قع انذار و تبشير است ، همچنانكه خود خداى تعالى فرموده : (قل لا اقول لكم عندى خزائن الله و لا اعلم الغيب و لا اقول لكم انى ملك ) اين ، آن چيزى است كه خدا پيغمبرش را مامور كرده تا به مردم ابلاغ كند، و به نوح و پيغمبران بعد از او هم دستور داد كه آن را به مردم برسانند، همچنانكه سوره هود و غير آن گوياى آن است .
و نيز خطاب به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: (قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى انما الهكم اله واحد فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربه احدا).
همه اين معانى را آيه مورد بحث در عبارتى كوتاه خلاصه كرده و فرموده : (كذلك فعل الذين من قبلهم فهل على الرسل الا البلاغ المبين ) چون ظاهر آن - همانطور كه قبلا هم اشاره كرديم - اين است كه اين حجت و استدلال از قديم و جديد در ميان مشركين معروف بوده ، و جوابش هم اين است كه شان يك نفر فرستاده خدا اين نيست كه مردم را مجبور بر ايمان و اطاعت كند، بلكه تنها وظيفه او ابلاغ آشكار و روشن ، و انذار و تبشير است ، و دليل مشركين نمى توانند جواب اين دليل را بدهد، پس تو سرگرم كار خود باش و هيچ طمعى به هدايت گمراهان ايشان نبند، و در دو آيه بعد اين اجمال بطور مفصل توضيح داده مى شود:

و لقد بعثنا فى كل امة رسولا ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت فمنهم من هدى الله و منهم من حقت عليه الضلالة ... 

كلمه (طاغوت ) در اصل مانند طغيان ، مصدر و به معناى تجاوز از حد بدون حق بوده است ، و اسم مصدر آن (طغوى ) است ، راغب گفته : طاغوت عبارت از هر متعدى و هر معبودى غير از خداست ، كه هم در مفرد بكار مى رود و هم در جمع ، خداى تعالى نيز آن را هم در مفرد بكار برده و فرموده : (فمن يكفر بالطاغوت ) و نيز فرموده : (و الذين اجتنبوا الطاغوت )، و هم در جمع بكار برده و فرموده : (اولياؤ هم الطاغوت ).
و اينكه فرمود: (لقد بعثنا فى كل امة رسولا) اشاره است به اينكه مساله بعثت رسول ، امرى است كه اختصاص به امتى ندارد، بلكه سنتى است كه در تمامى مردم و همه اقوام جريان مييابد، و ملاكش هم احتياج است ، و خدا به حاجت بندگان خود واقف است همچنانكه در آيه قبلى بطور اجمال به عموميت بعثت رسول اشاره نموده و فرمود: (كذلك فعل الذين من قبلهم ).
و جمله (ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت ) - بطورى كه از سياق بر مى آيد - بيان بعثت رسول است و معنايش اين است كه حقيقت بعثت رسول جز اين نيست كه بندگان خداى را به عبادت خدا و اجتناب از طاغوت دعوت كند، زيرا امر و نهى از يك بشر به ساير افراد بشر، مخصوصا وقتى كه آمر و ناهى رسول باشد جز دعوت عادى ، معناى ديگرى ندارد، و معنايش الجاء و اضطرار تكوينى نيست ، و خود رسول نمى توانند چنين ادعايى بكند تا كسى در رد ادعايش بگويد: (اگر خدا بخواهد ما غير او را نمى پرستيم ، و اگر نخواهد ديگر فرستادن رسول معنا ندارد).
اين را بدان جهت گفتيم تا بى وجهى گفتار كسانى كه گفته اند: تقدير كلام : (ليقول لهم اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت : تا به آنان بگويد خدا را بپرستيد و طاغوت را اجتناب كنيد) مى باشد را روشن كرده باشيم .
تقسيم امت ها به دو طائفه هدايت يافته و گمراه 
و اينكه فرمود (فمنهم من هدى الله و منهم من حقت عليه الضلالة ) معنايش اين است كه تمامى امتها، مانند اين امت ، منقسم به دو طايفه بودند، يك طايفه ، آنهايى كه خدا هدايتشان كرده ، و به عبادت او و اجتناب از طاغوت موفق شدند.
