ت ، و كلمه (محسور) از ماده (حسر) است كه به معناى انقطاع و يا عريان شدن است و در اين آيه اين معنا را مى رساند كه دست خويش تا به آخر مگشاى و بيش از حد دست و دلباز نباش ‍ كه ممكن است روزى زانوى غم بغل كرده ودستت از همه جا بريده شود و ديگر نتوانى خود را در اجتماع ظاهر ساخته و با مردم معاشرت كنى .
بعضى گفته اند كه جمله (فتقعد ملوما محسورا) متفرع است بر هر دو جمله ((و لا تجعل يدك ...) و (و لا تبسطها كلّ البسط)) نه تنها به جمله آخرى (و لا تبسطها كل البسط) و معنايش اين است كه اگر از خرج كردن خوددارى كنى و بخل بورزى سرانجام ملامت و مذمت شده و در گوشه اى خواهى نشست ، و اگر زياده روى كنى حسرت خورده و مغموم و پشيمان خواهى شد.
اشكال اين حرف اين است كه معلوم نيست جمله (و لاتبسطها...) در مقام نهى از تبذير و اسراف باشد، و حتى معلوم نيست دادن تمامى اموال در راه خدا اسراف باشد، هر چند كه با همين آيه از آن نهى شده باشد، زيرا قبلا هم گفتيم كه در مفهوم (تبذير)، (افساد) نهفته است و اسراف در راه خدا افساد نيست ، و معنى ندارد كه چنين عملى كه نه خودش فاسد مى شود و نه چيزى را فاسد مى كند حسرت و اندوه در پى داشته باشد.

انّ ربّك يبسط الرّزق لمن يشاء و يقدر انّه كان بعباده خبيرا بصيرا.

از ظاهر سياق بر مى آيد كه اين آيه در مقام تعليل مطالب آيه قبل است كه از افراط و تفريط در انفاق نهى مى كرد.

و معنايش اين است كه اين داءب و سنت پروردگار است كه بر هر كس بخواهد روزى دهد فراخ و گشايش دهد و براى هر كه نخواهد، تنگ بگيرد و سنت او چنين نيست كه بى حساب و بى اندازه فراخ سازد و يا بكلى قطع كند، آرى او مصلحت بندگان را رعايت مى كند، چرا كه او به حال بندگان خود خبير و بينا است ، تو نيز سزاوار است چنين كنى و متخلق به اخلاق خدا گردى و راه وسط و اعتدال را پيش گرفته از افراط و تفريط بپرهيزى . بعضى از مفسرين گفته اند كه آيه مورد بحث ، آيه قبل را بدين نحو تعليل مى كند كه (بسط رزق ) و (قبض آن ) كار خداست ، و تو نبايد چنين كارى كنى ، چرا كه اين كار از شؤ ون الوهيت و مختص به ذات پروردگار است ، و اما تو بايد ميانه روى كنى بدون اين كه از راه اعتدال به سوى افراط و يا تفريط بگرائى .
بعضى ديگر در معناى تعليل مذكور حرفهاى ديگرى زده اند كه وجوهى بعيد از اعتبار است .

و لا تقتلوا اولادكم خشيه املاق نحن نرزقهم و ايّاكم انّ قتلهم كان خطا كبيرا.


