ل و مستعد درك آن كند و بر ديگران مقدم و مرجح بدارد، چون خداى تعالى در آنچه مى كند محكوم به هيچ چيز (حتى لياقت اكتسابى رسول ) نمى شود وجه فساد اين گفتار، از آنچه قبلا گفته شد ظاهر مى شود.
و نظير مورد بالايى در فساد، استدلال به آيه است بر اينكه رسالت عطائى غير كسبى است
زيرا در اينكه خدا هر چه مى كند به مشيت خود مى كند فرقى ميان رسالت و غير رسالت ، و امور عطائى و كسبى نيست ، امور اكتسابى هم همينطور به مشيت خدا تحقق مى پذيرد، و هيچ چيز در عالم وجود، واقع نمى شود مگر به اذن او.
جمله (ان انذروا انه لا اله الا انا فاتقون ) بيان است براى جمله (ينزل الملائكة بالروح )، چون جمله مزبور يا در معناى وحى است ، و يا بيان است براى روح - بنا بر اينكه روح به معناى وحى باشد -، و (انذار) به معناى خبر دادن از چيزى است كه در آن تخويف باشد، همچنانكه (تبشير) به معناى اخبار از چيزى است كه در آن مسرت باشد. (راغب ) اينطور معنا كرده ولى ديگران گفته اند: (انذار) به معناى اعلام خطر است . و بنا بر معناى (راغب ) تقدير آيه چنين مى شود: (ان انذروا و اخبرواهم مخوفين بوحدانيتى فى الالوهية و وجوب تقواى : ايشان را انذار كنيد و خبر دهيد، خبر توأ م با خوف و ترس به وحدانيت من در الوهيت و وجوب پرهيز از من ) و تقدير آيه بنا بر معناى ديگران چنين مى شود: (به ايشان اعلام كنيد كه معبودى جز من نيست ، و در اينصورت كلمه (انه ) مفعول دوم مى شود، نه منصوب به (نزع خافض ) (حذف حرف جر) بخلاف معناى اول كه منصوب به نزع خافض خواهد بود.
اشاره به دو مرحله داشتن انذار پيامبران هم در عقيده و هم درعمل 
از اين بيان روشن گرديد كه فاء تفريع در جمله (فاتقون ) مى رساند كه جمله مزبور متفرع است بر جمله (لا اله الا انا) و هر دو جمله ، مفعول دوم و يا بجاى مفعول دوم براى (انذروا) هستند، و اين معنا وقتى روشن تر مى شود كه در نظر بگيريم ، معناى الوهيت او اين است كه هر موجودى از ناحيه او آغاز و بسوى او انجام مى پذيرد، و يا اين است كه او معبود به حق است ، و لازمه معبود به حق بودن او اين است كه خلق از او بترسند، چون هر خير و سعادتى بدست او است ، پس اگر فرض كنيم كه او در الوهيت واحد است و شريكى ندارد لازمه اش اين است كه تنها از او بترسيم ، چون تقوى كه عبارتست از اصلاح عمل ، فرع اصلاح اعتقاد و نظريه است ، و اعتقاد به اله هاى متعدد و خضوع و پرستش آنها با اعتقاد به اله واحد بى شريك كه قيوم بر هر چيز است و زمام هر چيز بدست او است سازگارى ندارد.
و لذا است كه مى بينيم هيچ پيغمبرى مامور نشد كه قوم خود را تنها به توحيد دعوت كند،
و ديگر كارى به اعمال آنان نداشته باشد، و يا تنها به اصلاح عمل آنها بپردازد و ديگر كارى به اعتقاداتشان نداشته باشد، قرآن كريم هم مى فرمايد: (و ما ارسلنا من قبلك من رسول الا نوحى اليه انه لا اله الا انا فاعبدون ). پس آنچه پيغمبران ، مامور به انذار از آن شده اند انذار از انحراف در هر دو مرحله است ، هم از انحراف در عقيده و هم از انحراف در عمل ، در حقيقت انذار از مجموع (لا اله الا انا فاتقون )، كه باز در حقيقت تمام دين است ، چون مسائل اعتقادى همه مندرج در جمله (لا اله الا انا)، و مسائل عملى همه مندرج در جمله (فاتقون ) است .
پس ديگر نبايد به گفته بعضى اعتناء كرد كه گفته اند: در جمله (فاتقون ) روى سخن ، تنها با كفارى است كه در آيه قبلى به عذاب خدا استعجال مى كردند، و يا تنها با كفار قريش است و ربطى به انذار رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) ندارد.
احتجاج بر وحدانيت خدا از دو جهت : از راه خلق كردن و از راه تدبير 