توضيح اينكه : هدايت تنها و تنها از ناحيه خداى تعالى است و احدى با او شريك نيست و جز او به هيچ كس ديگرى منتسب نمى شود مگر به تبع او همچنانكه خود او در قرآن مجيدش خطاب به پيغمبر گراميش فرموده : (انك لا تهدى من احببت و لكن الله يهدى من يشاء). و بزودى در آيه بعدى كه مى فرمايد: (ان تحرص على هديهم فان الله لا يهدى من يضل ) و همچنين در ساير آياتى كه هدايت را منحصر در خداى تعالى كند به اين بحث اشاره خواهيم نمود.
و اين مطلب مستلزم جبر و اضطرار نيست ، كه بنده هيچ دخالتى در آن نداشته باشد بلكه مقدمات آن به اختيار خود عبد است ، همچنان كه آيه (و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين ) به آن اشاره نموده و افاده مى كند كه هدايت الهى طريقى است در دسترس خود انسان و آن طريق عبارت است از احسان در عمل كه اگر احسان كند خدا با او است و نمى گذارد گمراه شود.
طايفه دوم از امتها، آنهايى هستند كه ضلالت بر آنان ثابت و لازم شده و اين آن ضلالتى است كه خود انسان به سوء اختيارش درست مى كند، نه آن ضلالتى كه خدا بعنوان مجازات ، آدمى را بدان مبتلا مى سازد، بدليل اينكه درباره آن ، تعبير به اثبات و لزوم كرده و در آيه بعدى آن را بخود نسبت داده و فرموده است : (فان الله لا يهدى من يضل ) پس معلوم مى شود قبلا ضلالتى بوده كه خدا آن را اثبات و لازم كرده و به خود نسبت داده ، و اين همان ضلالت مجازاتى است (دقت بفرمائيد).
خداى تعالى در هيچ جاى كلام خود اضلال را به خود نسبت نداده مگر آن اضلالى كه مسبوق به ظلم خود عبد يا فسق و كفر و تكذيب او و نظاير آن باشد. مثلا فرموده (و الله لا يهدى القوم الظالمين ) و معلوم است كه هدايت نكردن ، عين اضلال است . و نيز فرموده : (و ما يضل به الا الفاسقين ) و نيز فرموده : (ان الذين كفروا و ظلموا لم يكن الله ليغفر لهم و لا ليهديهم طريقا الا طريق جهنم ) و نيز فرموده : (فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم ) و همچنين آياتى ديگر.
وجه اينكه گمراهى - به خلاف هدايت - به خود گمراهان نسبت داده شده است 
در آيه مورد بحث خدا نفرمود: (پس بعضى از ايشان كسانيند كه خدا هدايتشان كرده و بعضى كسانيند كه گمراهشان نموده ) با اينكه جا داشت همين جور تعبير فرمايد چون اين ضلالت ، ضلالت مجازات و مستند به خداى تعالى است ، و اين بدان جهت بود كه كسى توهم نكند اصل ضلالت هم مستند به او است بلكه اول كسانى را كه هدايت كرده اسم برد آنگاه كسانى كه سزاوار گمراهى هستند را در مقابل آنان آورد و آنها كسانيند كه به اختيار خود ضلالت را بر هدايت برگزيدند يعنى اين را اختيار كردند كه هدايت نشوند و خدا هم با اينكه كار او هدايت است هدايتشان نكرد. توضيح اين مطلب با بيان ديگر اين است كه : فرق ميان ضلالت ابتدايى كه منسوب به بنده خداست با ضلالت مجازاتى كه منسوب به خداى تعالى است اين است كه خداى تعالى در اصل خلقت بشر استعداد هدايت و امكان رشد را در او نهاده بطورى كه اگر بر طبق فطرتش قدم بردارد و فطرت خود را مريض نكند و استعداد هدايت خود را با پيروى از هوى و ارتكاب گناهان باطل نكند و بر فرض هم كه گناهى از او سر بزند نقيصه اى كه از اين راه بر فطرتش وارد شده با ندامت و توبه جبران نمايد، خداى تعالى هدايتش مى كند اين هدايت هدايت پاداشى و از ناحيه خداى تعالى است ، همچنانكه استعداد اولى و فطريش هدايت اولى او بود.
و اگر هواى نفس خود را پيروى نموده پروردگار خود را نافرمانى كند و به تدريج استعداد فطرى را كه براى هدايت داشت باطل سازد خداوند هم هدايت را به وى افاضه نمى فرمايد و اين آن ضلالتى است 