كند، و به اعتبار اضافه و نسبت ، استعمال مى شود، و عدل - به فتحه عين -، و عدل - به كسره عين - از نظر معنا نزديك به هم هستند، چيزى كه هست عدل - به فتحه عين - در جايى استعمال مى شود كه با بصر و حس ديده مى شود، مانند عدل شدن اين كفه ترازو با آن كفه اش يا اين لنگه بار با آن لنگه اش ، يا اين عدد از گردو با آن عددش ، يا اين مقدار گندم با مقدارى ديگر از آن ، پس بنا بر اين مى توان گفت عدل به معناى تقسيط و تقسيم بطور مساوى است .
سپس اضافه كرده كه عدل دو قسم است :
يكى مطلق كه عقل اقتضاى حسن آن را دارد، و در هيچ زمان و عصرى منسوخ نمى شود و بهيچ وجه اعتداء و ظلم شمرده نمى شود، مانند احسان به هر كس كه به تو احسان كرده ، و آزار نكردن كسى را كه او از آزار تو خوددارى نموده .
دوم عدلى كه عقل ، عدالت بودن آن را تشخيص نداده بلكه بوسيله شرع شناخته مى شود، مانند قصاص و ارش و ديه جنايت ، و اصل مال مرتد، كه اين قسم از عدالت قابل نسخ هست ، و در بعضى از زمانها منسوخ مى شود، و بهمين جهت قرآن كريم همين عدالت را اعتداء و سيئه خوانده ، يكجا فرموده : (فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه : پس هر كس به شما تجاوز كرد شما (هم ) به او تجاوز كنيد و جاى ديگر فرموده : و جزاء سيئة سيئة مثلها : جزاى بدى ، بدى ديگرى است مثل آن ).
بيان اينكه امر به عدل در (ان الله ياءمربالعدل و الاحسان ) امر به عدالت اجتماعى است 
و اين نحو از عدالت همان است كه در آيه (ان الله يامر بالعدل و الاحسان ) منظور است ، چون عدل به معناى مساوات در تلافى است ، اگر خير است خير، و اگر شر است شر، و احسان به معناى اين است كه خيرى را با خيرى بيشتر از آن تلافى كنى ، و شرى را به شرى كمتر از آن جواب گوئى ، اين بود آن مقدار از كلام راغب كه مورد حاجت ما بود. و اين گفتار با تفصيلى كه داده برگشتش به يك جمله معروف است كه مى گويند: عدالت ميانه روى و اجتناب از دو سوى افراط و تفريط در هر امرى است ، و اين در حقيقت معنا كردن كلمه است به لازمه معناى اصلى ، زيرا معناى اصلى عدالت اقامه مساوات ميان امور است به اينكه به هر امرى آنچه سزاوار است بدهى تا همه امور مساوى شود، و هر يك در جاى واقعى خود كه مستحق آن است قرار گيرد،
پس عدالت در اعتقاد اين است كه به آنچه حق است ايمان آورى ، و عدالت در عمل فردى آن است كه كارى كنى كه سعادتت در آن باشد، و كارى كه مايه بدبختى است بخاطر پيروى هواى نفس انجام ندهى ، و عدالت در مردم و بين مردم اين است كه هر كسى را در جاى خود كه به حكم عقل و يا شرع و يا عرف مستحق آن است قرار دهى ، نيكوكار را بخاطر احسانش احسان كنى ، و بدكار را بخاطر بديش عقاب نمايى ، و حق مظلوم را از ظالم بستانى و در اجراى قانون تبعيض قائل نشوى .
از اينجا روشن مى گردد كه عدالت هميشه مساوى با حسن ، و ملازم با آن است ، چون ما براى حسن ، معنايى جز آنچه طبع بدان ميل كند و بسويش جذب شود قائل نيستيم ، و قرار دادن هر چيزى در جائى كه سزاوار آن است از اين جهت كه در جاى خود قرار گرفته چيزى است كه انسان متمايل آن است ، و به خوبى آن اعتراف دارد، و اگر احيانا مخالف آن را مرتكب شود عذر خواهى مى كند، و حتى دو نفر از افراد انسان در آن اختلاف نمى كنند، هر چند كه مردم در مصداق آن با هم اختلاف دارند، و خيلى هم اختلاف دارند، و ليكن اين اختلاف ناشى از اختلاف در روش زندگى ايشان است .