(املاق ) به معناى فقر و ندارى است ، و در مفردات گفته است كه (خطاة ) به معناى انحراف از جهت است و اين چند قسم تصور مى شود:
1 - تصميم به كارى بگيرد كه اراده و انجامش شايسته نيست و بلكه زشت مى باشد، خلاصه تصميم و اراده خطاء باشد، و اين بارزترين مصداق خطاء است كه آدمى بدان مرتكب شده و دچار مى گردد. و در تعبير چنين خطائى گفته مى شود: (خطى ء يخطا و خطا) و آيات زير به همين معنا است ان قتلهم كان خطا كبيرا) و (و ان كنّا لخاطئين ).
2 - قسم ديگر خطاء اين است كه : (آدمى كارى را اراده كند كه انجامش خوبست ، و ليكن آنطور كه مى خواسته انجام نشده باشد، و بر خلاف اراده اش از آب درآيد، در تعبير اينگونه خطاء مى گويند: (اخطاء اخطاء) و آن شخص را مى گويند (مخطى ء)، پس ‍ چنين كسى در اراده اش اشتباه نكرده عملش هم خطاء نبوده ، ليكن خطاء از آب در آمده ، در آيه شريفه (و من قتل مومنا خطا فتحرير رقبة ) اين معنى مقصود است .
3 - قسم بعدى خطاء، آنست كه مانند قسم اول در اراده خطاء شود و ناشايسته را اراده كند، ولى اتفاقا خلاف آن از آب در آمده و كار نيكى انجام شود، چنين كسى در اراده اش (مخطى ) و در عملش (مصيب ) است ، و او را براى اراده عمل زشت مذمّت كرده و عمل نيكش را ستايش نمى كنند.
و خلاصه سخن آنكه اگر كسى چيزى را اراده كند و خلاف آن را انجام دهد مى گويند (اخطاء) و اگر همان چيزى را كه اراده كرده ، انجام دهد مى گويند (اصاب ) گاهى هم به كسى كه كاربدى كرده و يا اراده بدى كرده مى گويند (اخطا) و تعبير معروف (اصاب الخطاء و اخطاء الصواب و اصاب الصواب و اخطاء الخطاء) از همين باب است ، و اين لفظ مشتركى است كه بطورى كه ملاحظه مى كنيد مردد ميان چند معنا است ، و اين بر عهده دانشمند اهل تحقيق است كه در هر مورد كاملا جستجو نموده و معناى اين كلمه را معلوم نمايد.
نهى از فرزند كشى (چه دختر و چه پسر) از بيم فقر و گرسنگى كه در عرب رسمبوده 
و در آيه شريفه از كشتن اولاد به جهت ترس از فقر و احتياج ، شديدا نهى شده است و جمله (نحن نرزقهم و ايّاكم ) تعليل همان نهى و در مقام مقدمه چينى براى جمله بعدى است كه فرمود: (ان قتلهم كان خطا كبيرا).
و معناى آيه اين است كه فرزندان خود را از ترس اين كه مبادا دچار فقر و هلاكت شويد و به خاطر ايشان تن به ذلت گدائى دهيد به قتل نرسانيد، و دختران خود را از ترس اينكه گرفتار داماد ناجورى شويد و يا به جهت ديگرى مايه آبروريزى شما شود مكشيد زيرا اين شما نيستيد كه روزى اولادت ان را مى دهيد، تا در هنگام فقر و تنگدستى ديگر نتوانيد روزى ايشان را برسانيد، بلكه مائيم كه هم ايشان و هم شما را روزى مى دهيم ، آرى كشتن فرزندان خطائى است بزرگ .
مساءله نهى از فرزندكشى در قرآن كريم مكرر آمده ، و اين عمل شنيع در حالى كه يكى از مصاديق آدم كشى است ، چرا فقط اين مصداق ذكر گرديده ؟ مى توان گفت كه چو ن فرزندكشى از زشت ترين مصاديق شقاوت و سنگدلى است و جهت ديگرش هم اين است ك ه اعراب در سرزمينى زندگى مى كردند كه بسيار دچار قحطى مى شد، و از همين جهت همينكه نشانه هاى قحطى را مى ديدند اول كارى كه مى كردند به اصطلاح براى حفظ آبرو و عزت و احترام خود!! فرزندان خود را مى كشتند.
و در كشاف گفته : مقصود از فرزندكشى همان دختركشى است كه در عرب مرسوم بوده و ليكن ظاهرا اين حرف صحيح نباشد، زيرا مساءله دختركشى يك عنوان مستقلى است كه آيات مستقل ديگرى مخصوص نهى از آن و حرمت آن آمده ، مانند آيه : (و اذا الموودة سئلت باىّ ذنب قتلت )، و آيه (و اذا بشّر احدهم بالانثى ظلّ وجهه مسودا و هو كظيم يتوارى من القوم من سوء ما بشّر به ايمسكه على هون ام يدسه فى التّراب الا ساء ما يحكمون ).
و اما آيه مورد بحث و امثال آن ، به طور كلى از كشتن اولاد از ترس فقر و ندارى نهى مى كند، و داعى نداريم كه اولاد را حمل بر خصوص دختران كنيم با اينكه اعم از دختر و پسر است ، و نيز هيچ موجبى نيست كه جمله (ايمسكه على هون ) را حمل بر ترس ‍ از فقر و فاقه كنيم ، با اينكه مى دانيم هون با فقر در معنا متغايرند.
پس حق مطلب همين است كه بگوئيم از آيه مورد بحث كشف مى شود كه عرب غير از مساءله دختركشى (واءد) يك سنت ديگرى داشته كه به خيال خود با آن عمل هون و خوارى خود را حفظ مى كردند، و آن اين بوده است كه از ترس خوارى و فقر و فاقه فرزند خود را - چه دختر و چه پسر - مى كشته ، و آيه مورد بحث و نظائر آن از اين عمل نهى كرده است .
نهى شديد از زناكارى 

و لا تقربوا الزّنى انّه كان فاحشة و ساء سبيلا 

اين آيه از زنا نهى مى كند و در حرمت آن مبالغه كرده است ، چون نفرموده اينكار را نكنيد، بلكه