ادت باشد جمله مزبور به منزله تفسير براى آيه قبلى مى شود، و اگر مقصود، اخذ به عبوديت باشد - همچنانكه ظاهر سياق هم همين است و مخصوصا سياق آيات قبلى آن ، كه دستور به صفح و اعراض از مشركين را مى داد كه لازمه اش صبر است - در اين صورت جمله مذكور به قرينه قيد (حتى ياتيك اليقين ) دستور سلوك در منهج تسليم و اطاعت و قيام به لوازم عبوديت خواهد بود.
بنا بر اين احتمال ، مراد از آمدن يقين ، رسيدن اجل مرگ است كه با فرا رسيدنش غيب ، مبدل به شهادت و خبر مبدل به عيان مى شود،
مؤ يد اين احتمال هم تفريع (فاصفح الصفح الجميل ) بر جمله قبليش ، يعنى (و ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق و ان الساعة لا تية ) است زيرا در حقيقت از اين جهت امر به عفو و صبر در برابر گفته هاى آنان فرموده كه براى ايشان روزى است كه در آن روز از ايشان انتقام مى گيرد، و اعمال ناروايشان را كيفر مى دهد. و خلاصه معناى آيه اين مى شود كه : تو بر عبوديت خود ادامه بده و همچنان بر اطاعتت و اجتنابت از معصيت صبر كن ، و نيز همچنان بر آنچه كه ايشان مى گويند تحمل كن تا مرگت فرا رسد و به عالم يقين منتقل شوى ، آن وقت مشاهده كنى كه خدا با آنان چه معامله اى مى كند.
و از اينكه فرا رسيدن مرگ را به عبارت (تا يقين برايت بيايد) تعبير كرده نيز اشعار بر اين معنا هست ، براى اينكه در اين جمله عنايت بر اين است كه مرگ در دنبال تو و طالب تو است ، و به زودى به تو مى رسد، پس بايد همچنان پروردگارت را عبادت بكنى تا او به تو برسد، و اين يقين همان عالم آخرت است كه عالم يقين عمومى ماوراء حجاب است ، نه اينكه مراد از يقين آن يقينى باشد كه با تفكر، و يا رياضت و عبادت به دست مى آيد.
اين را گفتيم تا معلوم شود اينكه بعضى پنداشته اند كه : آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه عبادت تا وقتى لازم است كه يقين نيامده باشدو همينكه انسان يقين پيدا كرد ديگر نماز و روزه واجب نيست . پندار و رأ ى فاسدى است ، براى اينكه اگر مقصود از يقين ، آن يقين معمولى باشد كه گفتيم از راه تفكر يا عبادت ، در نفس پديد مى آيد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در هر حال آن يقين را داشته ، و آيه شريفه كه خطابش به شخص رسول اكرم است مى فرمايد عبادت كن تا يقين برايت بيايد، چطور رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) يقين نداشته با اينكه آيات بسيارى از كتاب خدا او را از موقنين و همواره بر بصيرت و بر بينه اى از پروردگارش ، و معصوم و مهتدى به هدايت الهى و امثال اين اوصاف دانسته است .
و ما ان شاء الله تعالى بعد از بحث روايتى زير، بحثى جداگانه از نظر عقل در پيرامون دوام تكليف عنوان خواهيم كرد و اثبات خواهيم نمود كه نظريه فوق تا چه حد مخدوش و غلط است .
بحث روايتى
روايتى در توضيح معناى (فاصفح الصفحالجميل ) و (سبع مثالى ) و مراد از مقتسمين )
در الدر المنثور است كه : ابن مردويه و ابن نجار از على بن ابيطالب روايت كرده اند كه در ذيل جمله فاصفح الصفح الجميل فرموده : معنايش رضايت بدون عتاب است .
و در (مجمع ) از على بن ابيطالب (صلوات الله عليه ) روايت كرده كه فرموده : مراد از صفح جميل عفو بدون عتاب است .
و در (عيون ) به سند خود از على بن حسن بن فضال از پدرش از حضرت رضا (عليه السلام ) در مورد آيه مذكور روايت كرده كه فرموده : مقصود عفو بدون عتاب است .
