 كلمتنا لعبادنا المرسلين انهم لهم المنصورون ) و نيز فرموده : (ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون ) و سپس در باره همان عيسى فرمود: (و كلمة القيها الى مريم و روح منه ).
پس از همه اينها بدست آمد كه ايجاد خداى تعالى يعنى آنچه كه از وجود بر اشياء افاضه مى كند - كه به وجهى همان وجود اشياء موجود است - همان امر او و قول او و كلمه اوست كه قرآن در هر جا به يك نحو تعبيرش فرموده ، ليكن از ظاهر تعابير قرآن بر مى آيد كه كلمه خدا همان قول او است ، به اعتبار خصوصيت و تعينش .
و از اين معنا روشن مى گردد كه اراده و قضاى خدا نيز يكى است ، و بر حسب اعتبار، از قول و امر مقدم است ، پس خداى سبحان نخست چيزى را اراده مى كند و قضايش را ميراند سپس به آن امر مى كند و مى گويد باش و او مى شود.
و عدم تخلف اشياء از امر او را تعليل كرده كه چون قول او حق است ، و فرموده : (و هو الذى خلق السموات و الارض بالحق و يوم يقول له كن فيكون قوله الحق ) كه از آن بدست مى آيد قول او حق است يعنى ثابت به حقيقت معناى ثبوت است ، يعنى عين خارجيت است كه همان فعل او است ،
پس ديگر فرض تخلف و عروض كذب يا بطلان ندارد، زيرا از بديهيات است كه هر واقع و ثابتى ، آنطور كه واقع شده تغير نمى پذيرد، پس خدا در فعلش كه همان واقع است خطاء و غلط مرتكب نمى شود و امرش رد و قولش دروغ و وعده اش خلف نمى گردد.
از اين آيه و از آيه (و قال الذين اشركوا لو شاء الله ما عبدنا من دونه من شى ء ...) اين نكته هم روشن مى شود كه براى خدا دو اراده است : اراده تكوينى كه غير قابل تخلف است و اراده تشريعى كه ممكن است هم عصيان شود و هم اطاعت و ما بزودى ان شاء الله اين بحث را تا حدى استيفاء مى كنيم .
بحث روايتى
بحث روايتى (رواياتى در ذيل : (الذين اتوا العلم )، (... قالوا خيرا)، (قالوااساطير الاولين ) و...) 
در تفسير قمى به سند خود از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كه در ذيل جمله (قد مكر الذين من قبلكم فاتى الله بنيانهم من القواعد ...) فرموده : منظور خانه مكر ايشان است ، يعنى مردند، و خدا در آتش نگهشان داشت ، و اين مثل است براى دشمنان آل محمد.
مؤ لف : ظاهر اين روايت اين است كه جمله (فاتى الله بنيانهم ...) كنايه از بطلان مكر ايشان است نه خانه ظاهريشان .
و در تفسير عياشى از محمد بن مسلم از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود:منظور از (فاتى الله بنيانهم من القواعد) آن خانه اى بوده كه براى مشورت در آزار و اذيت انبياء در آنجا جمع مى شدند.
و در تفسير قمى در ذيل جمله (قال الذين اوتوا العلم ...) از امام (عليه السلام ) نقل كرده كه فرمود: منظور از (الذين اوتوا العلم ) ائمه اند كه به دشمنان مى گويند: كجايند شركاى شما و آنهائى كه در دنيا اطاعتشان مى كرديد؟ آنگاه مى گويد: امام فرمود: آنهايى هم كه ملائكه جانشان را مى گيرند در حالى كه به خود ستم كردند همين طائفه اند كه : (فالقوا السلم ) در برابر بلاهايى كه بر سرشان مى آيد تسليم گشته مى گويند: (ما كنا نعمل من سوء : ما هيچ بدى نكرديم ) خدا هم سخنشان را رد نموده مى فرمايد: (بلى ....).
