لم را راه دادى ديگر در باره آنها شفاعت مكن و به دفاع از آنان برمخيز. لوط وقتى از انصراف آنها مايوس شد ناگزير دختران خود را به آنان عرضه كرد تا با آنها ازدواج كنند و از ميهمانانش دست بردارند و گفت : اگرخواهيد كارى كنيد اينها دختران من هستند. بيان اينكه چطور حاضر شد دختران خود را عرضه بدارد، در تفسير سوره هود گذشت .

لعمرك انهم لفى سكرتهم يعمهون ... من سجيل 

معناى آيه (لعمرك انهم لفى سكرتهم يعمهون ...) 
راغب در مفردات ميگويد: كلمه (عمارت ) ضد خرابى است ، و (عمر) اسم مدت عمارت و آبادى بدن است ، يعنى مدت زندگى . و چون معناى عمر، عمارت بدن به وسيله روح است ، قهرا معنايش غير از معناى بقاء است ، چون بقاء ضد فناء است و قيد روح در آن نيست و بخاطر همين كه قيد روح در معناى بقاء نيست مى بينيم كه خداى تعالى را همواره به وصف بقاء توصيف مى كنند و مى گويند بقاى خدا، و نمى گويند عمر خدا، و اگر هم به كلمه عمر خدا تعبير مى كنند بسيار كم است .
آنگاه مى گويد: (عمر) - به ضم عين - و نيز (عمر) به فتح عين - به يك معنى است ، با اين تفاوت كه در موقع سوگند دومى را بكار مى برند و مى گويند (لعمرك )، مانند (لعمرك انهم لفى سكرتهم ).
خطاب در (لعمرك ) خطاب به رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) اسلام است يعنى به بقاى تو سوگند. و اينكه بعضى گفته اند خطاب مذكور خطاب ملائكه به لوط است و ملائكه به عمر لوط سوگند خورده اند اشتباه است ، و از سياق آيه دليلى بر گفته خود ندارند.
كلمه (يعمهون ) از ماده (عمه ) و به معناى تردد و سرگردانى است ، و كلمه (سجيل ) به معناى سنگ عذاب است ، كه معناى مفصل آن در تفسير سوره هود گذشت .
معناى آيه اين است كه : اى محمد! به زندگى و بقاى تو سوگند كه قوم نامبرده در مستى خود - كه همان غفلت از خدا و فرورفتگى در شهوات و فحشاء و منكر است - متردد بودند لا جرم صداى مهيب ايشان را گرفت در حالى كه داشتند وارد بر اشراق ، و دميدن صبح مى شدند، كه ناگاه بالاى شهرشان را پايين ، و پايين را بالا كرديم ، و شهر را يكباره زير و رو نموديم ، و علاوه بر آن سنگى از سجيل بر آنان بارانديم .

ان فى ذلك لايات للمتوسمين ... للمؤ منين 

كلمه (آيه ) به معناى علامت و نشانه است ، و منظور از (آيات ) كه در اول آيه است نشانه هايى است كه بر وقوع حادثه اى دلالت كند، مانند بقايا و آثار آن حادثه . و مراد از كلمه (آيه ) كه در دو آيه بعد آمده ، علامتى است براى مؤ منين كه بر حقانيت دعوت الهى و انذار آن دلالت كند. و كلمه (توسم ) به معناى تفرس و منتقل شدن از ظاهر چيزى به حقيقت و باطن آنست .
و معناى آيه اين است : در جريان اين عذابى كه بر قوم لوط آمد، و بلاد آنها را نابود كرد، علامتها و بقاياى آثارى است كه هر متفرس و زيركى از ديدن آن به حقيقت جريان منتقل مى شود، چون اين علامات سر راه هر عابرى است و هنوز بطور كلى نابود نشده است ، و اين خود براى مؤ منين نشانه ايست كه بر حقيقت انذار و دعوت دلالت مى كند، و معلوم مى سازد كه آنچه پيغمبران از آن انذار مى كردند حقيقت دارد و شوخى نيست .
با اين بيان روشن مى گردد كه چرا يكجا جمع آورد و فرمود آيات و جاى ديگر مفرد آورد و فرمود (آية ).
توضيحى در مورد (اصحاب ايكه ) و (اصحاب حجر)

