 انسان و خود اسب و خود سنگ و خود سياهى ) و در جمله (عن نفسها) مقصود از مضاف يعنى نفس كه به ضمير اضافه شده معناى دومى است ، يعنى خودش ، و مقصود از مضاف اليه يعنى ضمير كه به نفس بر مى گردد معناى اولى است يعنى شخص .
و اگر نفس را به ضمير اضافه كرد براى اين بود كه اگر ضمير را به نفس اضافه مى كرد عبارت به خاطر تكرار به اضافه ركيك مى شد، و همين مقدار كه ما در باره اين عبارت بحث كرديم كافى است و حاجتى به آن ابحاث طولانى كه مفسرين در باره آن كرده اند نيست .
در قيامت هركسى به فكر خود بوده و از خود دفاع مى كند 
ظرف (يوم ) در جمله (يوم تاتى كل نفس تجادل عن نفسها) متعلق است به جمله (لغفور رحيم ) كه در آيه قبلى بود، و مجادله نفس از خودش به معناى دفاع از خويشتن است چون در آن روز غير از خودش هر خاطره ديگرى را فراموش مى كند درست بر خلاف دنيا كه به هر چيزى توجه دارد جز به خودش ، و خودش را فراموش مى كند، و اين نيست جز بخاطر اينكه در قيامت حقيقت امر براى انسان مكشوف مى شود، و آن اين است كه آدمى بهيچ وجه نبايد به غير خودش مشغول شود و در حقيقت بايد هميشه به فكر خود باشد.
پس آن روز شخص مى آيد و در موقف حساب قرار مى گيرد، آن وقت از خود دفاع مى كند و با اصرار هم دفاع مى كند، و تا آنجا كه مقدور او است عذر مى تراشد.

كلمه (توفى ) در جمله (و توفى كل نفس ما عملت و هم لا يظلمون ) از توفيه است ، كه به معناى دادن حق بطور تمام است ، بدون خردلى كم و كاست ، و در اين جمله توفيه را متعلق بر خود عمل كرده و فرموده : (ما عملت ) يعنى خود عملش را بدون كم و كاست به او مى دهند، پس مى فهماند كه پاداش و كيفر آن روز خود عمل است بدون اينكه در آن تصرفى كرده و تغيير داده باشند يا عوض كرده باشند، و در اين كمال عدالت است ، چون چيزى بر آنچه مستحق است اضافه نكرده و چيزى از آن كم نمى كنند، و بهمين جهت دنبالش اضافه فرموده : (و هم لا يظلمون : و ايشان ظلم نمى شود).
بنا بر اين ، در آيه شريفه به دو نكته اشاره رفته است :
نكته اول اينكه : هيچ كس در قيامت از شخصى ديگر دفاع نمى كند، بلكه تنها و تنها به دفاع از خود اشتغال دارد، ديگر مجالى برايش ‍ نمى ماند كه به غير خود بپردازد و غم ديگرى را بخورد، و اين نكته در آيه (يوم لا يغنى مولى عن مولى شيئا) و نيز آيه (يوم لا ينفع مال و لا بنون ) (يوم لا بيع فيه و لا خلة و لا شفاعة ) خاطر نشان شده است .
نكته دوم اينكه : دفاعى كه هر كس از خودش مى كند سودى ندارد، و آنچه را كه سزاوار او است از او دور نمى كند براى اينكه سزائى كه به او مى دهند خود عمل اوست ، و ديگر معنا ندارد كه نسبت عمل كسى را از او سلب كنند، و اينگونه سزا دادن هيچ شائبه ظلم ندارد.
بحث روايتى
بحث روايتى (رواياتى درباره تقيه در ذيل آيه : (الا من اكره ...) ونزول آن درباره عمار ياسر و...)
در الدر المنثور است كه ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : چون رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) خواست به مدينه مهاجرت كند به اصحابش فرمود: از دور من پراكنده شويد، هر كس توانايى دارد بماند آخر شب حركت كند و هر كس ندارد همين اول شب به راه بيفتد، هر جا كه به اطلاعتان رسيد كه من در آنجا منزل كرده ام به من ملحق شويد.
