 انّه كان منصورا.

مقصود از اينكه فرمود: (ما براى ولى مقتول سلطانى قرار داديم ) همين است كه او را در قصاص از قاتل سلطنت و اختيار داده ايم ، و ضميرى كه در (فلا يسرف ) و در (انّه ) هست به ولى بر مى گردد و مقصود از (منصور بودن ) او همان مسلط بودن قانونى بر كشتن قاتل است .
معناى جمله : (فلا يسرف فى القتل انه كان منصورا)
و معناى آيه اين است كه (كسى كه مظلوم كشته شده باشد ما به حسب شرع براى صاحب خون او سلطنت قرار داديم ، تا اگر خواست قاتل را قصاص كند، و اگر خواست خونبها بگيرد، و اگر هم خواست عفو كند ، حال صاحب خون هم بايد در كشتن اسراف نكند، و غير قاتل را نكشد، و يا بيش از يكنفر را به قتل نرساند، و بداند كه ما ياريش كرده ايم و به هيچ وجه قاتل از چنگ او فرار نمى كند، پس عجله به خرج ندهد و به غير قاتل نپردازد).
بعضى ديگر از مفسرين احتمال داده اند كه ضمير در (فلا يسرف ) به قاتل برگردد، هر چند كلمه قاتل در آيه نيامده ولى سياق بر آن دلالت دارد، و ضمير (انّه ) به (من ) برگردد در نتيجه معنا چنين باشد: (قاتلها بدانند كه ما براى صاحبان مقتول كه مظلوم كشته شده اند تسلط قرار داديم ، پس در آدم كشى اسراف نكنند، و به ظلم كسى را نكشند زيرا كسى كه به ظلم كشته شود از ناحيه ما يارى شده است ، چون ما صاحب خون او را تسلط قانونى داده ايم )، ليكن اين معنا از سياق آيه بعيد است علاوه بر اين ، لازمه اش اين است كه تنها ضمير (انّه ) به مقتول برگردد.
و اما راجع به قصاص از آنجائى كه در جلد اول اين كتاب در ذيل آيه (و لكم فى القصاص حيوة ) فصلى در باره آن گذرانديم در اينجا ديگر بحث نمى كنيم .
نهى از تصرف در مال يتيم و امر به وفاء به عهد

و لا تقربوا مال اليتيم الا بالّتى هى احسن حتىّ يبلغ اشدّه 

اين آيه از خوردن مال يتيم نهى مى كند كه خود يكى از كبائرى است كه خداوند وعده آتش به مرتكبين آن داده و فرموده است : (انّ الّذين ياكلون اموال اليتامى ظلما انّما ياكلون فى بطونهم نارا و سيصلون سعيرا) و اگر به جاى (نهى از خوردن آن ) از (نزديك شدن به آن ) نهى كرد براى اين بود كه شدت حرمت آن را بفهماند، و معناى جمله (الا بالّتى هى احسن ) اين است كه در صورتى كه تصرف در مال يتيم به نحوى باشد كه از تصرف نكردن بهتر باشد به اين معنا كه تصرف در آن به مصلحت يتيم و باعث زياد شدن مال باشد عيب ندارد و حرام نيست ، و بلوغ اشد در جمله (حتى يبلغ اشدّه ) اوان و آغاز اين بلوغ و رشد است كه در اين هنگام حكم يتيمى از يتيم برداشته مى شود، و ديگر او را يتيم نمى گويند، پس اينكه فرمود: نزديك مال يتيم نشويد تا بالغ شود به اين معنا است كه مال يتيم را حفظ كنيد تا بالغ شود، و چون بالغ شد به دستش بسپاريد، و به عبارت ديگر به اين معنا است كه نزديك مال يتيم مادام كه يتيم است نشويد، در سوره انعام آيه 152 نيز مطالبى كه مربوط به اين مقام است گذشت .

و اوفوا بالعهد انّ العهد كان مسئولا 

مسؤ ول در اينجا به معناى (مسؤ ول عنه ) است ، يعنى از آن باز خواست مى شويد، و اين از باب حذف و ايصالى است كه در كلام عرب جائز شمرده شده ، بعضى هم گفته اند منظور اين است كه از خود (عهد) مى پرسند كه فلانى با تو چه معامله اى كرد، آن ديگرى چه كرد و... و همچنين ، چون ممكن است عهد را كه يكى از اعمال است در روز قيامت مجسم سازند تا به له و يا عليه مردم گواهى دهد، يكى را شفاعت و با يكى مخاصمه كند.
امر به مراعات عدالت و وفا در كيل و وزن و بيان (خير) و (احسن تاءويلا) بودنآن 

و اوفوا الكيل اذا كلتم و زنوا بالقسطاس المستقيم ذلك خير و احسن تاءويلا.

