ونه من شى ء ...) ابطال رسالت بود به اين بيان كه آنچه انبياء آورده اند كه از شرك و تحريم حلالها نهى مى كنند اگر حق مى بود هر آينه خدا ترك آن را از ما مى خواست و اگر مى خواست هرگز از ما سر نمى زد، و حال آنكه مطلب چنين نيست .
اين است غرض آيات مورد بحث و اما اينكه اراده الهى تعلق گرفته به اينكه مشركين شرك بورزند، چنانچه جبريها پنداشته اند و يا تعلق نگرفته و محال است تعلق بگيرد بلكه افعال بندگان مخلوق خود آنها است بدون اينكه خدا در آن كارهاى باشد، آنطور كه تفويضى مسلكان خيال كرده اند مطالبى است كه از مدلول كلام مشركين خارج است و نسبت به دليلى كه آورده اند اجنبى است ، همان دليلى كه گفتيم به كمك سياق استفاده مى شود.
در قيامت ياورانى هستند كه مشركين از يارى آنها بهره مند نمى شوند 
جمله (و ما لهم من ناصرين ) دلالت دارد بر اينكه غير ايشان ، ياوران زيادى دارند، نه يك ياور، زيرا از سياق كلام بر مى آيد كه مشركين اصلا ياور ندارند، نه يكى و نه بيشتر، و اگر عنايتى در كار نبود جا داشت بفرمايد ياورى ندارند، و ليكن فرمود ياورانى ندارند تا بفهماند غير ايشان ياورانى دارند، و معلوم مى شود در روز قيامت ياورانى وجود دارد، ولى مشركين از يارى آنها بى بهره اند، و غير مشركين كسانى هستند كه از يارى آنها بهره مند مى شوند، و قطعا آن كسان ، جز افرادى كه به هدايت الهى مهتدى شده اند نمى توانند باشند، و نظير اين آيه در اشاره به اين معنا حكايتى است كه خداى سبحان از مجرمين روز قيامت كرده كه خودشان مى گويند: (فما لنا من شافعين ) و اين ياوران همانا ملائكه كرامند، و ساير اسباب توفيق و هدايت و خداى سبحان هم در پشت سر آنان محيط به يارى و شفاعت آنان است ، همچنانكه فرمود: (انا لننصر رسلنا و الذين آمنوا فى الحيوة الدنيا و يوم يقوم الاشهاد).

و اقسموا بالله جهد ايمانهم لا يبعث الله من يموت بلى .... 

راغب در مفردات مى گويد: جهد و جهد - به فتحه جيم و ضمه آن - هر دو به معناى طاقت است ، و دشوارتر از آن را مشقت گويند، و معناى (و اقسموا بالله جهد ايمانهم ) اين است كه به خدا سوگند خوردند، و در سوگند خود كوشش كردند كه تا آنجا كه مى توانند سوگند رساترى باشد.
و در مجمع البيان گفته معناى اين جمله اين است كه قسم را به نهايت رساندند.
جمله (لا يبعث الله من يموت ) انكار حشر و قيامت بوده و كنايه از اين است كه مرگ نابودى و فنا است و بعد از مرگ خلقت جديدى نيست ، و اين حكايت كلام مشركين منافات با اعتقاد بيشتر و يا همه آنان به تناسخ ندارد، چه تناسخ غير مساله حشر و خلقت جديد است ، تناسخ به معناى اين است كه روح مرده اى به بدن انسانى ديگر و يا موجودى ديگر منتقل شود، و باز در همين دنيا زندگى را ادامه دهد كه از آن تعبير مى كنند به تولد بعد از تولد.
و معناى اينكه فرمود: (بلى وعدا عليه ، حقا) اين است كه مساله آنطور كه اينان پنداشته اند، نيست ، بلكه خدا هر كه را كه بميرد دوباره زنده مى كند و اين وعده وعده اى است ثابت و به عهده خدا، يعنى خدا بر خود واجب كرده كه اين وعده را نسبت به بندگان خويش عملى سازد، پس بهيچوجه تخلف و تغير نمى پذيرد.
(و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) - و ليكن بيشتر مردم نمى دانند كه اين وعده را نسبت به بندگان خويش عملى خواهد كرد و وعده اى است غير قابل تخلف و قضايى است غير قابل تغير، علت ندانستنشان هم اين است كه از آيات خدا كه همه دلالت بر بعث مى كند و از اين وعده كشف مى نمايد اعراض كرده اند، و آن آيات خلقت آسمانها و زمين و اختلاف مردم در ظلم و طغيان و عدالت و احسان و تكليف نازل شده در شرايع الهى است .