و در تهذيب به سند خود از محمد بن مسلم روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام ) از (سبع مثانى و قرآن عظيم ) پرسش نمودم كه آيا سبع مثانى فاتحة الكتاب است ؟ فرمود: بله . عرض كردم بسم الله الرحمن الرحيم جزء عدد هفت است ؟ فرمود: بله ، آن از همه آيات ديگرش افضل است .
مؤ لف : اين معنا از طرق شيعه از امير المؤ منين (عليه السلام ) و از عده اى از امامان اهل بيت (عليهمالسلام ) و نيز از طرق اهل سنت از على (عليه السلام ) و عده اى از صحابه مانند عمر و عبد الله بن مسعود و ابن عباس و ابى بن كعب و ابو هريره و غير ايشان روايت شده است .
و در الدر المنثور است كه طبرانى در كتاب اوسط از ابن عباس روايت كرده كه گفت : مردى از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پرسيد به من خبر ده از كلام خدا كه مى فرمايد: (كما انزلنا على المقتسمين ) فرمود: يعنى يهود و نصارى ، گفت : خبر ده از جمله (الذين جعلوا القرآن عضين )، فرمود: آنهايى كه به بعض كتاب ايمان آورده و نسبت به بعض ديگرش كفر ورزيدند.
مؤ لف : قبلا از نظر خواننده عزيز گذشت كه گفتيم : مضمون اين روايت با مكى بودن سوره نمى سازد.
و در تفسير عياشى از زراره و حمران و محمد بن مسلم از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه از جمله (الذين جعلوا القرآن عضين ) پرسيدند فرمود: قريشند.
چند روايت درباره علنى شدن دعوت پيامبر(ص ) و نيز درباره پنج تن مستهزئين آنحضرت 
و در معانى الاخبار به سند خود از عبد الله بن على حلبى روايت كرده كه گفت : من از امام صادق (عليه السلام ) شنيدم كه مى فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بعد از آنكه وحى الهى شروع شد سيزده سال در مكه ماند، در سه سال اولش مخفيانه دعوت مى كرد و از ترس ، اظهار نمى نمود، تا آنكه خداى عز و جل با فرستادن (فاصدع بما تؤ مر) مامورش فرمود تا علنى دعوت بفرمايد و از آن روز دعوت علنى شروع شد.
و در الدر المنثور است كه : ابن جرير از ابى عبيده نقل كرده كه گفت : عبد الله بن مسعود گفت : دائم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پنهانى دعوت مى نمود، تا آنكه آيه (فاصدع بما تؤ مر) نازل شد با ياران خود از مخفيگاهش بيرون گشته دعوت خود را علنى نمود.
و در تفسير عياشى از محمد بن على حلبى از ابى عبد الله امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در مكه سالها پنهانى دعوت مى كرد، و تنها على و خديجه به او ايمان آورده بودند، آنگاه خداى سبحان مامورش كرد تا دعوت خود را علنى سازد، پس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آشكار شده و در قبائل عرب خود را عرضه مى كرد و به هر قبيله كه مى رفت مى گفتند: دروغگو، از نزد ما بيرون شو، (و بر ما طمع مبند).
و در تفسير عياشى از ابان بن عثمان احمر روايت كرده كه او بدون ذكر سند گفته است : آنهايى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را استهزاء مى كردند، پنج نفر از قريش بودند 1 - وليد بن مغيره مخزومى 2 - عاص بن وائل سهمى 3 - حارث بن حنظله (و در بعضى نسخ حارث بن طلاطله ) 4 - اسود بن عبد يغوث بن وهب زهرى 5 - اسود بن مطلب بن اسد، و چون خداى عز و جل وعده داد كه : (ما مستهزئين را از تو كفايت كنيم ) رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) يقين كرد كه خدا خوارشان كرده و چيزى نگذشت كه خدا همه شان را به بدترين مرگى كشت .
مؤ لف : اين روايت را صدوق نيز در كتاب معانى به سند خود از ابان نقل كرده و نيز او در (معانى )، و طبرسى در (احتجاج ) از موسى بن جعفر از پدران بزرگوارش از على (عليه لسلام ) در اين معنا روايتى طولانى ، آورده اند، كه در آن ، تفصيل هلاكت هر يك از اين پنج نفر، آمده است - خدا لعنتشان كند - و نيز در روايتى از على (علي