بلال مؤ ذن و خباب و عمار، و زنى از قريش كه مسلمان شده بود ماندند تا صبح شد مشركين و ابو جهل ايشان را دستگير كردند،
به بلال پيشنهاد كردند كه از دين اسلام برگردد، قبول نكرد، ناگزير زرهى از آهن در آفتاب داغ كردند و بر تن او پوشاندند، و او همچنان مى گفت : احد احد، و اما خباب ، او را در ميان خارهاى زمين مى كشيدند، و اما عماراو از در تقيه حرفى زد كه همه مشركين خوشحال شده رهايش كردند و اما آن زن ، ابو جهل چهارميخش كرد، آنگاه حربه خود را در عورت او فرو كرده و او را كشت ، ولى بلال و خباب و عمار را رها كردند، آنها خود را به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رساندند، و جريان را براى آن جناب تعريف كردند، عمار از آن حرفى كه زده بود سخت ناراحت بود، حضرت فرمود: دلت در آن موقعى كه اين حرف را زدى چگونه بود، آيا به آنچه گفتى راضى بود يا نه ؟ عرض كرد: نه ، فرمود: خداى تعالى اين آيه را نازل فرموده : (الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان ).
مؤ لف : در روايت آمده كه آن زن همان سميه ، مادر عمار بوده ، و ياسر پدر عمار هم با اين چند نفر بوده و بعضى گفته اند: پدر و مادر عمار اولين شهيد در اسلام بوده اند، و روايات در اينكه پدر و مادر عمار در اين فتنه كشته شدند، و عمار از در تقيه اظهار كفر نموده و اين آيه در باره اش نازل شده بسيار است .
باز در همان كتاب است كه عبد الرزاق و ابن سعد و ابن جرير و ابن ابى حاتم و ابن مردويه و حاكم ، (وى حديث را صحيح دانسته ) و بيهقى در كتاب دلائل از طريق ابى عبيدة بن محمد بن عمار از پدرش عمار روايت كرده اند كه گفت : مشركين عمار ياسر را گرفتند، و رهايش نكردند تا به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) دشنام داد، و خدايان مشركين را تمجيد كرد، آن وقت رهايش ‍ نمودند.
پس وقتى شرفياب حضور رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) گرديد، پرسيد حال و خبر چه بود عرض كرد: بسيار بد، زيرا رهايم نكردند تا به ساحت مقدس تو توهين نموده و خدايان آنان را تعريف كردم ، فرمود: دلت را چگونه يافتى ؟ عرض كرد مطمئن به ايمان ، فرمود: اگر بار ديگر هم در چنين وضعى قرار گرفتى همين عمل را انجام بده ، و در اين باره بود كه آيه شريفه (الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان ) نازل گرديد.
در مجمع البيان از ابن عباس و قتاده روايت كرده كه گفته اند: اين آيه در باره جماعتى نازل شد كه اكراه شده بودند،
و آن جماعت عمار و پدرش ياسر و مادرش سميه و صهيب و بلال و خباب بودند كه شكنجه شدند و در آن شكنجه پدر و مادر عمار كشته شدند و عمار با زبانش چيزى به آنها داد كه راضى شدند، و خداى سبحان جريان را به رسول گراميش خبر داد، پس وقتى كه جماعتى براى آن جناب خبر آوردند كه عمار كافر شد، حضرتش فرمود: نه حاشا، عمار از فرق تا قدمش مملو از ايمان است و ايمان با گوشت و خونش آميخته شده .
تا آنكه خود عمار شرفياب شد در حالى كه گريه مى كرد، حضرت فرمود: چه حال و چه خبر؟ عرض كرد: خبر بسيار بد آوردم يا رسول الله ، زيرا رهايم نكردند تا دست به ساحت تو دراز نمودم ، و خدايان ايشان را به خير ياد كردم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) شروع كرد اشكهاى عمار را پاك كردن ، در حالى كه مى فرمود: اگر بار ديگر نيز به تو چنين كردند تو هم همان كار را تكرار كن ، آنگاه اين آيه نازل شد.
و در الدر المنثور است كه ابن سعد از عمر بن حكم روايت كرده كه گفت : عمار بن ياسر شكنجه مى شد تا آنجا كه ديگر نمى فهميد چه مى گويد، و صهيب نيز شكنجه مى شد تا آنجا كه هذيان مى گفت ، ابو فكيهه نيز عذاب مى شد تا آنجا كه از خود بى خود مى گرديد، و نيز بلال و عامر و ابن فهيرة و قومى ديگر از مسلمين ، كه در باره آنان اين آيه نازل شد: (ثم ان ربك للذين هاجروا من بعد ما فتنوا).
مؤ لف : و در بعضى از روايا