سوء و صفات زشتند، چون ملاك زشتى يعنى انكار آخرت ، صفت لازم ايشان است ، اگر بعضى از مؤ منين به آخرت هم احيانا دچار مثل سوء مى شوند به خاطر فراموشى موقت روز حساب است ، كه باز منكرين آخرت ريشه آن فراموشى هستند.

منزه بودن خداى تعالى از هر قبيح عقلى و طبعى و از اتصاف به صفات ممكنات 
همه اينها كه گفته شد، در باره صفات سوئى است كه عقل آن را قبيح دانسته و مذمتش مى كند، و البته صفات سوء ديگرى نيز هست كه عقل آن را قبيح نمى داند، ولى طبع از آن كراهت دارد، از قبيل زن بودن در نظر بعضى از اقوام ، يا دختر زاييدن ، فقر مالى ، مرض ، مرگ ، فناء عجز و جهل ، كه ميان مؤ من و كافر مشترك است ، و مانند صفات ديگرى كه با تحليل عقلى بدست مى آيد، مانند احتياج ، فقر، نقص ، عدم و امكان كه اختصاصى به انسانها نداشته ، تمامى موجودات و ممكنات و عامه خلايق متصف به آن هستند، و از آن ميان ، كافر هم متصف به آن است پس كافر به تمامى مثل هاى سوء و صفات نكوهيده متصف است و يا در معرض اتصاف است ، چيزى كه هست پاره اى از آن صفات نكوهيده مختص به خود اوست ، و پاره اى مشترك ميان او و مؤ منين است ، و پاره اى مشترك ميان او و مؤ منين و همه موجودات است ، كه تفصيلش گذشت .
و خداى سبحان منزه است از اينكه به صفتى از اين صفات متصف بشود، كه مثل هاى سوئند، زيرا آن مثلهاى سوئى كه گفتيم از ناحيه گناهانى كه عقل قبيحش مى داند و مذمتش مى كند حاصل مى گردد. و جامع همه آنها كلمه (ظلم ) است كه تنزه خداى تعالى از آنها روشن است ، چون خدا مرتكب ظلم نمى شود، همچنانكه فرمود: (لا يظلم ربك احدا) و نيز فرموده : (و هو الحكيم العليم ) پس او هر حكمى كه براند و هر عملى كه انجام دهد همان حكم و همان فعل ، متعين از نظر حكمت و نظام جارى در عالم است ، بطورى كه چيز ديگرى جاى آن را نمى گيرد.
و اما آن قسم مثل هاى سوء كه گفتيم از نظر عقل قبيح نيست ، ولى طبع ، از آن كراهت دارد، و همچنين آنهايى كه با تحليل عقلى بد است ، خداوند از آنها هم منزه است ، زيرا خداى تعالى عزيز مطلق است ، و ساحتش امتناع دارد از اينكه ذلتى در او راه يابد، قادرى كه كل قدرت از آن اوست ، پس هيچ رقم عجزى در او راه ندارد، و كل علم از آن اوست ، و هيچ جهلى به او راه ندارد، و محض ‍ حيات مال او است ، پس مرگ او را تهديد به فناء نمى كند، و او منزه از هر نقص و عدم است ، پس صفات اجسام كه دچار نقص و فقدان و قصور و فتور مى شوند، در او راه ندارد، آيات قرآنى نيز در اين باره ، هم فراوان و هم روشن است ، و حاجتى به ايراد آنها نيست .
پس خداى سبحان داراى علو و نزاهت است از اينكه به يكى از اين مثل هاى سوء كه ما سواى خدا، همه به آن متصف مى شوند متصف گردد، نه تنها اين مقدار تقدس و تنزه دارد، بلكه حتى از مثلهاى حسنه و صفات پسنديده كريمه به آن معنايى كه غير او به آن متصف مى شود منزه است . يعنى حيات و علم و قدرت و عزت و عظمت و كبرياء و امثال ذلك به آن معنايى كه در ما سوى الله هست در خداى تعالى نيست ، زيرا اين صفات حسنه كماليه در ما سوى الله متناهى و همراه با فقر و حاجت و فقدان و نقيصه است ، به خلاف خداى تعالى كه اين صفات را خالص از نقص دارد، محض كمال ، و حقيقت آن را دارد، نامحدود و نامتناهيش را دارد، خالص از نقص ‍ و عدمش را دارد، پس او حياتى دارد كه مرگ تهديدش نمى كند، قدرتى دارد كه با عجز و خستگى آميخته نيست علمى دارد كه مسبوق و مقارن با جهل نيست و عزتى دارد كه همراه آن ذلت نيست .
معناى جمله (ولله المثل الاعلى ) 
اينجاست كه معلوم مى شود اگر خداى سبحان در باره خود فرموده : (و لله المثل الاعلى ) و يا در جاى ديگر فرموده : (و له المثل الاعلى فى السموات و الارض ) و يا فرموده : (له الاسماء الحسنى ) معنايش چيست ؟ زيرا بعضى از امثال حسنا در درجه پائين ترى از حسن قرار دارند، و بعضى در درجه بالاترى ، و بعضى در درجه مافوق آن ، و مثل اعلى در ميان همه مثلها خاص خداى تعالى است ، اسماء هم خوب و بد دارد، و خوبش در خوبى مراحلى دارد، از همه خوبترش خاص خداى تعالى است (دقت بفرمائيد).
پس با بيانى كه گذشت معناى اعلى بودن مثل خدا معلوم شد، و بدست آمد كه جمله (و لله المثل الاعلى ) در مقام انحصار دادن مثل اعلى به خداى تعالى است ، و معنايش اين است كه در ميان مثالها آن مثلى كه خوبست - نه مثلى كه بد است - و در ميان خوبها آنكه از همه عالى تر است مخصوص خداى سبحان است .
و نيز روشن گرديد كه مثل اعلى كه به بيان سابق ، مخصوص خداى تعالى است ، عبارت است از: نفى كردن جميع صفات بد از او، همچنانكه خودش فرمود: (ليس كمثله شى ء) و نفى كردن حدود و نواقص از صفات حسنه ثبوتيه اوست و جمله (و هو العزيز الحكيم ) در مقام افاده حصر و تعليل بيان سابق است ، يعنى او كسى است كه تمامى عزتها از اوست پس عزتش هرگز دستخوش ‍ ذلت نمى شود، چون هر ذلتى كه تصور شود جز نداشتن عزت معنايى ندارد، و كسى كه تمامى عزتها را دارد تصور نمى شود كه عزتى را نداشته باشد، و براى اوست همه حكمتها، پس هرگز دچار جهالت نمى شود، چون جهل غير از فقدان حكمت چيزى نيست ، و ما گفتيم كه او هيچ حكمتى را فاقد نيست .
و چون ذلت و جهالت در ساحت مقدس او راه ندارد ناگزير به هيچ صفتى از صفات نقص ، و به هيچ صفتى از صفات ذم و ناپسند، و به هيچ مثلى از مثلهاى سوء متصف نمى شود، ولى كافر در ذاتش ذليل و در نفسش جهول است ، بنا بر اين صفات نقص لازمه ذات اوست پس براى كسانى كه ايمان به آخرت ندارند مثل سوء است .
بخلاف مؤ من كه هر چند او هم در ذاتش ذليل و در نفسش جهول است اما بخاطر اينكه داخل در ولايت خدا شده ، خدا به عزت خود عزيزش كرده ، و به روح خود از جهالت بيرونش آورده ، همچنانكه فرمود: (و الله ولى المؤ منين ) و نيز فرموده : (و لله العزة و لرسوله و للمؤ منين ) و نيز فرموده : (اولئك كتب فى قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه ).
اگر خدا مردم را به ظلمشان اخذ كند دابه اى روى زمين نخواهد ماند 

