نيم ، كسى نيست كه كسى را از امر خدا حفظ كند.
و اما اينكه گفت (من ) به معناى (باء) است ، و به آيه (يحفظونه من امر الله ) استناد جست ، پاسخش همان بيانى است كه ما در آيه مذكور در تفسير سوره (رعد) گذرانديم ، و در آنجا گفتيم كه حرف (من ) به همان معناى خودش است نه به معناى (باء) زيرا پاره اى از امر خدا موجودات را از پاره اى ديگر حفظ مى كند ، و در آيه مورد بحث هم معناى (بالروح من امره ) همان روحى است كه از امر خدا است - علاوه بر اين ، ظرف جار و مجرور (من امره ) مستقر است نه لغو - همچنانكه در آيه (قل الروح من امر ربى ) اين چنين است و با آيه (يحفظونه من امر الله ) فرق دارد، و بر فرض هم كه در آن معناى (باء) باشد نمى توانيم بگوييم در اين دو مورد هم به معناى باء است .
و اما اينكه گفت : روح به معناى وحى و يا قرآن است . و يا به قول بعضى ديگر به معناى نبوت است . از نظر نتيجه ، خالى از وجه نيست ، چون نتيجه نزول ملائكه با روحى از امر خدا همان وحى و نبوت است ، ولى فى نفسه كه بخواهيم وحى و نبوت را روح بناميم و هر دو را با اشتراك لفظى به يك معنا بگيريم و يا مجازا آن را به اين معنا گرفته و قرينه را مجازا عبارت از اين بدانيم كه روح ، قلب را زنده مى كند آنچنان كه روح حقيقى ، بدن را زنده مى دارد صحيح نيست ، براى اينكه ما مكرر گفته ايم كه طريق تشخيص مصاديق كلمات قرآنى رجوع به ساير موارد قرآن است ،
مواردى كه صلاحيت تفسير دارند، نه رجوع به عرف و آنچه را كه عرف مصاديق الفاظ مى داند.
و آنچه از ساير موارد قرآن به دست مى آيد اين است كه : روح ، خود مخلوقى از مخلوقات خداست و حقيقت واحدى است كه داراى مراتب و درجات مختلفى است ، يك درجه از آن در حيوان و در غير مؤ منين از انسانها است ، و درجه بالاتر آن در افراد مؤ من انسانها است ، همچنانكه فرمود: (و ايدهم بروح منه ) و يك درجه ديگر آن روحى است كه انبياء و رسل ، بوسيله آن تاييد مى شوند، و در آن باره فرمود: (و ايدناه بروح القدس ) و نيز فرمود: (و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا) كه ان شاء الله تفصيل اين جريان بعدا خواهد آمد.
اين ، آن مطلبى است كه از آيات كريمه قرآن استفاده مى شود، و اما بحث از اينكه اطلاق كردن لفظ روح بر اين معنا آيا اطلاق حقيقى است يا مجازى و دقت در اينكه آيا در صورت مجاز بودن از باب استعاره تصريحى است و يا استعاره به كنايه است ، و يا جمله (بالروح من امره ) از قبيل تشبيه و به منظور ذكر مشبه و تصريح به اسم آنست ، - كه البته اين احتمال بنا بر بيانيه بودن من درست است همچنانكه در آيه (حتى يتبين لكم الخيط الابيض من الخيط الاسود من الفجر) تصريح كرده اند بر اينكه از باب تشبيه و به منظور تصريح به مشبه در متن كلام است ، ابحاثى است ادبى كه جنبه فنى دارد، ولى در پى بردن به حقايق ، اثر چندانى نمى بخشد.
بعضى ديگر گفته اند: حرف (من ) در جمله (من امره ) بيانيه و جمله مزبور بيان روح است ، و مراد از روح ، وحى است ، همچنانكه گذشت .
اشكال اين حرف صرفنظر از اشكالهاى سابق اين است كه اين آيه و آيه (قل الروح من امر ربى ) در سوره (اسراء) يك مسلك دارند، و ظاهر غير قابل انكار آيه سوره اسراء اين است كه لفظ (من ) در آن ، ابتدائيه و يا نشويه است ، نه بيانيه ، و مراد از آن اين است كه بفهماند روح ، از سنخ امر (خدا) و شانى از شؤ ون آنست ، و قريب به اين مسلك است آيه (تنزل الملائكة و الروح فيها باذن ، ربهم من كل امر).