و شيخ در امالى به سند خود از ابى اسحاق همدانى از امير المؤ منين (عليه السلام ) روايت كرده كه در ضمن نامه اى كه به اهل مصر نوشتند فرمودند: (يا عباد الله ان اقرب ما يكون العبد من المغفرة و الرحمة حين يعمل بطاعته و ينصح فى توبته عليكم بتقوى الله فانها يجمع الخير و لا خير غيرها و يدرك بها من خير الدنيا و خير الاخرة ، قال الله عز و جل : و قيل للذين اتقوا ما ذا انزل ربكم قالوا خيرا للذين احسنوا فى هذه الدنيا حسنة و لدار الا خرة خير و لنعم دار المتقين : يعنى : اى بندگان خدا نزديك ترين حالى كه انسان به آمرزش خدا و رحمت او دارد آن موقعى است كه به طاعت خدا عمل كند و بطور جدى توبه نمايد، بر شما باد تقوا، كه تمامى خيرات را براى شما جمع مى كند، و اصولا غير از تقوا چيز ديگرى نيست به وسيله تقوى است كه آدمى به سهمى از خير دنيا و آخرت مى رسد، همچنان كه خداى تعالى فرمود: و به كسانى كه پرهيز كردند گفته مى شود پروردگارتان چه چيز نازل كرده بود؟ مى گويند خير را آرى براى كسانى كه خوبى كنند در اين دنيا حسنه اى است و البته آخرت براى متقين بهترين سر منزل است .
و در تفسير عياشى از ابن مسكان از ابى جعفر (عليه السلام ) در ذيل جمله (و لنعم دار المتقين ) روايت كرده كه فرمود: يعنى دنيا.
و در تفسير قمى در ذيل جمله (الذين تتوفيهم الملائكة طيبين ) از امام نقل كرده كه فرمود : منظور مؤ منينند كه ميلادشان در دنيا ميلادى طيب است .
مؤ لف : با در نظر گرفتن اينكه جمله (الذين تتوفيهم الملائكة ظالمى انفسهم ...) در مقابل آن قرار دارد معناى روشنى از روايت مذكور به دست نمى دهد ولى چون روايت ضعيف است امر سهل است .
نقشه قريش در برابر جذابيت دعوت پيامبر اكرم (ص ) درذيل آيه (و اذا قيل لهم ماذا...) 
و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم از (سدى ) نقل كرده كه گفت قريش جمع شدند و با هم گفتند محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) مردى شيرين زبان است وقتى شخصى با او هم صحبت شود آنچنان در وى اثر مى گذارد كه گويى عقلش را مى برد و لذا بايد بگرديد و از اشراف خود عده معدودى انتخاب كنيد كه انسابشان معروف باشد، و غريبه ها همه آنان را بشناسند، و آنگاه هر يك را هر شب و يا يك شب در ميان به سر راهى از راههاى مكه بفرستيد تا غريبه هايى كه به سر وقت وى مى آيند آنان را از آمدن منصرف سازند،
همين كار را هم كردند و هر يك بر سر راهى رفته هر كس را مى ديدند كه از خارج به مكه مى آيد تا هم از بستگان خود در مكه خبر گرفته و هم شخصا محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) را ديدار كنند نزديك شده خود را معرفى مى كرد، و شخص وارد او را مى شناخت ، و سپس مى گفت من تو را از وضع محمد آگهى مى دهم ، او مردى دروغگو است كه جز مردم سفيه و بى شعور و مشتى برده و يا كسانى كه خير در آنها نيست پيرويش نكردند شيوخ و شخصيتهاى قومش همه از او كناره گيرى نمودند. از اينگونه دروغها بهم مى بافتند تا طرف را از همان وسط راه برگردانند، و آيه شريفه (و اذا قيل لهم ما ذا انزل ربكم قالوا اساطير الاولين ) در اين باره نازل شد. و ليكن اگر آن شخص وارد شونده از كسانى بود كه خدا مى خواست ارشادش كند در جواب كارشكنان مى گفت : ما از طرف مردم خود بعنوان سفير آمده ايم ، و چه بد سفيرى خواهيم بود اگر بعد از آمدن اين همه راه كه بيش از مسير يك روز از راه نمانده بدون اينكه اين مرد را ديدار نموده و ببينيم چه مى گويد، تا خبرش را براى قوممان ببريم به ديار خود برگرديم ، نه چنين چيزى ممكن نيست بايد اين مرد را ديد و با او گفتگو نموده خبرش را براى مردم خود ببريم ، و همين كار را هم مى كردند، داخل شهر مكه شده گروندگان به آن جناب را ديدار نموده از ايشان مى پرسيدند: محمد چه مى گويد؟ آنها مى گفتند: خير مى گويد و نويد مى دهد كه براى هر كسى كه احسان كند در دنيا مال و رفاه زندگى است و البته خانه آخرت كه بهشت است بهتر است .
مؤ لف : اعتبار عقل