و لو يؤ اخذ الله الناس بظلمهم ما ترك عليها من دابة .... 

ضمير در (عليها) به (ارض ) بر مى گردد و اگر نفرمود: (على الارض ) براى اين بوده كه كلمه (انسان ) بر آن دلالت مى كرد، و حاجتى به ذكر صريح آن نبوده است .
بعيد هم نيست كه كسى ادعا كند از سياق بر مى آيد كه مراد از (دابه )، انسان تنها باشد، چون انسان هم يكى از جنبندگان است كه حركت مى كند، بنا بر اين ، معنى چنين مى شود: اگر خداوند بخواهد مردم را بخاطر ظلمشان بگيرد بطورى كه هر كس ظلم كرد او را دچار عذاب سازد ديگر هيچ انسانى كه روى زمين آمد و شد كند نمى ماند، زيرا ستمكاران بخاطر ظلمشان هلاك مى شوند، و نيكان و انبياء و اولياى بى گناه هم بخاطر اينكه پدرانشان هلاك شده اند، اصلا متولد نمى شوند.
ولى مفسرين بخاطر اطلاق دابه ، مقصود از آن را عموم جنبندگان از انسان و حيوان دانسته اند. و بنا به گفته آنان معناى آيه چنين مى شود: اگر خدا ستمكاران را به ستمشان بگيرد تمامى انسانها و حيوانات را هلاك خواهد كرد، آن وقت به ايشان اشكال مى شود كه انسان بخاطر ظلمش هلاك شود