ن انگشت گذارى شده همين تسلط موالى بر عبيد و برترى ايشان از جهت مالكيت رزق نسبت به بردگان است .

و الله جعل لكم من انفسكم ازواجا و جعل لكم من ازواجكم بنين و حفدة .... 

راغب در مفردات مى گويد: خداى تعالى فرمود: (و جعل لكم من ازواجكم بنين و حفدة ) و (حفده ) جمع حافد است كه به معناى متحرك و كسى است كه در خدمت ، جنب و جوش سريع دارد،
خواه از اقارب انسان باشد و يا بيگانه ، ولى مفسرين آن را به اسباط (نوه ها) و مانند آن تفسير كرده اند، چون خدمت اسباط صادقانه تر است - تا آنجا كه مى گويد - اصمعى گفته : اصل (حفد) پايى را بدون توقف در جاى پاى ديگر نهادن است .
و در مجمع البيان گفته : حفده در اصل به معناى سرعت در عمل است - تا آنجا كه مى گويد - و از همين باب است كه به اعوان نيز حفدة مى گويند، چون در اطاعت انسان سريعند.
و مراد از حفده در آيه مورد بحث همان اعوان و خدمتكاران از فرزندان است ، چون حفده را مقيد كرد به متولد از همسران و فرمود: (و جعل لكم من ازواجكم بنين و حفدة ) و به همين جهت بعضى بنين و حفده را به فرزندان خردسال و بزرگسال تفسير كرده اند.
و بعضى ديگر بنين را به فرزند بلا فصل و حفده را به فرزندان با فاصله يعنى نوه تفسير كرده اند.
ذكر نعمت داشتن فرزندان و نوادگان 
و معناى آيه اين است كه : خداوند براى شما از همسرانتان فرزندان و ياورانى قرار داد كه به خدمت آنان در حوائجتان استعانت بكنيد، و با دست آنان مكاره و ناملايمات را از خود دور سازيد و ارزاق طيب كه عبارت است از هر متاع دلپسندى كه روزيتان كرد، مانند آب و انواع ميوه ها كه عمل خود شما در پيدايش آنها دخالت نداشته ، و مانند طعامها و لباسها و امثال آن كه سعى و عمل خود شما در پيدايش آنها مؤ ثر بوده است ، و كلمه (من ) در جمله (من الطيبات ) براى تبعيض است كه وجهش هم روشن است . آنگاه مشركين را توبيخ نموده مى فرمايد: (افبالباطل ) كه همان اصنام و اوثان و اعتقاد به استناد دختران به خدا و پسران به خودشان و نيز احكامى كه پيشوايان ضلالت برايشان تشريع كرده اند (يؤ منون و بنعمة الله هم يكفرون : ايمان مى آورند، و به نعمت خدا كفران مى ورزند) و مقصود از نعمت همان است كه همسرانى از جنس خود بشر براى ايشان درست كرد و فرزندان و نوه هايى از همسران پديد آورد چون اين از بزرگترين و آشكارترين نعمتها است ، زيرا اساسى ، تكوينى است كه ساختمان مجتمع بشرى بر آن بنا مى شود، و اگر آن نبود مجتمعى تشكيل نمى يافت ، و اين تعاون و همكارى كه ميان افراد هست پديد نمى آمد، و تشريك در عمل و سعى ميسر نمى شد، و در نتيجه بشر به سعادت دنيا و آخرت خود نمى رسيد.
آرى اگر بشر اين رابطه تكوينى را كه خدا به او انعام كرده قطع كند، و اين رشته پيوند را بگسلد، آن وقت بهر وسيله ديگرى كه فرض ‍ شود متوسل گردد، جا پر كن اين رابطه تكوينى نگشته جمعش جمع نمى شود، و با متلاشى شدن جمع بشر و پراكندگى وحدتش ، هلاكتش قطعى است .