و ان كان اصحاب الا يكة لظالمين ... فانتقمنا منهم و انهما لبامام مبين 

كلمه (ايكه ) به معناى درخت به هم پيچيده است ، و جمع آن (ايك ) است ، و به طورى كه گفته شده (قوم ايكه ) در سرزمينى پر درخت چون جنگل زندگى مى كرده اند كه درختهايش سر به هم داده بود.
و نيز بطورى كه گفته شده اين مردم ، معاصر با شعيب (عليه السلام ) و قوم او بودند، و يا يك طائفه از قوم او بوده اند. مؤ يد اينكه طائفه اى از قوم او بوده اند اين است كه در ذيل آيه مى فرمايد: (و انهما لبامام مبين )، يعنى منزلگاه قوم لوط و قوم ايكه ، هر دو بر سر بزرگ راهى قرار داشت . و اين را مى دانيم كه مقصود از اين راه ، آن راهى است كه مدينه را به شام وصل كند. بلادى كه در اين مسير قرار داشته اند منزلگاه قوم لوط و قوم شعيب بوده اند، و چون مى دانيم كه همه اين مسافت جنگلى بوده است ، نتيجه گيريم كه قوم ايكه يك طائفه از قوم شعيب و سرزمين ايشان يك ناحيه از حوزه دعوت شعيب بوده كه خداوند بخاطر كفرشان هلاكشان نموده است ، و در سوره هود داستانشان گذشت .
در جمله (فانتقمنا منهم ) ضمير جمع به اصحاب ايكه بر مى گردد. بعضى گفته اند هم به ايشان و هم به قوم لوط بر مى گردد. و معناى آيه روشن است .

و لقد كذب اصحاب الحجر المرسلين ... ما كانوا يكسبون 

(اصحاب حجر) عبارتند از قوم ثمود، يعنى قوم صالح پيغمبر. و حجر اسم شهرى بوده كه در آن زندگى مى كرده اند، و قرآن ايشان را جزو جمعيت هايى شمرده كه همه پيغمبران را تكذيب مى كرده اند، با اينكه خود معاصر صالح بوده اند جهتش هم اين است كه دعوت همه انبياء به يك چيز بوده ، پس اگر كسى يكى از ايشان را تكذيب كند گويا همه را تكذيب كرده است . (و آتيناهم آياتنا فكانوا عنها معرضين ) - اگر مراد از (آيات ) آنطور كه از ظاهر بر مى آيد، معجزات و خوارق عادت باشد، قهرا مقصود از آن داستان ناقه و آب خوردنش ، و آن حوادثى خواهد بود كه قوم صالح از آن مشاهده كردند، كه يكى هم عذاب بعد از پى كردن آن بود، و داستانش ‍ در سوره هود گذشت . و اگر مقصود از آن معارف الهيه اى باشد كه صالح (عليه السلام ) آن را بر ايشان ابلاغ نموده ، و يا هم آن و هم اين باشد كه مساله روشن است .
( و كانوا ينحتون من الجبال بيوتا آمنين ) - يعنى ايشان در كوهها و غارهايى كه در كوه كنده شده بود سكونت نموده به خيال خود ايمن از حوادث زمينى و آسمانى زندگى مى كردند.
(فاخذتهم الصيحة مصبحين ) - يعنى صيحه عذاب كه هلاكشان در آن اتفاق افتاد ايشان را بگرفت . در سابق اشاره كرديم كه آمدن عذاب در عين خاطر جمعى و ايمنى ناگوارتر است ، و اگر در اينجا اينطور بيان كرده به مناسبت آيه ايست كه در صدر آيات فرمود: (عذاب من عذابى دردناك است ).
( فما اغنى عنهم ما كانوا يكسبون ) - يعنى آن اعمالى كه براى ايمنى خود و تامين سعادت زندگى خود انجام داده بودند نتوانست جلو عذاب را بگيرد.

بحث روايتى
(چند روايت در ذيل برخى از آيات گذشته ) 
در الدر المنثور است كه ابن منذر و ابى ابن حاتم از مصعب بن ثابت روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به جمعى از اصحاب عبور كرد كه داشتند مى خنديدند. فرمود: بياد بهشت و دوزخ بيفتيد، دنبال اين قضيه اين آيه نازل شد: (نبى ء عبادى انى انا الغفور الرحيم ).
مؤ لف : در معناى اين روايت روايات ديگرى است ، ليكن معناى آيه با قضيه اى كه در روايت آمده انطباق روشنى ندارد.
و در همان كتابست كه ابو نعيم در كتاب حليه از جعفر بن محمد روايت كرده كه در ذيل جمله (ان فى ذلك لايات للمتوسمين ) فرمود: (متوسمين ) به معناى (متفرسين ) يعنى تيزهوشان است .
و نيز در همان كتابست كه بخارى در تاريخ خود و ترمذى ، ابن جرير، ابن ابى حاتم ، ابن سنن و ابو نعيم - هر دو در كتاب طب - و ابن مردويه و خطيب از ابى سعيد خدرى روايت كرده ان