ن معنا را متفرع بر لعنت تا روز جزا نمود، در نتيجه معناى كلامش اين مى شود: حالا كه مرا تا قيامت لعنت كردى ، تا قيامت هم عمرم بده ، و وقتى در خواستش مستجاب شد آنچه كه در دل پنهان كرده بود اظهار داشته گفت : هر آينه همگى آنان را گمراه ميكنم .قال فانك من المنظرين الى يوم الوقت المعلوم 

روزى كه تا آن به شيطان مهلت داده شده روز قيامت نيست ! 
اين جمله جواب خداى تعالى به ابليس است و در آن اجابت قسمتى از خواسته او و هم رد قسمتى ديگر آنست . اجابت است نسبت به اصل عمر دادن و رد است نسبت به قيدى كه او به كلام خود زد، و آن اينكه اين مهلت تا قيامت باشد، و لذا فرمود مهلت ميدهم اما تا روزى معلوم ، نه تا قيامت . و با در نظر گرفتن سياق دو آيه مورد بحث بسيار روشن به نظر مى رسد كه (يوم وقت معلوم ) غير از (يوم يبعثون ) است . و معلوم مى شود خداى تعالى دريغ ورزيده از اينكه او را تا قيامت مهلت دهد، و تا روز ديگرى مهلت داده كه قبل از روز قيامت است .
از اينجا ميتوان فهميد كه گفتار آن مفسرى كه گفته (خداوند دعاى او را مستجاب نمود و همه خواسته اش را انجام داده و دو تعبير (يوم وقت معلوم ) و (يوم يبعثون ) به يك معنا است ) صحيح نيست . همچنين دليلى كه آورده و گفته است (خداوند در سوره اعراف بطور مطلق جواب داده كه تو از منظرين هستى (قال فانك من المنظرين ) ناتمام است .
و اما اينكه گفت هر دو روز ( يوم وقت معلوم ، و يوم يبعثون ) به يك معنا است فسادش از گفتار گذشته ما معلوم شد. و اما ناتمام بودن دليلش از اين رو است كه همواره مطلقات قرآن بر مقيداتش حمل مى شود، چون بعضى از قرآن بعضى ديگرش را معنا مى كند، در سوره اعراف مطلق آورده و در آيه مورد بحث و همچنين در سوره (ص ) مقيدش كرده است .
(وقت معلوم ) به چه معناست و براى چه كسى معلوم است ؟
حال مى پردازيم به اينكه وقت معلوم به چه معنا است ، و براى چه كسى معلوم است ؟ در قرآن كريم موارد متعددى است كه چيزى را موقت به وقت معلوم ، و يا مقدر به قدر معلوم مى كند، نظير آيه (و ما ننزله الا بقدر معلوم ) كه در همين سوره گذشت ، و آيه (اولئك لهم رزق معلوم ) مقصود از آن ، وقت و قدر، و رزقى است كه نزد خدا معلوم است . و اما اينكه در آيه مورد بحث وقت مذكور براى ابليس هم معلوم است يا نه از لفظ آيه فهميده نمى شود.
و اينكه بعضى گفته اند: براى ابليس معلوم نبوده ، چون معلوم بودنش مستلزم وادارى او است به معصيت ، سخنى بى دليل است ، چون اگر جواب خداى تعالى به ابليس براى ما مبهم است دليل نمى شود بر اينكه براى ابليس هم مبهم بوده و اشكال اغواء به معصيت هم در اين مورد يعنى در مورد ابليس كه ريشه همه معصيتها است وارد نمى شود - دقت فرماييد. علاوه بر اينكه ابليس براى بار دوم گفت : (همه آنان را اغواء مى كنم ) و اين خود شاهد است بر اينكه او مى دانسته كه تا آخرين فردى كه از بشر زنده است و او دسترسى به اغوايشان دارد زنده مى ماند پس معلوم مى شود كه او از جمله (تا روز وقت معلوم ) فهميده كه مقصود آخرين روز عمر بشر، و آخرين روز زندگيش در زمين ، و آخرين فرصتى است كه او مى تواند به كار اغواى خود ادامه دهد.
به ابن عباس هم نسبت داده اند كه او گفته منظور از (يوم ) در آيه ، آخرين روز تكليف است كه همان روز نفخ اول است كه تمامى خلائق مى ميرند و بيشتر مفسرين نيز اين سخن را پذيرفته اند.
و گويا ابن عباس از اينجا استفاده كرده كه ابليس تا آن روز به كار خود مشغول است ، زيرا تا تكليف است مخالفت و معصيت تصور دارد، و قهرا چنين روزى با روز نفخ اول تطبيق مى گردد، پس (يوم وقت معلوم ) كه خدا تا آن روز ابليس را مهلت داده همان روز نفخ اول است ، و ميان نفخه اول و دوم كه همه را زنده مى كند چهار صد و يا چهل سال ( به اختلاف روايات ) فاصله دارد، و تفاوت ميان آنچه كه ابليس خواسته و آنچه كه خدا اجابت فرموده همين چند سال است .
و اين وجه خوبى است ، اما عيبى كه دارد اين است كه دعوى (تا تكليف هست مخالفت و معصيت تصور دارد) مقدمه ايست كه نه در حد خود روشن است ، و نه دليلى بر آن است ، براى اينكه بيشتر اعتماد مفسرين در اين دعوى به آيات و رواياتى است كه هر كفر و فسق موجود در نوع آدمى را مستند به اغواى ابليس و وسوسه او مى داند، مانند (آيه الم اعهد اليكم يا بنى آدم ان لا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين ) و آيه (و قال الشيطان لما قضى الامر ان الله وعدكم وعد الحق و وعدتكم فاخلفتكم ...) و آياتى ديگر كه مقتضاى آنها اين است كه تا تكليف باشد ابليس هم هست ، و تكليف هم باقى است تا آدمى باقى باشد، و از اينجا نتيجه بالا را گرفته اند. و ليكن در اينكه استناد معصيت آدميان به اغواى شيطان تا اندازه اى مستفاد از آيات و روايات است حرفى نيست ، چيزى كه هست اين آيات و روايات تنها اقتضاء دارند كه تا معصيت و گمراهى در زمين باشد ابليس هم هست ، نه اينكه تا تكليف هست ابليس ‍ هم باشد، چون دليلى نداريم كه ملازمه ميان وجود معصيت و وجود تكليف را اثبات كند.
بلكه دليل عقلى و نقلى قائم است بر اينكه بشر به سوى سعادت سير نموده و اين نوع به زودى به كمال سعادت خود مى رسد و مجتمع انسانى از گناه و شر رهايى يافته ، به خير و صلاح خالص مى رسد، به طورى كه در روى زمين جز خدا كسى پرستش ‍ نمى شود و بساط كفر و فسوق برچيده مى گردد، و زندگى نيكو گشته مرضهاى درونى و وساوس قلبى از ميان مى رود.
ما تفصيل اين مطلب را در مباحث نبوت ، در جلد دوم اين كتاب و نيز در قصص نوح در جلد دهم بحث نموديم ، و از آيه (ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس ليذيقهم بعض الذى عملوا لعلهم يرجعون ) و نيز آيه (و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون ) هم اين معنا به خوبى به دست مى آيد. پس دليلى كه مفسرين به آن استناد جستند اين دلالت را دارد كه (روز وقت معلوم ) كه سرآمد مهلت ابليس است ، روز اصلاح آسمانى بشر است كه ريشه فساد به كلى كنده مى شود و جز خدا كسى پرستش نمى گردد، نه روز مرگ عمومى بشر با نفخه اول .

