 گذارد و نتيجه اى كه از اين همه انعام منظور بود اين بود كه در برابر خدا تسليم شوند آنهم با معرفت به اينكه ولى نعمتش در حقش كوتاهى نكرده بلكه نعمت را بر او تمام نموده جز تسليم در برابر اراده منعمش و استكبار نورزيدن ، انتظار و توقع نمى رود چون داند كه منعمش جز خير او را اراده نمى كند.

فان تولوا فانما عليك البلاغ المبين 

در مجمع البيان گفته : (بلاغ )، اسم و (تبليغ )، مصدر است همانند كلام و تكليم .
بعد از آنكه خداى سبحان از شمردن آنچه از نعمتهايش مى خواست ذكر كرد و از احتجاج به آنها فارغ گرديد بيان خود را با اين جمله ختم فرمود، كه مضمونش عتاب و ملامت و تهديد كفار، و متضمن ذكر وحدانيت در ربوبيت و نيز نبوت و معاد است ،
نخست وظيفه و پست نبوت و وظيفه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در رسالتش را بيان كرد و آن عبارت از بلاغ است كه فرمود: (فان تولوا : اگر اعراض كردند) يعنى متفرع بر اين بيان كه جز دعوت آنان به صلاح معاش و معاد آنان نيست و هيچ اجبار و اكراهى در آن نشده اين است كه اگر اعراض كردند و از پذيرفتن آن سرتافته و از اهتداء به آن مضايقه نمودند (فانما عليك البلاغ المبين ) بر تو هيچ مسؤ وليتى جز تبليغ واضح كه ابهام و خفائى در آن نباشد نيست چون تو يك فرستاده خدايى و فرستاده جز اين وظيفه ندارد.
در اين جمله علاوه بر بيان وظيفه آن جناب تسليت و دلجويى او نيز هست .
معناى آيه : (يعرفون نعمة الله ثم ينكرونها و اكثر هم الكافرون ) 

