ولاى شيطان و عبادت او هيچ واسطه اى نيست ، كسى كه بر خدا توكل نكند او از اولياى شيطان خواهد بود.
و چه بسا بعضى از مفسرين گفته اند: ضمير مفرد در جمله (و الذين هم به مشركون ) به خداى تعالى برمى گردد، و معناى آيه را چنين مى كند كه : سلطنت شيطان تنها بر دو طايفه است ، يكى مشركين و يكى موحدينى كه شيطان را ولى خود مى گيرند. و ليكن چون اين تفسير باعث مى شود ضميرهاى يك سياق ، در مرجع ، مختلف شود، يعنى ضمير در (سلطانه ) و (يتولونه ) به شيطان ، و ضمير (به ) به خدا برگردد لذا مردود است .
اشاره به مساءله نسخ و حكمت آن و پاسخ به خرده گيرى مشركين در آيه شريفه : (واذا بدلنا آيه مكان اية ...)

و اذا بدلنا آية مكان آية و الله اعلم بما ينزل قالوا انما انت مفتر بل اكثرهم لا يعلمون ).

اين آيه اشاره به مساله نسخ ، و حكمت آن مى كند، و پاسخى است از تهمتى كه به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى زدند و از افترايى كه به خدا مى بستند، و ظاهر سياق آيات اين است كه گويندگان اين حرفها مشركين بوده اند، هر چند كه يهوديان هم در انكار نسخ همان نظريه را دارند، احتمال هم دارد كه مشركين اين حرف را از ناحيه يهوديان الهام گرفته باشند، چون در باره نبوت نبى اكرم خيلى به يهوديها مراجعه مى كردند.
(و اذا بدلنا آية مكان آية ) - راغب در مفردات گفته : (ابدال و تبديل و تبدل و استبدال ) همه به معناى اين است كه چيزى را در جاى چيز ديگرى قرار دهى ، و اين اعم از معناى كلمه (عوض ) است ،
چون عوض در معنايش اين نكته خوابيده كه آنچه مى گيرى در مقابل آنچه مى دهى ملك تو گردد، ولى تبديل گاهى تغييرى را افاده مى كند كه بدلش به آدمى بر نگردد، مانند آيه (فبدل الذين ظلموا قولا غير الذى قيل لهم : آنهايى كه ستمگر بودند حرف را به غير آنچه دستور يافته بودند تبديل كردند) تا آنجا كه مى فرمايد: (فمن بدله بعد ما سمعه ... : پس هر كس آن را بعد از آنكه شنيد تبديل كند ...)، و نيز خداى تعالى فرموده : (و اذا بدلنا آية مكان آية ) و نيز فرموده : (و بدلناهم بجنتيهم جنتين ) و نيز فرموده : (ثم بدلنا مكان السيئة الحسنة )، اين بود كلام مورد حاجت ما از راغب .
پس تبديل بمعناى تغيير، مخالف با تبديل به معناى معروفش است ، زيرا در تبديل به معنى تغيير مفعول اول ماخوذ و مطلوب است بخلاف تبديل به معناى معروف ، پس در جمله (و اذا بدلنا آية مكان آية ) معنا اين است كه ما آيه دومى را بجاى آيه اولى بگذاريم و آن را باقى بداريم ، چون مطلوب است .
و جمله (و الله اعلم بما ينزل ) كنايه از اين است كه حق هيچوقت از مورد خود تجاوز نمى كند، و آن آيه اى كه خدا نازل مى كند سزاوار و شايسته به نازل شدن است ، و خدا از اينان كه اعتراض مى كنند داناتر است به آنچه كه نازل مى كند ، بنابر اين ، جمله مورد بحث جمله حاليه است .
اتهام مشركين به پيامبر(ص ) در ارتباط با مسئله نسخ 
و اينكه فرمود: (قالوا انما انت مفتر) نقل كلامى است كه مشركين به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) گفته و او را متهم كرده بودند به اينكه تو از دروغ به خدا افتراء بسته اى ، چون عوض كردن حرف و تبديل كردن يك آيه بعد از آنكه آمده است از ساحت پروردگار بدور است . مشركين در اين سخن خود تاكيد هم داشته اند، زيرا با اينكه مى توانستند بگويند تو در اين تبديل آيه افتراء بستهاى چنين نگفتند، بلكه بصورت اسم فاعل كه دلالت بر دوام و استمرار دارد اداء كرده گفتند: (تو افتراء زنى )، تازه همين مطلب را باز طور ديگرى گفتند، يعنى با آوردن كلمه (انما) فهماندند كه جز افتراء زدن كار ديگرى ندارى ، و باز براى بيشتر تاكيد كردن مطلب ، گفتار خود را بصورت جمله اسميه آورده و او را مفترى خواندند، و منظورشان اين بود كه او را در خصوص مساله تبديل آيه ، مفترى جلوه دهند، آن وقت از آنجائى كه خود آن جناب هميشه گوشزد كرده بود كه تمامى آيات قرآنش از ناحيه خدا است ،
نتيجه بگيرند كه پس تمامى حرفهايش افتراى به خداست ، در نتيجه پس او جز افتراء، كار ديگر و حرف ديگرى ندارد.
و در جمله (بل اكثرهم لا يعلمون ) منظور اكثر مشركين است كه آن جناب را متهم كرده بودند به اينكه مفترى است ، و مى خواهد بفرمايد اين اكثر، حقيقت حال را نمى دانند، و نمى فهمند كه حكمت تبديل آيه چيست ، و بزودى در جواب آن برايشان معلوم مى شود كه احكام الهى تابع مصالح بندگان است پاره اى از اين مصالح بر حسب تغير اوضاع و احوال و زمانها تبدل مى پذيرد، در نتيجه حكم خدا هم تغيير پيدا مى كند، و حكم ديگرى كه مصلحت تازه اى دارد جعل مى شود.
پس بيشتر اين مشركين از اين مساله غافلند، تنها اقليتى از آنها هستند كه بر اين حقيقت وقوف دارند، البته آنهم وقوف اجمالى ، ولى چيزى كه هست همانها هم به يك جهت ديگرى زير بار نمى روند، و آن استكبار و عناد با حق است كه حرفهائى را بدون اينكه رعايت جانب حق را بكنند مى زنند. 

