شند، چنين اظهار كرد كه او به زودى نسبت به آنچه كه تصميم گرفته مستقل و بى نياز از خدا خواهد شد، و خواستش بر خواست خدا پيشى خواهد گرفت ، چون خدا از خلقت انسانها اين را خواسته بود كه خليفه خود در زمينشان نموده و ايشان را بندگان خود كند، ولى او مى خواهد نگذارد اين خواسته خدا صورت بندد. و جمله (و لا تجد اكثرهم شاكرين ) اشاره روشنى به اين معنا دارد.
خداى تعالى در قبال اين اظهار پاسخ داده است كه : آنچه گفتى كه به زودى همه آنها را گمراه مى كنى ، و آنچه كه استثناء نمودى و چنين اظهار نمودى كه به زودى مستقل مى شوى ، و همه اين كارها را به حول و قوه و مشيت خود ميكنى سخت اشتباه كردهاى ، زيرا غير من كسى مستقل نيست ، و كسى جز من مالك اين تصرفات و حاكم در آن نيست ، از هر كسى هم كه سر زند به حكم و قضاى من است .
اگر اغواء كنى به اذن من كردى و اگر نتوانى و ممنوع شوى به مشيت من ممنوع شده اى ، و تو از ناحيه خود مالك هيچ چيزى نيستى . تنها مالك و اختياردار آن امورى هستى كه من مالكت كرده ام ، و آنچه كه من قضائش را رانده باشم ، و من چنين رانده ام كه تو نسبت به بندگان من هيچ كار نتوانى بكنى ، مگر تنها آنهايى كه پيرويت كنند ...

ان عبادى ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين 

اين همان قضايى است كه گفتيم در آيه سابق در امر اغواء به رانده شدنش اشاره شده ، كه مى فرمايد غير او كسى در آن دخالتى ندارد.
و حاصل مطلب اين است كه آدم و فرزندانش همگيشان بندگان خدايند، و چنان نيست كه ابليس پنداشته بود كه تنها مخلصين بنده او هستند، و چون بنده خدا هستند به شيطان تسلطى بر ايشان نداده تا هر چه مى خواهد - كه همان اغواى ايشانست - مستقلا انجام دهد و گمراهشان كند، بلكه همه افراد بشر بندگان اويند، و او مالك و مدبر همه است ، چيزى كه هست شيطان را بر افرادى كه خودشان ميل به پيروى او دارند و سرنوشت خود را به دست او سپرده اند مسلط فرموده ، اينهايند كه ابليس بر آنان حكمفرمايى دارد.
آيه : (ان عبادى ليس لك عليهم سلطان ...) متضمن سه جواب به ابليس است 
پس اگر در آيه شريفه دقت به عمل آوريم خواهيم ديد كه آيه شريفه ابليس را از سه جهت اصلى پاسخ رد داده است .
اول اينكه ابليس بندگان خداى را منحصر در مخلصين كرده ، و سلطنت خود را بر آنان نفى نموده و ما بقى افراد بشر را كه بر آنان تسلط دارد بنده خدا ندانسته است ، و خداى تعالى در پاسخش همه افراد بشر را بنده خود خواند. چيزى كه هست سلطنت ابليس را نسبت به بعضى از بندگانش نفى و نسبت به بعضى ديگر اثبات نمود.
دوم اينكه آن ملعون براى خود در اغواى بشر دعوى استقلال نمود (همچنانكه از ظاهر جمله (لاغوينهم ) كه در سياق مخاصمه با خدا و انتقام واقع شده استفاده مى شود) و خداى سبحان او را در اين ادعا رد نموده پندارش را باطل خواند، و فرمود كه دشمنى او و انتقامش نيز ناشى از قضاى خداست ، و تسلطش بر بشر ناشى از تسلط او است كه او را نسبت به اغواى آنانكه به سوء اختيار از او پيروى كنند تنها مسلط فرموده است .
بنا بر اين ابليس ملعون نبايد به خود ببالد، زيرا عليه خدا كارى از پيش خود نكرده و امرى را عليه او فاسد ننموده است ، چون اگر اهل ضلالت را اغواء كرده ، به قضاى خداى سبحان - كه اهل ضلالت مى بايستى به وسيله وى در گمراهى خود بمانند - كرده است ،
و حتى خود آن ملعون هم به اين معنا تا حدى اعتراف نموده ، و در خصوص غوايت خود گفته است (رب بما اغويتنى ). و نيز اگر مخلصين را استثناء نموده باز به قضاى خدا بوده است .