يعرفون نعمة الله ثم ينكرونها و اكثرهم الكافرون 

(معرفت )، مقابل انكار است و مانند علم است كه در مقابل جهل قرار دارد و اين خود دليل بر اين است كه مراد از انكار (يعنى عدم معرفت ) لازم معناى آن است و آن عبارت است از انكار عملى ، يعنى به خدا و رسول و روز جزا ايمان نياوردن و يا انكار زبانى كردن با داشتن معرفت قبلى ، و اين هر دو محتمل است و ليكن از آنجا كه در جمله (و اكثرهم الكافرون ) انكار را اختصاص به اكثر ايشان داده پس تنها بايد معناى اولى مراد باشد.
و اينكه بجاى (اكثرهم كافرون ) فرمود: (و اكثرهم الكافرون ) و لام بر سر كافر آورد دليل بر اين است كه كافران نامبرده كفران نعمتهاى الهى و يا به قرآن و به توحيدى كه نعمتها بر آن دلالت دارند و يا كفران به توحيد و غير آن را به حد كمال رسانيده بودند چون معناى (اكثرهم الكافرون ) (اكثرهم كاملون فى كفرهم ) است زيرا علاوه بر كفر و جحودشان عناد و لجاجت هم مى كردند و از راه خدا جلوگيرى مى نمودند.
و معنايش اين است كه آنان نعمت خدا را به عنوان اينكه از خداست شناختند و مقتضاى اين شناسايى اين بود كه به او و رسول او و روز جزا ايمان آورند و در عمل تسليم شوند، بر عكس ، وقتى در مورد عمل در مى آيند به آنچه مقتضاى انكار است عمل مى كنند، نه آنچه اثر معرفت است و بيشترشان به صرف انكار عملى قناعت ننموده كفر و عناد با حق و جحود و اصرار بر آن را اضافه مى كنند.
اين مقدار بيانى كه ما كرديم در معناى جمله (و اكثرهم الكافرون ) كافى است و طول و تفصيلى كه مفسرين در معناى آن داده اند زيادى است .
وجوهى كه درباره آيه (و اكثرهم الكافرون ) مفسرين گفته اند
يكى گفته : اگر آيه شريفه بيشتر آنها را كافر گفته با اينكه همه آنها كافر بودند از اين جهت بوده كه اقليتى از آنها كسانى بوده اند كه حجت بر آنان تمام نشده بود
يا از اين باب كه به حد بلوغ و تكليف نرسيده بودند و يا از اين جهت كه در عقل آنان آفت و نقصى وجود داشته و يا از اين جهت كه اصلا دعوت پيغمبر به گوششان نخورده بوده ، و معلوم است كه چنين كسانى را نمى توان كافر خواند.
ما در جواب اين مفسر مى گوييم : آيه شريفه اصلا در باره آنها گفتگو ندارد، و اينگونه افراد بكلى از اطلاق آيه خارجند چون صريحا توبيخ و تهديد مى كند و مى فرمايد كه آنها با اينكه نعمت خدا را شناختند انكار كردند، و اقليتى كه شما فرض كرديد اگر نعمتهاى خدا را دانسته انكار كردند كه جزء همان اكثريتند و اگر انكار نكرده اند، داخل در اطلاق آيه نيستند، علاوه بر اين فرض چنين اقليتى هم محل حرف است ، زيرا مگر تماميت حجت به چيست ؟ و حال آنكه حجت غير از ديدن نعمتهاى خداى سبحان چيز ديگرى نيست و همان اقليت هم نعمتهاى خداى را مى شناختند.
يكى ديگر گفته : از اين جهت كفر را به اكثريت نسبت داده نه به همه كه نمى دانستند عده اى از آنان به فاصله كمى ايمان خواهند آورد. جواب اين توجيه اين است كه سخنى است بدون دليل .
بعضى گفته اند: مراد از اكثر، همه است و منظور از اين تعبير، تحقير و توهين آنان است . اين قول را به حسن بصرى نسبت داده اند و سخنى بس عجيب است .
استدلال بعضى به آيه بر بطلان عقيده جبريها و نقد آن 
بعضى به اين آيه استدلال كرده اند بر بطلان عقيده جبريها، كه گفته اند: خداوند بر كافران هيچ نعمت و منتى ندارد، چون هر عملى كه آنان مى كنند، و هر نعمتى كه خدا به آنان مى دهد نقمت و خذلان است زيرا خداوند سبحان در اين آيه بر خلاف عقيده آنها تصريح كرده است ، زيرا مى فرمايد كه كافران نعمت خداى را مى شناسند.
ليكن حق مطلب اين است كه نعمت دو اعتبار دارد، يكى اعتبار اينكه ناعم و ملايم حال منعم عليه است ، و از اين جهت كه در صراط تكوين و رشد و سعادت جسمانى و بدنيش بدان نيازمند است ، و يكى از اين جهت كه منعم عليه در صراط تشريع يعنى سعادت روحى و انسانيش به آن احتياج دارد، و وجود نعمت باعث معرفت او به نعمت سپس به منعم و در آخر ايمان به خدا و رسول و روز جزا مى شود،
و باعث مى شود كه انسان آن نعمت را در راه مرضات خداى تعالى مصرف نمايد، شخصى كه ايمان به خدا و رسولش دارد هر دو نعمت را دارد، هم جسمانيش را و هم روحانيش را، ولى كافر به يك نعمت ، منعم است ، آنهم نعمت مادى و دنيوى است و از ديگرى محروم است ، در كلام خداى سبحان شواهد زيادى بر اين دو اعتبار هست پس نمى توان سخن جبريان را پذيرفت و گفت كه خدا بر كافران هيچ نعمتى نداده .

و يوم نبعث من كل امة شهيدا ثم لا يؤ ذن للذين كفروا و لا هم يستعتبون 

در مجمع البيان از زجاج نقل مى كند كه گفته : (عتب ) به معناى غضب و حزن است ، وقتى گفته مى شود: فلانى بر فلانى عتب كرد معنايش اين است كه غم او را خورد، و اگر برگردد و دلجوئيش كند مى گويند (عاتبه )، و اسم اين ماده (عتبى ) است ، يعنى برگشتن معتوب عليه به چيزى كه مايه رضايت عاتب باشد، و كلمه (استعتب ) به معناى (از او خواست كه دلجوئى كند) ميباشد، اين بود نقل كلام زجاج .
مراد از اينكه در قيامت از هر امتى شهيدى مبعوث مى گردد
و در جمله (و يوم نبعث من كل امة شهيدا) از سياق به دست مى آيد كه مراد از اين (يوم ) روز قيامت و مراد از اين (شهداء) كه خدا هر يك را از يك امتى مبعوث مى كند، گواهان اعمال است كه حقايق اعمال امت خود را ضبط كرده اند، و در آن روز از ايشان استشهاد مى شود، و ايشان شهادت مى دهند، و ما در تفسير آيه (لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا) در جلد اول اين كتاب در معناى اين شهادت مقدارى بحث كرديم .
و از لفظ آيه شريفه هيچ بر ن