رون شوند و چون اشاره به اين نكته باعث مى شد ربوبيت خداى تعالى يادآورى شود لازم بود سياق تكلم با غير (ما چنين و چنان مى كنيم ) به هم بخورد و به سياق تكلم به غيبت (پروردگارتان چنين و چنان كند) مبدل شود، و بعد از آنكه نكته مزبور ايفاء شد دوباره به همان سياق قبلى برگردد.
بحث روايتى 
چرا نوح (ع ) عبد شكور خوانده شده است 
در تفسير برهان از ابن بابويه به سند خود از محمد بن مسلم از ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: اگر خداوند نوح (عليه السلام ) را عبد شكور ناميد براى اين بود كه آن جناب در هر صبح و شام مى گفت : بار الها من گواهى مى دهم كه اگر در شب و روز قرين نعمتها و عافيتم ، همه آنها از تو است و تو يگانه اى هستى بى شريك ، حمد و شكر تو به خاطر آن نعمتها بر من فرض ‍ است
مؤ لف : اين معنا با مختصر تفاوتى به چند طريق در كافى و تفسير قمى و عياشى روايت شده است .
و در الدرالمنثور است كه ابن مردويه از ابى فاطمه روايت كرده كه گفت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: نوح هيچ چيز كوچك و يا بزرگى را برنمى داشت مگر آنكه بسم اللّه و الحمد لله ، مى گفت و به همين جهت خداوند او را بنده شكور ناميد.
مؤ لف : اين روايات با رواياتى كه قبلا شكر را به اخلاص تفسير مى كرد منافات ندارد، زيرا پر واضح است كه شخصى مثل نوح (عليه السلام ) دعا نمى كند مگر آنكه حقيقت معناى دعا را داشته باشد، و چنين دعائى منفك از اخلاص در بندگى نيست .
روايتى در ذيل آيه (لتفسلان فى الارض مرتين ...)
و در تفسير برهان از ابن قولويه نقل كرده كه وى بسند خود از صالح بن سهل از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در ذيل آيه (و قضينا الى بنى اسرائيل فى الكتاب لتفسدن فى الارض مرتين ) فرمود: يكى كشته شدن اميرالمؤ منين (عليه السلام ) و يكى ضربت خوردن حسن بن على (عليهماالسلام ) است و در تفسير (و لتعلن علوا كبيرا) فرموده : مقصود كشتن حسين بن على (عليهماالسلام ) و درباره جمله : (فاذا جاء وعد اوليهما) فرمود: وقتى كه حسين يارى شود (بعثنا عليكم عبادا لنا اولى باءس شديد فجاسوا خلال الديار) قبل از قيام قائم قومى برانگيخته شود كه هيچ خونى از آل محمد را بى انتقام نگذارند و انتقام همه خونهاى ريخته شده از اهل بيت را بگيرند (و كان وعدا مفعولا) و اين وعده اى است شدنى .
مؤ لف : در اين معنا روايتهاى ديگرى نيز هست كه سياقش مانند اين روايت تطبيق حوادثى است كه در اين امت واقع مى شود و در ميان بنى اسرائيل اتفاق افتاده است ، و در حقيقت در مقام تصديق مطلبى است كه رسول خدا پيش بينى كرده و فرموده بود: اين امت به زودى همان را كه بنى اسرائيل مرتكب شد دقيقا و طابق النعل بالنعل مرتكب خواهد شد، حتى اگر بنى اسرائيل داخل سوراخى رفته باشد اين امت نيز خواهد رفت ، پس اين روايات را نبايد جزو رواياتى شمرد كه آيه مورد بحث را تفسير مى كند بلكه تنها در مقام جرى و تطبيق است ، چرا كه مى بينيم هر كدام از اين روايتها آيه را بگونه اى تطبيق كرده اند.
و اما در اصل داستان كه آيات مورد بحث متضمن آن است روايتها اختلاف عجيبى دارند، بطورى كه از انسان نسبت به اين روايتها سلب اطمينان مى شود و به همين جهت ، از ايراد آنها در اينجا صرف نظر كرديم ، هر كه بخواهد بايد به جوامع حديث چه از عامه (اهل سنت ) چه از خاصه (شيعه ) مراجعه نمايد.
