 كار رفته است ، مثلا جرير شاعر گفته :
(ذم المنازل بعد منزلة اللوى و العيش بعد اولئك الايام )
(يعنى نكوهيده شد منزلها بعد از منزل لواى معهود و نيز نكوهيده و سرزنش گشت زندگى بعد از آن چند روز). بنابراين ادعا، (مسؤ ول ) و سؤ ال شده خود (گوش )، (چشم ) و (قلب ) خواهد بود كه از خود آنها پرسش مى شود، و آنها هم به نفع و يا ضرر آدمى شهادت مى دهند همچنانكه خود قرآن فرمود: (و تكلّمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون ).
بعضى ديگر چنين به نظرشان رسيده كه ضمير (عنه ) به (كل ) برگشته و بقيه ضميرها به (متابعت كننده غير علم ) (كه سياق بر آن دلالت دارد) برگشته است ، در نتيجه مسؤ ول همان (متابعت كننده ) باشد كه از او مى پرسند كه چشم و گوش و فوآدش را چگونه استعمال كرد و در چه كارهائى به كار برد، و بنابراين معنا، در آيه شريفه التفات و توجهى از خطاب به غيبت به كار رفته و مى بايد گفته شود (كنت عنه مسئولا) و به هر حال معناى بعيدى است .
تعليل نهى از پيروى از غير علم به : (ان السمع و البصر و الفوادكل اولئك كان عنه مسؤ ولا)
و معناى صحيح همان است كه ما از نظر خواننده گذرانديم ، و حاصلش اين است كه : دنبال روى از چيرهائى كه علم به آنها ندارى نكن ، زيرا خداى سبحان به زودى از گوش و چشم و فوآد كه وسائل تحصيل علمند بازخواست مى فرمايد، و حاصل تعليل آنطور كه با مورد بسازد اين است كه گوش و چشم و فوآد نعمتهائى هستند كه خداوند ارزانى داشته است تا انسان به وسيله آنها حق را از باطل تميز داده و خود را به واقع برساند، و به وسيله آنها اعتقاد و عمل حق تحصيل نمايد، و به زودى از يك يك آنها بازخواست مى شود كه آيا در آنچه كه كار بستى علمى به دست آوردى يا نه ، و اگر به دست آوردى پيروى هم كردى يا خير؟.
مثلا از گوش مى پرسند آيا آنچه شنيدى از معلومها و يقينها بود يا هر كس هر چه گفت گوش دادى ؟ و از چشم مى پرسند آيا آنچه تماشا مى كردى واضح و يقينى بود يا خير؟ و از قلب مى پرسند آنچه كه انديشيدى و يا بدان حكم كردى به آن يقين داشتى يا نه ؟ گوش ‍ و چشم و قلب ناگزيرند كه حق را اعتراف نمايند، و اين اعضاء هم ناگزيرند حق را بگويند، و به آنچه كه واقع شده گواهى دهند، بنابراين بر هر فردى لازم است كه از پيروى كردن غير علم بپرهيزد، زيرا اعضاء و ابزارى كه وسيله تحصيل علمند به زودى عليه آدمى گواهى مى دهند، و مى پرسند آيا چشم و گوش و قلب را در علم پيروى كردى يا در غير علم ؟ اگر در غير علم پيروى كردى چرا كردى ؟ و آدمى در آن روز عذر موجهى نخواهد داشت .