كلمه (فسطاس ) (به كسر قاف و هم به ضم آن ) به معناى (ترازو و ميزان ) است ، بعضى گفته اند كلمه اى است رومى كه داخل زبان عرب شده و بعضى ديگر گفته اند كه عربى است ، و بعضى آن را مركب از (قسط) كه به معناى عدالت است و (طاس ) كه به معناى كفه ترازو دانسته اند و (قسطاس مستقيم ) به معناى ترازوى عدل است كه هرگز در وزن خيانت نمى كند.
كلمه (خير) به معناى آن چيزى است كه وقتى امر داير شد بين آن و يك چيز ديگر آدمى بايد آن را اختيار كند، و كلمه (تاءويل ) هر چيز به معناى حقيقت ى است كه امر آن چيز بدان منتهى گردد، و اينكه مى فرمايد: ايفاء كيل و وزن و دادن آن به قسطاس مستقيم بهتر است ، براى اين است كه اولا كم فروشى يك نوع دزدى ناجوانمردانه است و ثانيا وثوق و اطمينان را بهتر جلب مى كند.
و (احسن تاويلا) بودن اين دو عمل از اين جهت است كه اگر مردم اين دو وظيفه را عمل كنند، كم نفروشند و زياد نخرند رشد و استقامت در تقدير معيشت را رعايت كرده اند، چون قوام معيشت مردم در استفاده از اجناس مورد حاجت بر دو اصل اساسى است ، يكى (به دست آوردن جنس مرغوب و سالم و بدردخور) و ديگرى (مبادله مقدار زائد بر حاجت است با اجناس ديگرى كه مورد احتياج است ) آرى هر كسى در زندگى خود حساب و اندازه گيرى دارد كه چه چيرهائى و از هر جنسى چه مقدار نياز دارد و چه چيرهائى بيش از نياز او است ، چه مقدار از آن را بايد بفروشد و با قيمت آن اجناس ديگر مورد حاجت خود را تحصيل كند و اگر پاى كم فروشى به ميان آيد حساب زندگى بشر از هر دو طرف اختلاف پيدا كرده و امنيت عمومى از ميان مى رود.
و اما اگر كيل و وزن به طور عادلانه جريان يابد زندگى و اقتصادشان رشد و استقامت يافته و هر كس هر چه را احتياج دارد، همان را به مقدار نيازش به دست مى آورد، و علاوه بر آن ، نسبت به همه سوداگران وثوق پيدا كرده و امنيت عمومى برقرار مى شود.

و لا تقف ما ليس لك به علم انّ السّمع و البصر و الفواد كلّ اولئك كان عنه مسئولا.

نهى از متابعت از غير علم (لا تقف ما ليس لك به علم )
بنا به قرائت معروف : (لا تقف ) (به سكون قاف و ضمه فاء) از ماده (قفا - يقفو - قفوا) و به معناى متابعت است ، قافيه شعر را هم از اين جهت قافيه مى گويند كه آخر هر مصراع با آخر مصراعهاى قبل از خودش متابعت مى كند.
و بنا به قرائت غير معروف كه (لا تقف ) (با ضمه قاف و سكون فاء) قرائت كرده اند از ماده (قاف ) گرفته اند كه به همان معناى متابعت است ، و لذا از بعضى اهل لغت نقل شده كه گفته اند: ماده دومى از ماده اولى قلب شده ، مانند لغت (جبذ) كه از ماده (جذب ) قلب شده و هر دو به يك معنا است ، و لذا علم قيافه شناسى را از اين نظر قيافه گفته اند كه دنبال جاى پا را گرفته و به مقصود راهنمائى مى شود.
اين آيه از پيروى و متابعت هر چيزى كه بدان علم و يقين نداريم نهى مى كند، و چون مطلق و بدون قيد و شرط است پيروى اعتقاد غير علمى و همچنين عمل غير علمى را شامل گشته و معنايش چنين مى شود: به چيزى كه علم به صحت آن ندارى معتقد مشو، و چيزى را كه نمى دانى مگو، و كارى را كه علم بدان ندارى مكن ، زيرا همه اينها پيروى از غير علم است ، پيروى نكردن از چيزى كه بدان علم نداريم و همچنين پيروى از علم در حقيقت حكمى است كه فطرت خود بشر آن را امضاء مى كند.
اشاره به حكم فطرت به لزوم پيروى از علم يا پيروى از ظنّ به استناد حجت علمى وعقلى 
آرى انسان فطرتا در مسير زندگيش - در اعتقاد و عملش - جز رسيدن به واقع