مرام خود 
دو طائفه اهل بحث كه يكى قائل به (جبر) و ديگرى قائل به (تفويض ) هستند و در اين آيه شريفه ، مشاجره دارند، هر يك خواهد آيه را به نفع خود تفسير نموده و دليل بر نظريه خود بگيرد،
جبرى مذهبان با اين آيه استدلال كرده اند بر اينكه افعال بندگان ، مخلوق خداست ، زيرا افعال بندگان هم يكى از موجوداتى است كه ميان زمين و آسمانها قرار دارد و آنچه هم كه ما بين زمين و آسمان است مخلوق خدا است پس آن افعال بندگان نيز مخلوق خدا است .
تفويضى مسلكان هم با همين آيه استدلال كرده اند بر اينكه : افعال بندگان ، مخلوق خدا نيست بلكه تنها مستند به خود آنان است ، براى اينكه گناهان و كارهاى زشت ، جزء باطلند و اگر آنها نيز مخلوق خدا باشند لازم مى آيد كه خدا عالم را به حق و باطل خلق كرده باشد، و حال آنكه در آيه مورد بحث فرموده عالم را تنها به حق خلق كرده است .
و ليكن حق مطلب اين است كه استدلال هر دو طائفه از باطلهاى عالم است ، زيرا جهات زشتى كه در اعمال بندگان و گناهان ايشان هست ، جهات و حيثياتى است عدمى ، كه متعلق خلقت قرار نمى گيرد، تا بيائيم و مشاجره كنيم كه خالق آنها خداست يا خود بندگان ، زيرا اطاعت و معصيت مانند زنا و ازدواج و خوردن مال حلال و مال حرام و امثال اينها عمل خارجى آنها يكى است ، منتهى چيزى كه هست ، آنجا كه موافق امر و دستور خداست ، اطاعت ، و آنجا كه مخالف آنست معصيت شمرده مى شود، و مخالفت جهت عدمى است .
حال كه اين معنا روشن گرديد مى گوييم : فعل را اگر به خلقت خدا نسبت مى دهيم از جهت وجود است و اين مستلزم اين نيست كه از جهت زشتى و گناه بودن هم مستند به خلقت بدانيم و بگوييم گناه و كار زشت را هم خدا آفريده ، زيرا اين جهت عدمى است ، و فعل از جهت عدم نمى توانند ما بين آسمانها و زمين باشد تا آيه شريفه شامل آن بشود، و از لحاظ وجوديش هم جزء باطل نيست تا خلقت خود عمل ، خلقت باطل باشد.
علاوه بر اين مساله حكومت نظام عليت و معلوليت در عالم وجود از ضروريات عقل است ، و عقل با بداهت حكم مى كند بر اينكه : ملاك اتصاف ، عبارتست از قيام وجود چيزى به چيز ديگر به نحوى كه بدون آن چيز موجود نگردد، و در مساله مورد بحث با بداهت هر چه تمامتر حكم مى كند بر اينكه متصف به اطاعت و معصيت خود انسان است و بس ، نه آن كسى كه انسان را خلق كرده و برايش ‍ وسائل فراهم آورده كه يا اين كار را بكند و يا آن كار را، همچنانكه مى بينيم متصف به سفيدى و سياهى جسم را همان جسم مى داند، نه آن كسى كه جسم را خلق كرده است .
و ما اين بحث را بطور مفصل ، در تفسير آيه (و ما يضل به الا الفاسقين ) در جلد اول اين كتاب گذرانديم .