ليبين لهم الذى يختلفون فيه و ليعلم الذين كفروا انهم كانوا كاذبين 

(لام ) در ابتداى اين آيه ، لام غايت و غرض است ، و به آيه چنين معنا مى دهد: هر كس كه بميرد خداوند مبعوثش مى كند تا برايشان بيان نمايد كه ...، و اين غايت ، و غايت بعدش يعنى : (و تا بداند) در حقيقت يك غايت است ، چون دومى از متفرعات اولى و از لوازم آنست ، به جهت اينكه وقتى اختلاف كافران با پيامبرانشان با آمدن معاد حل گرديد قهرا مى فهمند كه در انكار معاد دروغ مى گفته اند. و اختلاف مردم هم بر سر شؤ ون روز قيامت حل مى گردد چون به چشم خود، اوضاع آن را مشاهده مى كنند.
مسئله رفع اختلاف و تبيّن آن يكى از معرفات روز قيامت است 
و در كلام خداى سبحان اين تعبير و نظير آن مكرر آمده ، و آنقدر تكرار شده كه مى توان مساله رفع اختلاف و تبين آن را يكى از معرفات روز قيامت شمرد، روزى كه سنگينى اش نه تنها كمر بشر را خم مى كند بلكه بر آسمان و زمين هم سنگينى مى كند و تفاصيلى هم كه خداى تعالى در كلام مجيدش براى اين روز بيان مى كند از قبيل عبور از صراط و تطاير كتب و سنجش اعمال و حساب و فصل قضاء، همه از فروعات اين معرف است . پر واضح است - مخصوصا از سياق آيات قيامت - كه مقصود از اختلاف ، اختلاف از لحاظ خلقت به نحو ذكوريت و انوثيت و بلندى و كوتاهى و سفيد و سياهى نيست ،
بلكه مقصود، از اختلاف ، اختلافى است كه در باره دين حق از نظر اعتقاد و يا از لحاظ عمل داشتند، و خداى تعالى آن را در دنيا در كتابهايى فرستاده بود و در زبان انبيايش بهر طريقى كه ممكن بود بيان كرده بود، همچنانكه خودش فرمود: (و ما انزلنا عليك الكتاب الا لتبين لهم الذى اختلفوا فيه ).

از همينجا براى روشنفكر متدبر روشن مى شود كه آن بيانى كه خدا در قيامت دارد غير بيان دنيايى او يعنى كتاب او و زبان انبياء و حكمت و موعظه و جدال پسنديده ايشان است ، بيانى است كه ظهورش از همه اينها بيشتر است ، و بيانى كه اينقدر روشن باشد جز عيان چيز ديگرى نمى توانند باشد، عيانى كه ديگر جايى براى شك و ترديد و وسوسه درونى باقى نمى گذارد، همچنانكه در آيه (كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد) و آيه (يومئذ يوفيهم الله دينهم الحق و يعلمون ان الله هو الحق المبين ) به اين معنا اشاره مى فرمايد.
پس آن روز آن حقايق و معارف دينى را كه در باره اش اختلاف مى كردند به چشم خود مى بينند اعمال صالح را از كارهاى باطلى كه بطور دايم مى كردند تميز مى دهند و حق برايشان مكشوف مى شود.

انما قولنا لشى ء اذا اردناه ان نقول له كن فيكون 

اشاره به تعابير مختلف از ايجاد خداى تعالى به :قول ، كلمه ، امر، اراده و قضاى خدا در ذيل (اننقول له كن فيكون )
اين آيه نظير آيه 82 سوره يس است كه مى فرمايد: (انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون : همانا فرمان خدا بر اين است كه وقتى اراده خلقت چيزى را بكند تا بگويد موجود باش ، موجود مى شود) از تركيب اين دو آيه بدست مى آيد كه خدا امر خود را قول هم ناميده همچنانكه امر و قولش را از جهت قوت و محكمى و ابهام ناپذيرى ، حكم و قضاء نيز خوانده و فرموده : (و ما اغنى عنكم من الله من شى ء ان الحكم الا لله ) و نيز فرموده :
(و قضينا اليه ذلك الامر ان دابر هؤ لاء مقطوع مصبحين ) و نيز فرموده : (و اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون ).
همچنانكه قول خاص خود را كلمه ناميده و فرموده : (و لقد سبقت