قل نزله روح القدس من ربك بالحق ليثبت الذين آمنوا و هدى و بشرى للمسلمين 

در ابتداء سوره اشاره اى به معناى (روح ) رفت و (قدس ) به معناى طهارت و پاكى است ، و ظاهرا اضافه روح به قدس به منظور اختصاص باشد، يعنى روحى كه از قذارتها و پليديهاى مادى طاهر، و از خطاء و غلط منزه است ، و همين روح القدس در جاى ديگر از قرآن به روح الامين تعبير شده و در جايى ديگر به جبرئيل كه يكى از ملائكه است و فرموده : (نزل به الروح الامين على قلبك ) و نيز فرموده : (من كان عدوا لجبريل فانه نزله على قلبك باذن الله ) پس اينكه فرمود: (بگو روح القدس از ناحيه پروردگارت نازلش كرده ) دستورى است به اينكه جواب مشركين را بده ، و آنچه به ذهن سبقت مى جويد اين است كه ضمير به قرآن برگردد، آن قرآنى كه ناسخ است ، يعنى آن آيه اى كه آيه اى ديگر را نسخ كرده ، ولى احتمال هم دارد كه به مطلق قرآن برگردد، و اينكه تعبير به تنزيل كرد نه به انزال براى اين بود كه به تدريجى بودن نزول قرآن اشاره فرموده باشد.
طبع كلام اقتضاء ميكرد بفرمايد: (من ربى : از ناحيه پروردگارم ) و ليكن فرموده : (بگو روح القدس آن را از ناحيه پروردگارت نازل كرده ) و اين براى آن بود كه بر كمال عنايت خدا و رحمتش نسبت به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) دلالت كند، گويا راضى نشده حتى يك لحظه خطابش را از او قطع كند، و تا آنجا كه ممكن است ، روى سخن با وى دارد، و نيز براى اين بوده كه دلالت كند، بر اينكه مراد از سخنى كه مامور شده بگويد اعلام مشركين است به اين معنا، نه صرف تلفظ به اين الفاظ (دقت فرماييد).
توضيحى در مورد اينكه با نزول آيات ناسخ خداوند ايمان مؤ منين را تثبيت مى كند
و در جمله (ليثبت الذين آمنوا) (تثبيت ) به معناى تحكيم ثبات و تاكيد آن است به اينكه ثباتى بعد از ثبات ديگر بر آنان القاء كند. گويا ايشان با ايمان به خدا و رسول و روز جزا بر حق ثابت شده اند، و به خاطر تجدد حكم بر اساس تجدد مصلحت خداوند ثبات ديگرى به ايشان مى دهد و نمى گذارد از اين جهت ثبات اولشان دستخوش ضعف گردد و كارهايى بر طبق حكم سابق انجام دهند كه با مصلحت امروز سازگارى ندارد، ز