و يعبدون من دون الله ما لا يملك لهم رزقا فى السموات و الارض شيئا و لا يستطيعون 

اين آيه عطف است بر محل جمله قبلى ، و آن (يكفرون بنعمة الله و يعبدون من دون الله ما لا يملك ...) است ، و معنايش اين است كه مشركين نعمت خداى را كفران نموده غير خدا را مى پرستيدند كه مالك رزقى از ايشان نيست ...
وجوهى كه در معناى آيه : (ما لا يملك لهم رزقا فى السموات و الارض شيئا) گفتهشده است 
مفسرين گفته اند: كلمه (رزقا) مصدر و كلمه (شيئا) مفعول آن است ، و معنا چنين است : (كسى را مى پرستند كه نمى توانند چيزى را به ايشان روزى كند).
بعضى ديگر گفته اند: رزق ، به معناى مرزوق و (شيئا) بدل از آن است و بعضى ديگر گفته اند: (شيئا) مفعول مطلق بوده و تقدير چنين است :(لا يملك شيئا من الملك : مالك چيزى از ملك نيست ). و از همه اين وجوه صحيح تر و بهتر وجه وسطى است .
ممكن است گفته شود: جمله (فى السموات و الارض ) بدل از كلمه (رزقا) است كه از اقسام بدل ، بدل كل از بعض خواهد بود، و ترقى مطلب را افاده خواهد كرد، و معنا چنين مى شود (چيزهايى را مى پرستند كه نه تنها مالك رزقشان نيستند، بلكه در تمامى آسمانها و زمين مالك هيچ چيز نيستند).
و اينكه فرمود: (و لا يستطيعون ) معنايش اين است كه نمى توانند مالك رزقى و چيزى باشند ممكن هم هست منسى المتعلق و جارى مجراى لازم باشد، يعنى اصلا استطاعتى ندارند.
در اين آيه در باره اصنام دو اعتبار جمع شده از جهت اينكه معمولا از سنگ يا چوب يا طلا و يا نقره ساخته مى شد، غير عاقل حساب شده و موصول غير عاقل يعنى (ما : چيزى كه ) در باره اش بكار رفته و فرموده : (ما لا يملك : چيزى كه مالك نيست ...)
و از جهت اينكه آنها را آلهه مى خواندند و مى پرستيدند و پرستش جز براى عاقل تصور ندارد لذا در زمره عقلا به حساب آورده تعبير مخصوص عقلا را در باره اش بكار برده فرمود: (لا يستطيعون : و نمى توانند).
در اين آيه بار ديگر راهى براى بيان غرض اصلى از شمردن نعمتها باز نموده و به بيان آن مى پردازد، و در خلال چهار آيه نتيجه اصلى را كه همان اثبات توحيد و نبوت و معاد است تشريح مى كند، در آيه اول از آن مثالى كه براى خداى سبحان زدند نهى مى كند، و در آيه دوم براى بيان يكتايى خدا در ربوبيت مثلى مى آورد، و در آيه سوم در بيان نبوت و تشريع مثلى مى زند، و در آيه چهارم به مساله معاد مى پردازد.

فلا تضربوا لله الامثال ان الله يعلم و انتم لا تعلمون 

مراد از مثل زدن براى خدا كه از آن نهى فرموده است (فلا تضربوا للهالامثال ) 
آنچه از ظاهر آيه به ذهن آدمى مبادرت مى كند، اين است كه مراد از مثل زدن براى خدا، توصيف با نوعى تشبيه است كه در اصطلاح ادبى آن را استعاره تمثيليه مى نامند، مثل اينكه در باره خداى تعالى مى گفتند: (براى خدا دخترانى است همانطور كه براى انسان است و ملائكه دختران خدايند، و ميان خدا و جن قرابت است ، و خدا چطور استخوانها را زنده مى كند با اينكه پوسيده است ؟ و امثال اين سخنان )، معناى معهود از اين كلمه يعنى مثل زدن در اصطلاح قرآن همين است كه گفتيم ، و در خلال آيات سابق ، آنجا كه فرمود: (للذين لا يؤ منون بالاخرة مثل السوء و لله المثل الاعلى ) نمونه اش گذشت .
بنا بر اين معناى آيه اين مى شود كه وقتى امر آنچنان بود كه گفتيم پس ديگر خداى سبحان را توصيف نكنيد، يعنى او را به غير او تشبيه نكنيد ، و با خلقش مقايسه ننماييد، زيرا خدا مى داند، و شما حقايق امور و كنه خداى را نمى دانيد.
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از (ضرب مثل )، جعل مثل است يعنى مانند قرار دادن ، و مراد از امثال ، جمع مثل به معنى (ند : مانند) است و جمله (فلا تضربوا لله الامثال ) همان معنايى را افاده مى كند كه آيه (فلا تجعلوا لله اندادا) در مقام افاده آن است ليكن اين معنا از آيه شريفه دور است .
مثلى براى اثبات توحيد ربوبى با استناد به وحدت منعم 

ضرب الله مثلا عبدا مملوكا لا يقدر على شى ء .... 

مثلى كه در اين آيه زده شده اين است كه عبدى مملوك فرض شده كه هيچ كارى از دستش بر نمى آيد، و شخص ديگرى فرض شده كه از ناحيه خدا رزق پاكيزه اى