 كرد بدون اينكه هيچ يك از اسباب عادى چنين سرنوشتى را برايت ايجاب كرده باشد. اين آن نكته اى است كه آيه كريمه با در نظر گرفتن سياقش و سياق ما قبلش افاده مى كند، و محصل آن اين است كه جمله (لتبين ...) غايت است براى انزال ، اما نه فى نفسه ، بلكه از حيث اينكه متعلق به شخص رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، و متعلق (يتفكرون ) حذف شده ، و تقدير آن اين است كه : (در زندگى تو تفكر كند) نه در (ذكر).
وجوهى كه مفسرين در تفسير آيه گفته اند 
و ليكن مفسرين گفته اند كه جمله (لتبين ) غايت است براى انزال ، و مراد از (تفكر) تفكر در ذكر است ، تا به اين وسيله بفهمند كه ذكر حق است ، و بنا بر اين تقدير معناى آيه چنين مى شود: ما بسويت ذكر، يعنى قرآن را فرستاديم تا براى همه مردم آنچه را كه در اين ذكر برايشان نازل شده و آنچه اين ذكر از اصول معارف و احكام و شرايع و تاريخ احوال امتهاى گذشته و آنچه از سنت خدا بر آنان جريان يافته را در بردارد بيان كنى ، و ديگر براى اين اميد بود كه در ذكر، تفكر كنند تا باشد، كه به حقانيت و از طرف خدا بودن آن واقف گردند، و يا براى اينكه در آنچه برايشان بيان ميكنى تفكر كنند.
اولا - اين است كه آيه شريفه چيزى شبيه تحصيل حاصل مرتكب شده باشد، چون تفكر در ذكر بعد از بيان آن بوسيله رسول شبيه تحصيل حاصل است ، و هيچ چاره اى هم ندارد مگر اينكه نظم كلام را به ترتيب زير عوض كرده باشد: (و انزلنا اليك الذكر لتبين لهم : كتاب را بر تو نازل كرديم تا براى ايشان بيان كنى ).
ثانيا - در اين صورت كلمه اليك مستدرك و زيادى خواهد بود، مخصوصا با در نظر گرفتن جمله (و لعلهم يتفكرون ) ديگر حاجتى به ذكر آن نبود، براى اينكه نتيجه و غايت انزال را چه به او نازل شده باشد و چه به غير او بيان كرده است و خلاصه نازل شدن به او در اين غرض دخالتى ندارد، و همچنين نتيجه اى كه از علم ، اميد مى رود اين است كه در (ذكر) تفكر كنند و بفهمند كه ذكر حق و نازل از ناحيه خداست ، حال به هر كس كه مى خواهد نازل شده باشد و نيز لازمه اين حرف اين است كه كلمه (اليك ) هم كه در آخرين آيه مورد بحث آمده زيادى بوده باشد.
ثالثا - اين توجيه ، آيه را از سياق آيه قبلى قطع مى كند، و حال آنكه آيه مورد بحث با آيه قبلش : (و ما ارسلنا من قبلك الا رجالا نوحى اليهم ) و آيات قبل از آن در يك سياق است .
در اينجا وجه ديگرى هم هست كه ممكن است بوسيله آن بعضى از اشكالات سه گانه دفع شود، و آن اين است كه بگوييم مراد از ذكر نازل شده لفظ قرآن كريم ، و مراد از (ما نزل اليهم ) معناى آن يعنى : احكام و شرايع و ساير مطالب آن باشد، و آن وقت جمله لتبين غايت باشد براى انزال ، و جمله (لعلهم يتفكرون ) عطف باشد بر مقدر، و غايت باشد براى تبيين نه براى انزال ، و ليكن اين وجه خلاف ظاهر آيه است ، (دقت بيشترى بفرمائيد).
و يكى از لطائف قرآن تعبيرى است كه در آيه (و انزلنا اليك ) و در (ما نزل اليهم ) به كار رفته و فعل (نزل ) را تكرار كرده ، ولى يكى را از باب افعال آورده ، كه دلالت بر نزول يكجا و يك مرتبه مى كند و ديگرى را از باب تفعيل كه تدريج را مى رساند، و شايد وجه اينكه اينطور آورده اين باشد كه در جمله (و انزلنا اليك ) عنايت به نازل كردن قرآن به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است و بس و هيچ عنايتى به خصوصيات مربوط به انزال (از حيث دفعى و تدريجى ) ندارد، و بهمين جهت (قرآن ) ذكر را يكپارچه تصور نموده و از نزول آن از ناحيه خدا به كلمه (انزال ) تعبير فرموده است .
