموده ، براى اشاره به اين نكته است كه پاداش مذكور بدون فاصله و مهلت انجام مى شود،
چيزى كه هست ظرف ظهور و تحققش آن روز است .و يا خواسته است بفهماند كه حكم جزاء و نوشتن آن سريع و دوش به دوش ‍ عمل است الا آنكه ظهور و تحقق جزاء در قيامت واقع مى شود.و برگشت هر دو احتمال در حقيقت به يك معنا است .

هذا بلاغ للناس و لينذروا به و ليعلموا انما هو اله واحد و ليذكر اولوا الالباب 

كلمه (بلاغ ) - بطورى كه راغب گفته - به معناى تبليغ و يا به قول بعضى ديگر به معناى كفايت است .
و اين آيه خاتمه سوره ابراهيم (عليه السلام ) است ، و مناسب تر آنست كه كلمه (هذا) را اشاره به مطالب سوره بگيريم نه به مجموع قرآن - چنانكه بعضى پنداشته اند - و نه به آيه (و لا تحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون ) و آيات بعد از آن تا آخر سوره - چنانكه بعضى ديگر پنداشته اند.
حرف لام در جمله (لينذروا به ...) لام غايت و عطف است بر لام ديگرى كه در تقدير است و به خاطر فخامت و عظمت امر حذف شده ، چون آن قدر عظيم الشان است كه فهم مردم به آن احاطه نمى يابد و آن قدر مشتمل بر اسرار الهى است كه مردم طاقت درك آن را ندارند، و عقول بشر تنها مى تواند نتائج آن اسرار را درك كند، و آن همين انذارى است كه گوشزدشان مى شود.و خلاصه كلام اينكه :عظمت آن اسرار به حدى است كه ممكن نيست آن را در قالب الفاظ كه تنها راه تفهيم حقايق است گنجانيد.آنچه ممكن است اين است كه بشر را از آنها ترسانيده ، به وحدانيت خدا آگاه ساخت و مومنين را متذكر نمود و همين هم بس است ، زيرا منظور اتمام حجت به وسيله آيات توحيد است .آن كه به خدا ايمان ندارد با شنيدن آن آيات حجت برايش تمام مى شود و آن كه ايمان دارد از همين آيات توحيد به معارف الهى آشنا مى شود و نيز مومنين متذكر مى شوند.
و با در نظر گرفتن اين بيان ، آيات آخر سوره با آيات اول آن مرتبط و متطابق مى شوند.در اول سوره فرمود:(كتاب انزلناه اليك لتخرج النا س من الظلمات الى النور باذن ربهم الى صراط العزيز الحميد) - كتابى است كه بر تو نازل كرديم تا مردم را به اذن پروردگارشان از ظلمتها به سوى نور، به سوى راه خداى عزيز و حميد بيرون آرى )
و ما در ذيل آن گفتيم كه مدلول آن مامور شدن رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) به دعوت و تبليغ به سوى راه خداست بعنوان اينكه خدا پروردگار عزيز و حميد ايشان است ، و بدين وسيله مردم را از ظلمتها به سوى نور بيرون مى آورد.حال اگر پذيرفتند و ايمان آوردند، از
ظلمتهاى كفر به سوى ايمان بيرون شده اند، و اگر نپذيرفتند انذارشان كند، و بر توحيد حق تعالى واقفشان سازد و جهلشان را مبدل به علم نمايد كه اين خود نيز نوعى بيرون كردن از ظلمت به نور است ، و لو اينكه به ضرر آنها تمام مى شود (چون انكار دعوت يك پيغمبر از روى جهل با انكار از روى علم و عمد يكسان نيست ) ولى در هر دو حال دعوت پيغمبر انذار مردم است .چيزى كه هست نسبت به عموم انذار و اعلام وحدانيت خداست ، و بس ، ولى نسبت به