بعضى ديگر گفته اند: مراد از روح ، جبرئيل است ، و گفته خود را با آيه (نزل به الروح الامين على قلبك : روح الا مين ، آن را به قلب تو نازل كرد). تاييد كرده ، و گفته كه مسلما مراد از روح الا مين ، جبرئيل است ، و (باء) در آن آيه به معناى مصاحبت است ، و مراد از (ملائكه )، ملائكه وحى است كه از اعوان جبرئيلند ، و مقصود از كلمه (امر) واحد اوامر است و معنايش اين است كه خداى تعالى ملائكه وحى را به همراهى جبرئيل نازل مى كند تا اوامرش را به انبياء برسانند.
اشكال اين توجيه هم اين است كه آيه مورد بحث همان مطلبى را مى رساند كه آيه (يلقى الروح من امره على من يشاء من عباده لينذر يوم التلاق ) در مقام بيان آنست ، و ظاهر اين آيه با جبرئيل بودن معناى روح نميسازد (چون اگر معناى روح جبرئيل باشد معناى آيه اين مى شود كه خداوند جبرئيل را از امر خود بر هر كه از بندگانش كه بخواهد القاء مى كند تا آن بنده مردم را در روز تلاقى بترساند، و چون اين معنا در اين آيه صحيح نيست قطعا در آيه مورد بحث هم صحيح نيست ).
و از همه وجوه بدتر وجهى است كه بعضى ذكر كرده اند كه : مراد از روح ، ارواح مردم است كه هيچ ملكى ، نازل نمى شود مگر آنكه روح يك نفر از مردم را همراه مى آورد ، و اين وجه از مجاهد نقل شده و فسادش واضح است .
بعثت پيامبران و انزال ملائكه منوط به مشيت خداوند است 
و اينكه فرمود: (على من يشاء من عباده ) معنايش اين است كه بعثت رسل و نازل كردن ملائكه با روحى از امر خود بر ايشان تنها و تنها موقوف بر مشيت الهى است ، و هيچ قاهرى بر مشيت او چيره نمى شود و او را مجبور به اين كار و يا منع از اين كار نمى كند، همچنانكه در ساير كارهايش كسى نيست كه او را مجبور و يا ممنوع كند، بلكه هر چه مى كند به مشيت و حكم خود مى كند.
پس اينكه گفتيم : چيزى و كسى او را مجبور نمى كند، منافات ندارد با اينكه كارهاى او از روى حكمت و مصلحت و بخاطر اختلاف استعدادهاى گوناگون مختلف باشد و جز بر طبق استعداد محل و صلاحيت قبول صادر نشود، چون استعداد مستعد، در حقيقت همان سؤ ال سائل است ، همانطور كه سؤ ال سائل ، او را به مسؤ ول و عطاى او نزديك مى كند (البته تنها نزديك مى كند نه اينكه مجبورش هم بسازد) استعداد مستعد هم ، افاضه خداى تعالى را نزديك مى كند، و غير مستعد از آن محروم مى ماند، پس خداى عز و جل هر چه بخواهد، مى كند بدون اينكه چيزى او را مجبور و يا از انجام كارش ممنوع سازد، و در همين حال هيچ كارى نمى كند و هيچ رحمتى افاضه نمى فرمايد مگر به قدر استعداد و صلاحيت محل .
و اين معنا را قرآن كريم در خصوص فيض رسالت افاده كرده و فرموده است : (و اذا جاءتهم آية قالوا لن نؤ من حتى نؤ تى مثل ما اوتى رسل الله ، الله اعلم حيث يجعل رسالته سيصيب الذين اجرموا صغار عند الله و عذاب شديد بما كانوا يمكرون ) زيرا آيه ظاهر در اين است كه موردها در قبول كرامت رسالت ، مختلف است ، و خدا داناتر است به اينكه چه موردى لياقت و اهليت رسالت را دارد، و اين مجرمين مكار، اهليت رسالت و آوردن را ندارند، بلكه بر عكس ، در نزد خدا خوارى و عذابى شديد دارند چون مجرم و مكارند (دقت بفرمائيد).
رد سخن بعضى مفسرين در استدلال به آيه بر عدم شرط استعداد و و قابليت در امررسالت 
و از اينجا فساد گفته بعضى روشن مى شود كه با اين آيه مورد بحث استدلال كرده اند بر اينكه : در مساله رسالت ، هيچ مرجح و قابليتى شرط نيست ، چون آيه ، رسالت را تنها منوط بر مشيت خدا كرده و هيچ قيد ديگرى به آن نزده ، پس رسول ، رسالت را به مشيت خدا پيدا مى كند نه بخاطر اختصاص به صفاتى كه او را قاب