و اما ربطى كه مردم با قرآن دارند، عبارت است از: اخذ و تعلم و عمل به آن ، و اين مساله بخاطر اينكه تدريجى است لذا نازل شدن قرآن براى مردم را به كلمه تنزيل تعبير كرده است .
حجت بودن بيانات رسول الله و عترت او (ائمه ) عليهم الصلاة و السلام 
اين آيه دلالت دارد بر حجيت قول رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در بيان آيات قرآن و تفسير آن ، چه آن آياتى كه نسبت به مدلول خود صراحت دارند و چه آنهايى كه ظهور دارند، و چه آنهايى كه متشابهند، و چه آنهايى كه مربوط به اسرار الهى هستند، بيان و تفسير رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در همه آنها حجت است ، و اينكه بعضى گفته اند: كلام رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) تنها در تفسير متشابهات و آن آياتى كه مربوط به اسرار الهى اند حجيت دارد، و اما آن آياتى كه در مدلول خود صريح و يا ظاهرند، و احتياج به تفسير ندارند، كلام رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در آن موارد حجت نيست حرف صحيحى نيست ، و نبايد به آن اعتناء نمود.
اين در خود بيان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است و در ملحقات بيان آن جناب كه همان بيانات ائمه هدى (عليهم السلام ) است نيز مطلب از اين قرار است ، زيرا به حكم حديث ثقلين بيان ايشان هم بيان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ملحق به آن است ، به خلاف ساير افراد، هر چند صحابه و يا تابعين و يا علماى امت باشند كلامشان حجت نيست ، براى اينكه آيه شريفه شامل آنان نمى شود، نصى هم كه بتوان به آن اعتماد نمود و دلالت بر حجيت على الاطلاق كلام ايشان كند، در كار نيست .
و اما اينكه فرموده : (فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون ) در سابق گذشت كه ارشاد به حكم عقل است كه عقل ، عقلا را ملزم مى كند به اينكه اگر در فنى جاهل بودند به عالم آن فن رجوع كنند، بدون اينكه حكم خود را به طائفه معين اختصاص داده باشد.
البته اين درباره بياناتى است كه بطور مشافهه و رو در رو از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و امامان (عليهم السلام ) گرفته شده باشد، و اما اگر خود ما از آن حضرات چيزى نشنيده ايم ولى ديگران آن را نقل مى كنند در صورتى كه آن نقل به حد تواتر رسيده باشد و يا قرينه اى قطع آور يا نزديك به آن همراهش باشد آن نقل هم حجت است ، چون آن هم بيان ائمه (عليهم السلام ) است و اما چيزى كه حاكى آن بيان است اگر به حد تواتر نرسيده باشد و آنچنان قرينه اى هم همراه نداشته باشد چنين چيزى حجت نيست ، چه مخالف كتاب باشد و چه موافق آن ، چون در اولى بيان نيست ، و در دومى بيان بودنش احراز نشده و تفصيل اين مساله در جاى ديگر بايد بيايد.
انذار و تهديد مشركين كه از در مكه به خدا و پيامبرانش گناه مى كردند (مكرواالسيئات ) 

افامن الذين مكروا السيئات ان يخسف الله بهم الارض او ياتيهم العذاب من حيث لا يشعرون 

اين آيه و دو آيه بعد از آن انذار و تهديد مشركين است كه غير خدا را عبادت نموده و احكام و شرايعى براى خود تشريع ميكردند و در زندگى ، سنتهايى را براى خود به وجود مى آوردند و از شرايع خدا كه از راه نبوت رسيده بود اعراض مى جستند، و بر اين عمل به حجتهاى پوچ و بى اعتبارى استدلال مى كردند كه خود براى خويش تراشيده بودند، و همه حركت و سكون و اخذ ورد و فعل و تركشان گناه بود، و سربار همه اينها آن استكبار و غرورى بود كه در دماغ داشتند، همه اينها گناهانى بود كه از در مكر به خدا و به فرستادگان او كه بدين خدا و به لزوم سبيل او دعوت مى كردند مى ورزيدند.
پس كلمه (السيئات ) در آيه ش