و نيز اين معنا روشن مى شود كه راغب در كلام خود اعتداء و سيئه را عدالت خوانده ، و اين خالى از مسامحه نيست ، زيرا اعتداء و سيئه اى كه كيفر اعتداء و سيئه ديگرى است ، براى آن ديگرى اعتداء و سيئه است ، اما نسبت به كسى كه اينطور كيفرش ميدهد پيمودن راه وسط و ميانه روى و از خصائل پسنديده است ، چون او با اين عمل خود ميان خوب و بد فرق گذاشته و هر يك را در جاى خود قرار داده ، پس نسبت به او تجاوز و بدى نيست .
پس بهر حال عدالت هر چند كه به دو قسم منقسم مى شود يكى عدالت انسانى فى نفسه و يكى عدالتش نسبت به ديگران ، يكى عدالت فردى ، يكى عدالت اجتماعى ، و نيز هر چند لفظ عدالت مطلق است و شامل هر دو قسم مى شود و ليكن ظاهر سياق آيه اين است كه مراد از عدالت ، عدالت اجتماعى است ، و آن عبارت از اين است كه با هر يك از افراد جامعه طورى رفتار شود كه مستحق آن است و در جائى جاى داده شود كه سزاوار آن است ، و اين خصلتى اجتماعى است كه فرد فرد مكلفين مامور به انجام آنند، به اين معنا كه خداى سبحان دستور مى دهد هر يك از افراد اجتماع عدالت را بياورد، و لازمه آن اين مى شود كه امر متعلق به مجموع نيز بوده باشد، پس هم فرد فرد مامور به اقامه اين حكمند، و هم جامعه كه حكومت عهده دار زمام آن است .
امر به احسان نسبت به ديگران در (ان الله ياءمربالعدل و الاحسان ) و احسان نسبت به خويشاوندان در (ايتاء ذى القربى ) 
و در اينكه فرمود: (و الاحسان ) آنچه در باره عدل گفته شد مى آيد يعنى مقصود از احسان هم احسان به غير است نه اينكه فرد كار را نيكو كند، بلكه خير و نفع را به ديگران برساند، آنهم نه بر سبيل مجازات و تلافى بلكه همانطور كه گفتيم به اينكه خير ديگران را با خير بيشترى تلافى كند، و شر آنان را با شر كمترى مجازات كند، و نيز ابتداء و تبرعا به ديگران خير برساند.
و احسان صرفنظر از اينكه مايه اصلاح مسكينان و بيچارگان و درماندگان است ، و علاوه بر اينكه انتشار دادن رحمت و ايجاد محبت است ، همچنين آثار نيك ديگرى دارد كه به خود نيكوكار برمى گردد، چون باعث مى شود ثروت در اجتماع به گردش در آيد، و امنيت عمومى و سلامتى پديد آيد، و تحبيب قلوب شود.
(و ايتاء ذى القربى ) - يعنى دادن مال به خويشاوندان كه خود يكى از افراد احسان است ، و اگر خصوص آن را بعد از ذكر عموم احسان ذكر نمود براى اين بود كه بر مزيد عنايت به اصلاح اين مجتمع كوچك خاندان دلالت كند، زيرا تشكيل صحيح اين مجتمع كوچك است كه باعث اصلاح مجتمع مدنى بزرگ مى شود، همچنان كه مجتمع ازدواج يعنى تشكيل خانواده ، مجتمعى كوچك تر از مجتمع خاندان و دودمان است ، و سببى است مقدم بر آن ، و مايه به وجود آمدن آن .
بنابر اين ، جوامع بزرگ بشرى در آغاز از جوامع خانه اى كه گره آن ازدواج است تشكيل مى شود، سپس بعد از گسترش توالد و تناسل و توسعه افراد خانواده رفته رفته جامعه اى بزرگتر تشكيل مى شود بنام قبيله و عشيره و دودمان ، و همچنين اين اجتماع رو به كثرت و تزايد مى گذارد تا بصورت امتى عظيم در آيد، پس مراد از ذى القربى فرد نيست ، بلكه جنس خويشاوند است ، و اين خود عنوانى است عام كه - بطورى كه گفته اند - شامل تمامى خويشاوندان مى شود.
و در تفسيرى كه از ائمه اهل بيت (عليهمالسلام ) رسيده آمده است كه مراد از (ذى القربى )، امام از قرابت رسول الله است .
و مراد از (ايتاء)، دادن خمس است كه خداى تعالى آن را واجب كرده و فرموده (و اعلموا انما غنمتم من شى ء فان لله خمسه و للرسول و لذى القربى و اليتامى و المساكين ...) و تفسير آن گذشت .
و شايد تعبير به مفرد در ذى القربى با اينكه در آيه (و اذا حضر القسمة اولوا ا