ام طلوع آفتاب وارد مى شوند، در حالى كه شترى خاكسترى رنگ پيشاپيش كاروانست .
فرداى آن روز قريش به استقبال كاروان آمده شكاف دره را نگاه مى كردند مى گفتند الآن آفتاب مى زند در همين بين در يك آن هم آفتاب طلوع كرد و هم كاروان نمودار شد در حالى كه شترى خاكسترى رنگ پيشاپيش آن بود از داستان شب گذشته و آنچه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرموده بود پرسيدند گفتند آرى همينطور بود شترى از ما در فلان محل گم شده بود و ما آب خود را در ظرفى ريخته بوديم صبح كه برخاستيم ديديم آب به زمين ريخته شده است . ولى مشاهده اين معجزات چيزى جز بر طغيان قريش نيفزود.
مؤ لف : در معناى اين روايت ، روايت ديگرى نيز از شيعه و سنى وارد شده است .
حكاياتى از شب معراج بروايت ابن عباس 
و در همان كتاب به سند خود از عبدالله بن عباس روايت كرده كه گفت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) وقتى به آسمان عروج نمود جبرئيل او را به كنار نهرى رسانيد، كه آن را نهر نور مى گويند و آيه : (و جعل الظلمات و النّور) اشاره به آنست ، وقتى به آن نهر رسيدند جبرئيل به او گفت : اى محمد! به بركت خدا عبور كن ، زيرا خداوند چشمت را برايت نورانى كرده و پيش رويت را وسعت داده ، آرى اين نهرى است كه تاكنون احدى از آن عبور نكرده نه فرشته اى مقرب و نه پيغمبرى مرسل ، تنها و تنها من روزى يكبار در آن آب تنى مى كنم ، و وقتى بيرون مى شوم بالهايم را بهم مى زنم هيچ قطره اى نيست كه از بالم بچكد مگر آنكه خداى تعالى از آن قطره فرشته اى مقرب خلق مى كند كه بيست هزار صورت و چهل هزار بال دارد و به هر زبانى با لغتى جداگانه حرف مى زند كه زبان ديگرى آنرا نمى داند و نمى فهمد.
رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از آن نهر عبور كرد تا رسيد به حجابها و حجابها پانصد عدد بودند كه ميان هر دو حجابى پانصد سال راه بود آنگاه به وى گفت اى محمد! جلو برو رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) پرسيد چرا با من نمى آئى گفت من نمى توانم از اينجا پا فراتر بگذارم ، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) آنقدر كه خدا مى خواست جلو رفت تا آنكه گفتار خداى را شنيد كه مى فرمود من محمودم و تو محمدى اسمت را از اسم خودم مشتق نمودم پس هر كه با تو بپيوندد من با او مى پيوندم و هر كه با تو قطع كند با او قطع مى كنم برو به سوى بندگانم و ايشان را از كرامتى كه به تو كردم خبر بده ، هيچ پيغمبرى برنگزيدم مگر آنكه براى او وزيرى قرار دادم و تو پيغمبر من ، و على بن ابيطالب وزير تو است .
و در مناقب ابن شهر آشوب از ابن عباس روايت شده كه در خبرى گفته : (رسول خدا) آوازى را شنيد كه مى گفت : (آمنّا بربّ العالمين ) ابن عباس اضافه كرده كه (جبرئيل ) گفت : اينها ساحران فرعونند و همچنين (رسول اللّه ) شنيد كه گوينده اى مى گفت (لبّيك اللّهمّ لبّيك ) جبرئيل گفت اينها حاجيانند، و نيز شنيد صداى گوينده اى را كه مى گفت (اللّه اكبر) جبرئيل گفت اينها مجاهدين راه خدايند و نيز صداى تسبيح شنيد جبرئيل بيان داشت كه اينان انبيايند پس وقتى به سدرة المنتهى و از آنجا به حجابها رسيد جبرئيل گفت يا رسول اللّه تو خود جلو برو كه من بيش از اين نمى توانم نزديك شوم چرا كه اگر به اندازه يك بند انگشت نزديكتر شوم خواهم سوخت .
و در احتجاج از ابن عباس روايت كرده كه گفت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در ضمن احتجاجى كه عليه يهود مى كرد فرمود: (بر بال جبرئيل سوار شدم ، سير نمودم و به آسمان هفتم رسيدم از سدرة المنتهى كه نزد آن جنت المآوى است نيز گذشتم تا آنكه به ساق عرش پيوستم ، و از ساق عرش ندا شد كه به درستى كه منم آرى منم اللّه و معبود يكتا، معبودى نيست غير من ، منم (سلام ) (مؤ من ) (مهيمن ) (عزيز) (جبار) (متكبر) (رؤ وف ) (رحيم )، و من او را با چشم دل ديدم نه با چشم سر...).
