ز ملت ابراهيم مى كند و آيه (ادع الى سبيل ربك ...) نظير فاصله شدن ميان درخت و پوست درخت است .
و حاصل جواب اين شد كه گفتيم : آيه (ثم اوحينا اليك ان اتبع ملة ابراهيم ...) جزء آخر سياق قبلى است ، و آيه (انما جعل السبت ) مربوط و متصل به مطالب قبل آن است ، و اما آيه (ادع الى سبيل ربك ...) مطلب تازه اى را بيان مى كند، و آن دستور به دعوت بسوى راه خداست ، بعنوان خطاب و هيچ ربطى به ملت ابراهيم و كيش وى ندارد تا بگوييد به آيه پيروى ملت ابراهيم متصل است ، و مساله سبت در ميان آن دو بيگانه است ، هر چند كه راه خدا به عينه همان ملت ابراهيم است ، و ليكن براى الفاظ حكمى است ، و براى معانى حكمى ديگر (دقت بفرمائيد).
وجوهى كه مفسرين درباره اختلاف مذكور در آيه گفته اند 
مفسرين در بيان اختلاف مذكور در آيه اختلاف عميقى دارند، بعضى از ايشان گفته : مراد از آن ، اين است كه خداوند مساله سبت را گوشمالى كسانى قرار داد كه با پيغمبرشان بر سر تعظيم جمعه اختلاف نموده ، از آن اعراض كردند، و شنبه را براى خود روز عبادت گرفتند، خدا هم همان شنبه را براى آنان مايه تشديد كرد. پس بنا به گفته اين مفسر اختلاف مزبور قبل از جعل بوده نه بعد از آن ، و چه بسا كلمه (فى ) را به معناى لام و براى تعليل دانسته و آيه را چنين معنا كرده : (اين است و جز اين نيست كه سبت قرار داده شد بر كسانى كه به علت آن اختلاف كردند).
بعضى ديگر گفته اند: اختلاف به معناى مخالفت است ، چون يهوديان در مساله سبت مخالفت پيغمبر خود كردند، نه اينكه اختلاف كرده باشند. عده اى ديگر گفته اند: خداوند مامورشان كرده بود كه جمعه را روز عبادت بگيرند، و ليكن معلوم نكرده بود كه جمعه چه روزى است ، و تعيين آن را به اجتهاد خود آنان واگذار كرده بود، آنگاه احبار ايشان (پيشوايان يهود ) در تعيين آن اختلاف كردند و خدا هم هدايتشان نكرد در نتيجه شنبه را براى خود تعيين نمودند.
بعضى ديگر گفته اند: مراد اين است كه در ميان خود در باره شان سبت اختلاف كردند، بعضى گفتند: از روز جمعه محترمتر است و بعضى جمعه را افضل از آن دانستند. و همچنين اقوالى ديگر كه ريشه همه آنها مطالبى است كه در خصوص قصه سبت يهود رسيده است .
و خواننده به خوبى مى داند كه هيچ يك از اين اقوال با لفظ آيه سازگارى و آنطور كه بايد انطباق ندارد، پس ناگزير بايد وجهى را كه گذشت بپذيريم . 

ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى احسن .... 

