گار تو) و نفرمود: (امر الله ) و يا (امر ربهم : امر پروردگار ايشان ) براى اشاره به اين معنا بود كه آمدن امر خدا، نصرتى براى تو و نكبتى براى دشمنان تو خواهد بود.
(كذلك فعل الذين من قبلهم ) - اين جمله ، هم تاكيد تهديد سابق است و هم تاييد مطلب است به ارائه نظير و مانند، و معنايش اين است كه كسانى هم كه قبل از ايشان بودند، مانند ايشان حق را انكار و استهزاء كردند، و خلاصه كارى كه بحسب طبع ، باعث نگرانى از عذاب خدا مى شود مرتكب شدند، (فاصابهم سيئات ما عملوا ... : و عذاب آنچه كردند به ايشان رسيد).
(و ما ظلمهم الله و لكن كانوا انفسهم يظلمون ) - اين جمله ، كلامى است معترضه كه علت نزول عذاب بر ايشان را ظلم دانسته و بيان مى كند كه اين ظلم از خداى تعالى نبود، بلكه ظلمى بود كه خود ايشان به خود كردند، و خداى تعالى هم اين عذاب را براى يكبار و دو بار ظلم ايشان نفرستاد، بلكه ايشان را مهلت داد تا آنجا كه بر ظلم خود ادامه دادند، آنگاه عذاب را فرستاد، و اگر بپرسى از كجاى آيه اين نكته را استفاده كرديد مى گوييم از كلمه كانوا كه دوام و ثبات را مى رساند، پس در جمله (و ما ظلمهم الله ...) استمرارشان را بر ظلم اثبات نموده و اصل ظلم را از ناحيه خداى سبحان نفى مى كند.

فاصابهم سيئات ما عملوا و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤ ن 

(حاق بهم ) به معناى (عذاب بر ايشان حلول كرد) است . بعضى هم گفته اند: به معناى (نازل شد و به ايشان رسيد) مى باشد و مقصود از (آنچه بدان استهزاء مى كردند)، همان عذابهايى است كه پيغمبرانشان از آن انذارشان مى كردند، و معناى آيه روشن است .

و قال الذين اشركوا لو شاء الله ما عبدنا من دونه من شى ء نحن و لا آباؤ نا و لا حرمنا من دونه من شى ء .... 