اين معنايى كه آيه كريمه آن را افاده مى كند، و مى فرمايد هم تسلط ابليس بر ضلالت گمراهان ، و هم رهايى دادن مخلصين از شر او هر دو قضاى خداست ، خود يكى از اصول مهمى است كه توحيد قرآن آن را افاده مى كند، مثلا در سوره يوسف مى فرمايد: (ان الحكم الا لله ) و در سوره قصص مى فرمايد: (و هو الله لا اله الا هو له الحمد فى الاولى و الاخرة و له الحكم ) و در آل عمران مى فرمايد: (الحق من ربك ) و در يونس مى فرمايد: (و يحق الله الحق بكلماته ) و همچنين آياتى ديگر كه دلالت دارند بر اينكه هر حكم ايجابى و يا سلبى كه هست همه از خداست و به قضاء او به كرسى مى نشيند.
از اينجا معلوم مى شود كه بعضى از مفسرين در تفسير خود نسبت به جمله (الا من اتبعك من الغاوين ) چقدر مسامحه و سهل انگارى نموده اند، زيرا گفته اند: پيروان ابليس وقتى دعوت او را مى پذيرند و متابعتش مى كنند قهرا ابليس بر آنان سلطنت خواهد يافت و هر چند كه اين بخاطر عدول آنان از هدايت الهى به دعوت و غوايت او است ، و ليكن قهرا او داراى سلطان خواهد شد، پس ‍ سلطنت ابليس نه از خداست ، و نه از خودش ، بلكه از سوء اختيار پيروان او است .
وجه فساد اين سخن اين است كه : استقلال و قوت ذاتى از ابليس سلب و به ذوات اشياء داده شده و حال آنكه اگر بنا باشد ابليس از پيش خود مالك چيزى نباشد اشياء هم مالك هيچ چيز خود نخواهند بود و بدون اذن خدا، هيچ چيز حتى ضروريات و لوازم ذات را مالك نيستند مگر به اذن خدا و تمليك او - دقت فرمائيد.
رواياتى چند درباره نفخ روح در كالبد آدم عليه السلام 
جهت سومى كه خداى تعالى از كلام ابليس رد نموده اين است كه سلطنت ابليس بر اغواى هر كس كه گمراهش مى كند، هر چند كه به جعل خداى سبحان و تسليط اوست ،
الا اينكه اين تسليط خدايى ابتدايى نيست و چنان نيست كه خداى تعالى افرادى را بدون جهت دستخوش اغواى شيطان نموده ، افرادى ديگر را از شر او حفظ نمايد، چون چنين رفتارى را نمى توان به ساحت قدس خداى سبحان نسبت داد، بلكه اگر جمعى را دستخوش اغواى او مى كند به عنوان مجازات و مسبوق به غوايت خودشان است .
دليل بر اين نكته جمله (الا من اتبعك من الغاوين ) است كه مى فرمايد: ابليس تنها آن جمعى را اغواء مى كند كه خود آنان غوايت دارند، و به اقتضاى همان غوايت خودشان در پى اغواى شيطان مى روند. پس اغواى شيطان اغواى دومى است . آرى ، در اين مساله يك اغواء است به دنبال غوايت و غوايت عبارت است از همان جرمهايى كه خود آدميان مرتكب مى شوند و اغواى ابليس مجازاتى است از جانب خداى سبحان .
و اگر اين اغواء، ابتدايى و از ناحيه ابليس بود، و گمراهان به دست ابليس گمراه مى شدند بايد خودشان هيچ تقصيرى نداشته باشند و همه ملامتها متوجه ابليس باشد، نه مردم ، و حال آنكه او خودش به حكايت قرآن كريم در روز قيامت مى گويد: (و ما كان لى عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لى فلا تلومونى و لوموا انفسكم ).
البته اين سخن از ابليس نيز پذيرفته نيست ، زيرا ابليس هم به خاطر سوء اختيارش و اينكه به كار اغواى مردم پرداخته ، و به عبارتى بخاطر امتناعش از سجده بر آدم ملامت مى شود. آرى ، او ولايت بر اغواء را به عهده خود گرفت و ولى گمراهان گرديد، همچنانكه خداى سبحان در جاى ديگر از كلامش بدان اشاره نموده مى فرمايد: (انا جعلنا الشياطين اولياء للذين لا يؤ منون ) و نيز در آيه ديگرى كه روشن ترين آيه مؤ يد بيان ما است مى فرمايد: (كتب عليه انه من تولاه فانه يضله و يهديه الى عذاب الس