شكى نيست در اينكه از آيه استفاده مى شود كه اين سه قيد، يعنى (حكمت ) و (موعظه ) و (مجادله )، همه مربوط به طرز سخن گفتن است ، رسول گرامى مامور شده كه به يكى از اين سه طريق دعوت كند كه هر يك براى دعوت ، طريقى مخصوص ‍ است ، هر چند كه جدال به معناى اخصش دعوت به شمار نمى رود.
معناى (حكمت )، (موعظه ) و (مجادله ) 
و اما معنى (حكمت ) - بطورى كه در مفردات آمده به معناى اصابه حق و رسيدن به آن به وسيله علم و عقل است ، و اما (موعظه ) بطورى كه از خليل حكايت شده به اين معنا تفسير شده كه كارهاى نيك طورى يادآورى شود كه قلب شنونده از شنيدن آن بيان ، رقت پيدا كند، و در نتيجه تسليم گردد، و اما جدال بطورى كه در مفردات آمده عبارت از سخن گفتن از طريق نزاع و غلبه جوئى است .
دقت در اين معانى به دست مى دهد كه مراد از حكمت (و خدا داناتر است ) حجتى است كه حق را نتيجه دهد آنهم طورى نتيجه دهد كه هيچ شك و وهن و ابهامى در آن نماند، و موعظه عبارت از بيانى است كه نفس شنونده را نرم ، و قلبش را به دقت در آورد، و آن بيانى خواهد بود كه آنچه مايه صلاح حال شنونده است از مطالب عبرت آور كه آثار پسنديده و ثناى جميل ديگر آن را در پى دارد دارا باشد.
و جدال عبارت است از: دليلى كه صرفا براى منصرف نمودن خصم از آنچه كه بر سر آن نزاع مى كند بكار برود ، بدون اينكه خاصيت روشنگرى حق را داشته باشد، بلكه عبارت است اينكه آنچه را كه خصم خودش به تنهايى و يا او و همه مردم قبول دارند بگيريم و با همان ادعايش را رد كنيم .
بنا بر اين ، اين سه طريقى كه خداى تعالى براى دعوت بيان كرده با همان سه طريق منطقى ، يعنى برهان و خطابه و جدل منطبق مى شود.
مراد از موعظه حسنه و جدال احسن در آيه : (ادع الىسبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة وجادلهم بالتى هى احسن )
چيزى كه هست خداى تعالى موعظه را به قيد حسنه مقيد ساخته و جدال را هم به قيد التى هى احسن مقيد نموده است ، و اين خود دلالت دارد بر اينكه بعضى از موعظه ها حسنه نيستند، و بعضى از جدالها حسن (نيكو) و بعضى ديگر احسن (نيكوتر) و بعضى ديگر اصلا حسن ندارند و گر نه خداوند موعظه را مقيد به حسن و جدال را مقيد به احسن نمى كرد.
و بعيد نيست تعليلى كه در ذيل آيه كرده و فرموده : (ان ربك هو اعلم بمن ضل عن سبيله و هو اعلم بالمهتدين ) وجه تقييد مذكور را روشن كند، و معنا چنين شود:
خداى سبحان داناتر است به حال كسانى كه از دين حق گمراه گشتند همچنانكه او داناتر است به حال راه يافتگان ، پس او مى داند تنها چيزى كه در اين راه مفيد است همانا حكمت و موعظه و جدال است ، اما نه هر موعظه و جدال بلكه مراد موعظه حسنه و جدال احسن است .
اعتبار صحيح هم اين معنا را تاييد مى كند، براى اينكه راه خداى تعالى اعتقاد حق و عمل حق است و پر واضح است كه دعوت به حق بوسيله موعظه ، مثلا از كسى كه خودش به حق عمل نمى كند و به آنچه موعظه مى كند، متعظ نمى شود هر چند به زبان دعوت به حق است ولى عملا دعوت به خلاف حق است ، همچنين دعوت به حق بوسيله مجادله با مسلمات كاذب خصم ، هر چند اظهار حق است ، و ليكن چنين مجادله اى احياء باطل نيز هست و يا مى توانى بالاتر از اين بگويى ، و آن اين است كه چنين مجادله اى احياء حق است با كشتن حقى ديگر، مگر اينكه منظور از چنين مجادله اى صرف مناقضه باشد نه احياء حق .
از اينجا روشن مى شود كه حسن موعظه از جهت حسن اثر آن در احياء حق مورد نظر است ، و حسن اثر وقتى است كه واعظ خودش به آنچه وعظ مى كند متعظ باشد، و از آن گذشته در وعظ خود آنقدر حسن خلق نشان دهد كه كلامش در قلب شنونده مورد قبول بيفتد، قلب با مشاهده آن خلق و خوى ، رقت يابد و پوست بدنش جمع شود و گوشش آن را گرفته و چشم در برابرش خاضع شود.
و اگر از راه جدال دعوت مى كند بايد كه از هر سخنى كه خصم را بر رد دعوتش تهييج مى كند و او را به عناد و لجبازى واداشته بر غضبش اندازد بپرهيزد و مقدمات كاذب را هر چند كه خصم راستش بپندارد بكار نبندد مگر همانطور كه گفتيم جنبه مناقضه داشته باشد ، و نيز بايد از بى عفتى در كلام و از سوء تعبير اجتناب كند و به خصم خود و مقدسات او توهين ننمايد و فحش و ناسزا نگويد و از هر نادانى ديگرى بپرهيزد چون اگر غير اين كند درست است كه حق را احياء كرده اما همانطور كه فهميديد با احياء باطل و كشتن حقى ديگر احياء كرده است ، و جدال ، از موعظه بيشتر احتياج به حسن دارد، و بهمين جهت خداوند موعظه را مقيد كرده به حسن ولى جدال را مقيد نمود به احسن (بهتر).

وجه ترتيب در ذكر حكمت و موعظه و جدال در آيه و بيان ضعف سخ