در اين آيه از زبان بت پرستان منكر نبوت ، شبه اى را عليه نبوت نقل كرده ، و بهمين جهت ايشان را با صفت صريحشان تعريف كرده و فرموده است : (و قال الذين اشركوا : آنانكه شرك ورزيدند، چنين گفتند) و به آوردن ضمير اكتفاء نكرد، و نفرمود: (قالوا : گفتند) با اينكه در آيات قبل همه جا به آوردن ضمير اكتفاء مى كرد، و اين بدان جهت بود كه شنونده بفهمد كه شبهه مذكور شبهه خود آنان است .
و جمله (لو شاء الله ما عبدنا) جمله اى است شرطيه كه مفعول (شاء) در آن حذف شده ، چون جزاء شرط بر آن دلالت مى كرده ، و تقدير كلام چنين است : (لو شاء الله ان لا نعبد من دونه شيئا ما عبدن : اگر خدا مى خواست غير او را نپرستيم ، نمى پرستيديم ).تعلق مشيت خداوند (لوشاء الله ) به امر عدمى (ما عبدنا) در آيه و توجيه آن 
بعضى اشكال كرده اند كه : اراده و مشيت به امر عدمى (نپرستيدن ) تعلق نمى گيرد و معنا ندارد كه مشيت به عدم پرستيدن تعلق گيرد، لذا بايد يك امر وجودى براى مشيت در تقدير بگيريم كه آن امر وجودى ملازم با نپرستيدن باشد، مثلا بگوييم اگر خدا مى خواست كه ما موحد باشيم و يا اينكه تنها او را بپرستيم غير او را نمى پرستيديم ، و استدلال كرده اند به حديث : (ما شاء الله كان و ما لم يشا لم يكن : آنچه خدا بخواهد شدنى است و آنچه نخواهد شدنى نيست ) زيرا در اين حديث عدم وجود را معلق بر عدم مشيت كرده نه بر مشيت .
ليكن اين اشكال وارد نيست ، هر چند اصل حرف در جاى خود صحيح است ولى عنايات لفظى و مجازات كلام دائر مدار حقايق كونى و نظريات فلسفى نيست ، آرى سطح افكار عموم مردم كه بت پرستان هم از همانها بودند و افكار عالى ترى نداشتند همان طور كه ترتب امور وجودى را بر مشيت جائز مى دانند ترتب امور عدمى را نيز بر مشيت جايز و ممكن مى شمارند، كلام رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) هم بر اين عنايات لفظى جارى شده همچنانكه در كلام ديگرش خطاب به خداى تعالى عرض مى كند: (اللهم ان شئت ان لا تعبد لم تعبد : پروردگارا! اگر بخواهى پرستش نشوى تو را پرستش نمى كنند).
علاوه بر اين ، با اين كلام خود كه گفتند: (لو شاء الله ما عبدنا ...) اشاره كرده اند به سخن پيامبران خود كه به ايشان مى گفتند: (به خدا شرك نورزيد و غير خداى را نپرستيد، آنچه را خدا حلال كرده حرام مكنيد) و همه اين كلمات نهى هستند و نهى ، طلب ترك است پس مشيت متعلق به ترك شده است .
از اين هم كه بگذريم بت پرستان منكر توحيد خدا در الوهيت يعنى خالقيت عالم نبودند، و خلقت و صنع عالم را مستند به دو خدا نمى دانستند، بلكه تنها منكر توحيد در عبادت بودند يعنى خلقت و صنع را مخصوص خدا و عبادت را مخصوص آلهه خود مى كردند، آرى مشركين ، آلهه زيادى داشتند كه يكى از آنها موجد عالم بود و معبود نبود، و بقيه معبود بودند و موجد نبودند، بنا بر اين ، مشركين اصلا خدا را نمى پرستيدند، نه اينكه هم خدا و هم غير خدا را بپرستند، و چون چنين بود، تقدير جمله (لو شاء الله ...) (لو شاء الله ان نوحده فى العبادة ) و يا (لو شاء الله ان نعبده وحده ) مى باشد، يعنى اگر خدا مى خواست كه ما معتقد به توحيد در عبادتش ‍ بشويم و يا تنها او را عبادت كنيم ،
مى كرديم .
و در صورتى كه تقدير كلام چنين باشد، مهمتر از هر چيز براى جزاء قرار گرفتن ، توحيد در عبادت يا تنها او را پرستيدن است نه نفى عبادت غير، و اگر جزاء بصورت نفى عبادت غير هم بيايد بايد بگوييم كنايه از توحيد عبادت و يا عبادت او به تنهايى است ، (دقت بفرماييد).
و اگر هم قبول نكنى و اصرار بورزى در اينكه حتما بايد متعلق مشيت ، امر وجودى باشد، بايد تقدير كلام : (لو شاء الله ان نكف عن عبادة غيره ما عبدنا ... : اگر خدا مى خواست از عبادت غير او دست برداريم غير او را نمى پرستيديم ...) باشد تا شرط و جزاء در عين اينكه از نظر اثبات و نفى مختلفند بر حسب حقيقت متحد باشند.
و در جمله (ما عبدنا من دونه من شى ء) كلمه (من ) اولى بيانيه و دومى زائده است كه استغراق در نفى را تاكيد مى كند و به جمله چنين معنا مى دهد: (ما هيچ چيزى سواى او را نمى پرستيديم ) و نظير اين جمله (و لا حرمنا من دونه من شى ء) است .
جمله (نحن و لا آباوءنا) بيان است براى ضمير متكلم در (عبدنا) تا دلالت كند بر اينكه ايشان اين سخن را هم از طرف خود و هم از طرف پدران خود زده اند، چون در پرستش بتها از پدرانشان تقليد و اقتداء كرده اند، و حكايت چنين سخنى از زبان مشركين در قرآن كريم مكرر آمده مانند: (انا وجدنا آباءنا على امة و انا على آثارهم مقتدون ).
جمله (و لا حرمنا من دونه من شى ء) عطف است بر جمله (عبدنا ... ) يعنى و اگر خدا مى خواست كه ما بدون فرمان او چيزى را حرام نكنيم و يا آنچه حرام كرده بوديم حلال كنيم ، هرگز حرام نمى كرديم ...) و مراد از آنچه حرام كرده بودند (بحيره ) و (سائبه ) و غير آن دو است كه در جاى ديگر قرآن اسم برده شده .
تقرير و تبيين استدلال مشركين براى بت پرستى خود 
در اينجا، نكته اى است و آن اينكه ظاهر جمله (لو شاء الله ما عبدنا من دونه من شى ء) از جهت اينكه نفى عبادت يعنى نپرستيدن را معلق بر خود مشيت خداى تعالى كرده مى رساند كه مقصود ايشان از مشيت ، اراده تكوينى خدا است كه هرگز از مراد تخلف نمى پذيرد، زيرا اگر مقصودشان غير از آن ، يعنى اراده تشريعى خدا بود مى بايست مى گفتند: (لو شاء 