قال رب بما اغويتنى لازينن لهم فى الارض و لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين 

حرف (باء) در جمله (بما اغويتنى ) باء سببيت است ، و حرف (ما) مصدريه است كه جمله را چنين معنا مى دهد: (پروردگارا من اغواء كردنت را سبب قرار مى دهم براى اينكه فساد را در نظر بشر جلوه دهم و بدينوسيله اغواى خودم را در دل آنها هم بيندازم ) و اين همان معنايى است كه از جمله (اغويناهم كما غوينا) نيز استفاده مى شود.
و اينكه بعضى از مفسرين گفته اند كه (باء براى قسم است و معناى جمله اين است كه پروردگارا به اينكه مرا اغواء كردى سوگند كه چنين و چنان مى كنم ) از بى پايه و بى مايه ترين تفسيرهاست ، چون نه در قرآن و نه در سنت جايى ديده نشده كه به مثل اغواء يا اضلال سوگند خورده شود. علاوه بر اينكه اصلا معناى قسم كه تعظيم ( مقسم به ) است در اغواء و اضلال مورد ندارد.

توضيح در مورد نسبت اغواء به خدا در (رب بما اعوتينى ...) 
و از اينكه ابليس اغواى خود را به خدا نسبت داد و خدا هم نه آن را رد كر