مقصود از دو بار سركوب شدن و هلاكت بنىاسرائيل بر اثر دو با فسادانگيزى آنان بر روى زمين 
آرى از آن روزى كه بنى اسرائيل استقلال يافته و در ميان سرها سرى بلند كردند بلا و گرفتارى بسيارى ديدند، - بطورى كه تاريخ اين قوم ضبط كرده - اين بلايا از دو تا بيشتر است . و آيات مورد بحث با دو تاى آنها قابل انطباق هست و ليكن آن حادثه اى كه بطور مسلم يكى از دو حادثه مورد نظر آيات است ، حادثه ايست كه به دست بخت النصر (نبوكد نصر) يكى از سلاطين بابل در حدود ششصد سال قبل از ميلاد بر آنان آمده است .
وى پادشاهى نيرومند و صاحب شوكت و يكى از ستمكاران عهد خود به شمار مى رفت و در آغاز از بنى اسرائيل حمايت مى كرد و ليكن چون از ايشان تمرد و عصيان ديد لشكرهاى بى شمار به سرشان گسيل داشت ، و ايشان را محاصره و شهرهايشان را در هم كوبيد و همه را ويران ساخت ، مسجد اقصى را خراب و تورات و كتب انبياء را طعمه حريق ساخت و مردم را قتل عام نمود، بطورى كه جز عده قليلى از ايشان آن هم از زنان و كودكان و مردان ضعيف ، كسى باقى نماند. باقيمانده ايشان را هم اسير گرفته و به بابل كوچ داد، بنى اسرائيل همچنان در ذلت و خوارى و بى كسى در بابل بسر مى بردند و تا بخت النصر زنده بود و مدتى بعد از مرگ او ، احدى نبود كه از ايشان حمايت و دفاع كند. تا آنكه كسراى كورش يكى از پادشاهان ايران تصميم گرفت به بابل سفر نموده و آنجا را فتح كند. وقتى فتح كرد نسبت به اسراى بنى اسرائيل تلطف و مهربانى نمود و به ايشان اجازه داد تا دوباره به وطن خود سرزمين مقدس بروند و ايشان را در تجديد بناى هيكل (مسجد اقصى ) و تجديد بناهاى ويران شده كمك نمود، و به عزرا يكى از كاهنان ايشان اجازه داد تا تورات را برايشان بنويسد، و اين حوادث در حدود چهار صد و پنجاه و اندى قبل از ميلاد بود.
و آنچه از تاريخ يهود برمى آيد اين است كه اول كسى كه از ناحيه خدا مبعوث شد كه بيت المقدس را ويران كند بخت النصر بود كه در اين نوبت هفتاد سال خرابه افتاده بود، و آنكس كه در نوبت دوم بيت المقدس را ويران كرد قيصر روم اسپيانوس بود كه تقريبا يك قرن قبل از ميلاد مى زيسته و وزير خود طوطوز را روانه كرد تا مسجد را خراب و مردمش را ذليل ساخته و تنبيه نمايد.
و بعيد نيست كه اين دو حادثه ، مورد نظر اين آيات باشد، زيرا بقيه حوادثى كه تاريخ براى بنى اسرائيل نشان مى دهد طورى نبوده كه به كلى آنان را از بين بر ده و استقلال و مملكتشان را از ايشان گرفته باشد،
به خلاف داستان بخت النصر كه همه آنان و آقائى و استقلالشان را تا زمان كورش به كلى از بين برد. آنگاه كورش بعد از مدتى همه آنان را جمع نموده و سر و صورتى به زندگيشان داد. بار ديگر روميان بر آنان دست يافتند و قوت و شوكتشان را گرفتند و ديگر تا زمان اسلام نتوانستند قد علم كنند.
و اين احتمال هيچ وجه بعيدى در آن نيست مگر همانى كه در تفسير آيات مورد بحث به آن اشاره كرديم ، و آن اين بود كه از آيات برمى آيد منقرض كننده بنى اسرائيل در هر دو نوبت يك طايفه بوده اند، و گرنه نمى فرمود (ثم رددنا لكم الكره عليهم ) زيرا اين عبارت اشعار بر اين دارد كه خداوند بنى اسرائيل را نيرو بخشيد تا توانستند بر دشمنان بار اول خود غلبه كنند و تلافى در آوردند و جمله (فاذا كان وعد الاخرة ليسووا وجوهكم )اشعار بر اين دارد كه براى نوبت دوم بر همان دشمنان غلبه يافته اند. چون ظاهر اين است كه ضمير جمع در اين جمله به همان جمله (عبادا لنا)برگردد. و ليكن اين تنها اشعارى است بدون اينكه ظهور داشته باشد، چون عبارت با اين احتمال هم مى سازد كه جبران حمله اول به دست قومى غير از بنى اسرائيل انجام شده باشد يعنى خدا