خلق السموات و الارض بالحق تعالى عما يشركون 

معناى به حق بودن خلقت آسمانها و زمين گذشت ، و لازمه به حق بودن خلقت آنها اين است كه براى باطل خلق نشده باشند و حتى كوچكترين باطل در آنها راه نداشته باشد، و لذا مى بينيم جمله مزبور را متعقب كرد به منزه بودن خدا از شركائى كه برايش تراشيده و آنها را براى شفاعت به درگاه او مى خواندند، تا آن شركاء ايشان را به سوى خير رهنمون گشته و از شر، حفظ كنند، البته اين شركاء از باطل هايى هستند كه كمترين راهى به درگاه خدا و به خلقت آسمان و زمين ندارند.
اين آيه و آيات بعدش بر وحدانيت خدا در الوهيت احتجاج مى كند، هم از راه خلق كردن و هم از راه تدبير، و اين دو جهت با هم فرق دارند، زيرا خلقت و ايجاد آيت ، دليل بر الوهيت خدا است ، ولى نعمت بودن بعضى از اين مخلوقات براى بعضى ديگر آيت ربوبيت و تدبير خداست ، چون يك موجود، نعمت براى موجود ديگر نمى شود مگر وقتى كه ميان آن دو يك نحوه ارتباط و اتصالى باشد ارتباطى كه باعث برقرارى نظامى بين آن دو گردد، نظامى واحد كه حكايت از تدبيرى واحد كند، و وحدت تدبير، نشانه وحدت مدبر است پس نعمت بودن همه موجودات كه در آسمانها و زمين است براى انسانها، خود دليل است بر اينكه خداى سبحان به تنهائى رب انسان و رب هر چيزى است .

خلق الانسان من نطفة فاذا هو خصيم مبين 

مقصود از خلقت انسان ، خلقتى است كه در نوع انسان جريان مى يابد و آن قرار دادن نسل انسان از نطفه است ، پس اگر آدم ابو البشر و عيسى بن مريم (عليهماالسلام ) از نطفه خلق نشده اند منافات با اين آيه ندارد.
غرض از ذكر اينكه خلقت انسان از نطفه اى ناچيز است بيان بى شرمى و وقاحت بشراست 
كلمه (خصيم ) صفت مشبه از خصومت است كه آن هم به معنى جدال است ، و اين آيه هر چند ممكن است حمل شود بر اينكه مى خواهد بر بشر منت گذارد كه او را از يك قطره آبى پست و بى ارزش بصورت انسانى كامل الخلقه و گوينده و خبر دهنده از هر كوچك و بزرگ آفريده ، و ليكن از آنجايى كه آيات بسيارى كه در اين معنا در قرآن كريم آمده در مقام بيان بى شرمى و وقاحت بشر است ، بهتر اين است كه اين آيه را نيز حمل بر همين معنا كرده بگوئيم مى خواهد پرروئى و وقاحت بشر را برساند و او را بر اين بى شرميش توبيخ كند، علاوه بر اين ، ذيل آيه قبلى هم كه خدا را از شرك مشركين منزه مى كرد مؤ يد اين احتمال است .
اشاره به فوائد انعام (شتر، گاو، گوسفند) و هدف از خلقت آنها 

و الانعام خلقها لكم فيها دف ء و منافع و منها تاكلون 

كلمه (انعام ) جمع (نعم ) است كه به معناى شتر و گاو و گوسفند است ، و بدين جهت اينها را نعم ناميده اند كه ظاهر بشره و پوست بدنشان نرم است بخلاف حافر كه زبر است ، اين معنائى است كه در مجمع البيان كرده . و در مفردات گفته : كلمه (دف ء) بر خلاف (برد) است يعنى به معناى گرما است . و گويا مراد از گرما، گرمائى است كه بوسيله پوست و پشم و كرك اين حيوانات بدن را با آن گرم مى كنند و از سرما نگه مى دارند، و يا مراد از آن ، خود آن چيزيست كه بدن را گرم مى كند.
و مراد از (منافع )، ساير استفاده هايى است كه از اين حيوانات مى شود از شيرشان و گوشت و پى و ساير منافعشان ، و كلمه (لكم ) در آيه شريفه ممكن است متعلق به كلمه (خلقها) باشد، و جمله (فيها دف ء و منافع ) حال براى ضمير در (خلقها) باشد، و ممكن هم هست ظرف مستقرى باشد متعلق به جمله دوم ، يعنى جمله (فيها دف ء) و ت