فاصفح الصفح الجميل ان ربك هو الخلاق العليم 

معناى (صفح ) و فرق آن با (عفو) و مفاد جمله : (فاصح الصفحالجميل ...) 
در مفردات گفته است (صفح هر چيزى ) پهنا و كناره آن است مانند صفحه صورت ، صفحه شمشير و صفحه سنگ ، و نيز صفح به معناى ترك مؤ اخذه است ، مانند عفو، و ليكن از عفو بليغ تر و رساتر است ، و لذا در قرآن كريم هر دو، پهلوى هم آمده و فرموده : (فاعفوا و اصفحوا حتى ياتى الله بامره )، چون گاهى مى شود كه انسان عفو مى كند ولى صفح نمى كند، و اين كلمه در چند جاى قرآن آمده ، مانند: (فاصفح عنهم و قل سلام ) و (فاصفح الصفح الجميل ) و (افنضرب عنكم الذكر صفحا).
و آن معناى اضافى كه گفتيم در صفح هست ، عبارتست از: روى خوش نشان دادن ، پس معناى صفحت عنه اين است كه علاوه بر اينكه او را عفو كردم روى خوش هم به او نشان دادم ، و يا اين است كه من صفحه روى او را ديدم در حالى كه به روى خود نياوردم ، و يا اين استكه آن صفحه اى كه گناه و جرم او را در آن ثبت كرده بودم ورق زده و به صفحه ديگر رد شدم و اين معنا از ورق زدن كتاب اخذ شده ، گويا كتاب خاطرات او را ورق زده است . و در جمله (ان الساعة لا تية فاصفح الصفح الجميل ) خداى تعالى به پيامبرش ‍ دستور مى دهد كه از كفر هر كس كه كفر ورزيده غمگين نشود و غم و اندوه خويش را تخفيف دهد، همچنانكه در آيه (و لا تحزن عليهم و لا تك فى ضيق مما يمكرون ) همين دستور را داده ، و كلمه مصافحه به معناى ماليدن كف دست به دست ديگرى است .
و به زودى در روايتى خواهد آمد كه امام على بن ابى طالب (عليه السلام ) صفح را به عفو بدون عتاب تفسير فرموده اند.
جمله (فاصفح الصفح الجميل ) تفريع بر مطالب قبلى است ، و فاء تفريع چنين معنايى به آن مى دهد: (حال كه خلقت عالم به حق است و روزى هست كه اينان در آن روز محاسبه و مجازات مى شوند، پس ديگر به فكر تكذيب و استهزاء آنان فرو مرو و از آنان درگذر، بدون اينكه عتاب و يا مناقشه و جدالى بكنى ، براى اينكه پروردگار تو كه تو و ايشان را آفريده و از وضع تو و حال ايشان با خبر است ، دنبال سرشان روزى دارد كه در آن روز هيچ چيزى فوت نمى شود.
از همينجا روشن مى شود كه جمله (ان ربك هو الخلاق العليم ) تعليل براى جمله (فاصفح الصفح الجميل ) است .
و اين آيات كه در قبل و بعد جمله (فاصدع بما تؤ مر) قرار دارد جنبه آرامش قلب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را داشته و در مقام رضايت خاطر آن جناب است تا دستور فاصدع (بما تؤ مر) آنطور كه بايد، جاى خود را بگيرد، و اگر خواننده عزيز به خاطر داشته باشد در اول سوره گفتيم كه : غرض اصلى از اين سوره دستور يا اعلام علنى دعوت است ، و نيز از آيات سابق - اگر دقت فرموده باشيد - اين معنا را مى فهميد كه آيات مذكور در اين مقام است كه از مطلب قبلى به نحوى بيرون آمده و مساله تسليت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را پيش ميكشد و آن جناب را در آنچه از قومش از آزارها و توهينها و استهزاءها ديده تسلى مى دهد و دوباره بر سر مطلب قبلى مى رود.

و لقد آتيناك سبعا من المثانى و القرآن العظيم 

بيان اينكه مراد از (سبعا من المثالى ) سوره حمد است و اشاره به وجوهى كه دربارهاين تعبيرگفته است
(سبع مثانى ) بطورى كه در روايات زيادى از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) وارد شده و به وسيله امامان اهل بيت (عليهمالسلام ) تفسير شده سوره حمد است ، و با بودن اين همه روايات ديگر نبايد اعتنائى به گفته بعضى كرد كه گفته اند مقصود از آن هفت سوره طولانى است . و آن بعضى ديگر كه گفته اند: مراد از آن ، (حم ) هاى هفتگانه است . و بعضى ديگر كه گفته اند: مقصود از آن ، هفت صحيفه ايست كه از آسمان بر انبياء نازل شده . زيرا اين اقوال نه دليلى از كتاب خدا دارد و نه از سنت .
علاوه بر اختلافى كه مفسرين در مقصود از (سبع المثانى ) كرده اند، اختلاف ديگرى در كلمه (من ) در (من المثانى ) نموده اند، كه آيا اين (من ) براى تبعيض است يا بيانيه ؟ و نيز اختلافهاى ديگرى در چگونگى اشتقاق مثانى و در وجه تسميه آن به راه انداخته اند.
و آنچه سزاوار است گفته شود - و خدا داناتر است - اين است كه حرف (من ) براى تبعيض است ، زيرا خداى سبحان در جاى ديگر، همه آيات قرآنى را به مثانى خوانده و فرموده است (كتابا متشابها مثانى تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم ) و بنا بر اين ، آيات سوره حمد كه بعضى از قرآن است بعضى از مثانى اس