امام باقر و امام سجاد (ع ) به سئوالاتى پيرامون معراج پيامبر (ص ) پاسخ مىگويند
و در كافى به سند خود از ابى الرّبيع روايت كرده كه گفت سفرى با حضرت ابى جعفر (عليه السلام ) به حج مشرّف شدم كه آن سال هشام بن عبد الملك نيز به اتفاق نافع مولاى عمر بن خطاب مشرف بود.

نافع نظرى به ابى جعفر (عليه السلام ) انداخت در حالى كه در ركن بيت بود و مردم اطرافش جمع بودند، نافع به هشام گفت يا اميرالمؤ منين ! اين كيست كه اينقدر مردم اطرافش را گرفته اند؟ گفت : اين پيغمبر اهل كوفه محمد بن على است ، نافع گفت شاهد باش ‍ كه مى روم و از مسائلى پرسش مى كنم كه در جواب عاجز بماند، سؤ الاتى به ميان مى آورم كه جز پيغمبر و يا وصى پيغمبر و يا فرزند پيغمبر نمى تواند جواب بگويد، گفت برو و سعى كن سؤ الاتى را مطرح كنى تا شرمنده اش سازى .
نافع نزديك آمد تا خود را به دوش مردم تكيه داده رو به ابى جعفر كرد و گفت : اى محمد بن على من تورات و انجيل و زبور و قرآن را خوانده ام و حلال و حرام آنها را ياد گرفته ام اينك آمده ام تا از تو سؤ الاتى كنم كه جواب آنها را جز پيغمبران و يا اوصياى آنان نمى دانند، راوى مى گويد امام ابى جعفر (عليه السلام ) سرش را بلند كرد و فرمود بپرس هر چه را كه مى خواهى .
نافع گفت به من بگو ببينم بين عيسى (عليه السلام ) و خاتم الانبياء چند سال فاصله بود؟ فرمود نظريه خودم را بگويم يا راى ترا؟ عرض ‍ كرد هر دو را، فرمود بنا به قول من پانصد سال فاصله شد و اما بنا بر قول تو ششصد سال بوده ، گفت : بگو ببينم معناى كلام خدا كه مى فرمايد: (و سئل من ارسلنا من قبلك من رسلنا اجعلنا من دون الرّحمن آلهة يعبدون ) چيست ؟ و با اينكه بين رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و پيغمبر قبل او عيسى پانصد سال فاصله است اين سؤ ال را از كدام پيغمبر بكند؟.
حضرت در جوابش اين آيه را تلاوت فرمود: (سبحان الّذى اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الّذى باركنا حوله لنريه من آياتنا) و از جمله آياتى كه خداوند در بيت المقدس به او نشان داد اين بود كه خداوند انبياء و مرسلين اولين و آخرين را محشور نموده به جبرئيل دستور داد تا اذان و اقامه را دوتا دوتا بگويد، و او در اذانش گفت حىّ على خير العمل آنگاه به انبياء نماز گزارد.
و چون از نماز فارغ شد رو به ايشان كرده پرسيد شما به چه چيز شهادت مى دهيد
(عقايد دينى شما چيست ؟) و چه چيزى را مى پرستيديد؟ گفتند ما شهادت مى دهيم به اينكه معبودى نيست جز خداى تعالى و او را شريكى نيست و نيز شهادت مى دهيم بر اينكه تو رسول خدائى بر اين معنا از ما عهد و ميثاقها گرفته اند، نافع گفت درست فرمودى اى ابا جعفر.
و در علل به سند خود از ثابت بن دينار روايت كرده كه گفت من از حضرت زين العابدين على بن الحسين (عليهماالسلام ) در باره خداى عزوجل پرسيدم كه آيا خداوند به مكان وصف مى شود؟ حضرت فرمود: (تعالى اللّه عن ذلك : خدا بزرگتر از اين است ) عرض كردم اگر خداوند به مكان وصف نمى شود پس چرا وقتى مى خواست پيغمبرش را به خود نزديك كند او را به آسمان برد، مگر خدا در آسمان است ؟ فرمود: نه اين كار براى آن بود كه مى خواست ملكوت و واقعيت آسمانها و آنچه در آنها (از