و برگشت اين معنا به اين است كه بگوئيم (لا تقف ما ليس لك به علم فانّه محفوظ عليك فى سمعك و بصرك و فوآدك - پيروى مكن چيزى را كه علم به صحتش ندارى زيرا گوش و چشم و دل تو عليه تو شهادت خواهند داد) و بنابراين ، آيه شريفه در معناى آيه (حتى اذا ما جاوها شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون ... و ما كنتم تستترون ان يشهد عليكم سمعكم و لا ابصاركم و لا جلودكم و لكن ظننتم انّ اللّه لا يعلم كثيرا ممّا تعملون ، و ذلكم ظنّكم الّذى ظننتم بربّكم ارديكم فاصبحتم من الخاسرين ) خواهد بود با اين تفاوت كه آيه مورد بحث ، فوآد را هم اضافه كرده و جزو گواهان عليه آدمى معرفى نموده ، چون فوآد همان است كه انسان هر چه را درك مى كند به وسيله آن درك مى كند و اين از عجيب ترين مطالبى است كه انسان از آيات راجع به محشر استفاده مى كند،
كه خداى تعالى نفس انسانى انسان را مورد باز خواست قرار دهد و از او از آنچه كه در زندگى دنيا درك نموده بپرسد، و او عليه انسان كه همان خود اوست شهادت دهد.
پس كاملا روشن شد كه آيه شريفه از اقدام بر هر امرى كه علم به آن نداريم نهى مى فرمايد، چه اينكه اعتقاد ما جهل باشد و يا عملى باشد كه نسبت به جواز آن و وجه صحتش جاهل باشد، و چه اينكه ترتيب اثر به گفته اى داده كه علم به درستى آن گفتار نداشته باشد.
آن وقت ذيل آيه ، مطلب را چنين تعليل نموده كه چون خداوند تعالى از گوش و چشم و قلب پرسش مى كند، در اينجا جاى سوالى باقى مى ماند كه چطور پرسش از اين اعضاء را منحصر به صورتى كرده كه آدمى دنبال غير علم را بگيرد و حال آنكه از آيه شريفه (اليوم نختم على افواههم و تكلّمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون ) برمى آيد كه اعضاء و جوارح آدمى ، همه به زبان مى آيند. چه در آن عقايد و اعمالى كه پيروى از علم شده باشد، و چه در آنها كه پيروى غير علم شده باشد.
در پاسخ مى گوئيم علت اعم آوردن براى تقليل يك امرى اخص ضرر ندارد، و در آيه مورد بحث مى خواهد بفرمايد گوش و چشم و فوآد تنها در صورت پيروى غير علم مورد باز خواست قرار مى گيرند.
كلام مجمع البيان در معناى آيه (و لا تقف ما ليس لك به علم ) و نقد آن 
و در مجمع البيان در معناى جمله (و لا تقف ما ليس لك به علم ) گفته است : يعنى چيزى را كه نشنيدى به دروغ نگو شنيدم ، و چيزى را كه نديده اى مگو ديده ام ، و چيزى را كه علم ندارى مگو اطلاع دارم (نقل از ابن عباس و قتاده ) و بعضى گفته اند: يعنى دنبال سر ديگران حرفى نزن وقتى اشخاص از نزد شما مى گذرند بدگوئيشان مكن (نقل از حسن ) و بعضى گفته اند يعنى شهادت دروغ مده (نقل از محمد بن حنفيه ).
ليكن مطلب اين است كه آيه شريفه ، عام است و شامل هرگفتار و يا كردار و يا تصميمى كه بدون علم باشد مى شود، گوئى اينكه خداى سبحان فرموده است هيچ حرفى مزن مگر اينكه علم داشته باشى كه زدنش جائز است ، و هيچ عملى انجام مده مگر آنكه علم داشته باشى كه انجام آن جائز است ، و هيچ عقيده اى را معتقد مشو مگر بعد از آنكه يقين كنى كه اعتقاد به آن جايز است
مؤ لف : ليكن اين حرف اشكال دارد، زيرا عموميتش بيش از مفاد آيه است ، آيه از پيروى چيزى نهى مى كند كه بدان علم نداشته باشيم ، نه اينكه پيروى از هر گفتار و كردار و اعتقاد را نهى كرده باشد مگر تنها در صورتى كه علم به آن داشته باشيم ، و معلوم است كه دومى اعم از اولى است .
و اما آن معانى و وجوهى كه در آغاز كلام خود از ابن عباس و قتاده نقل كرد، جا داشت آن را در تفسير (انّ السّمع و البصر و الفوآد...) نقل كند نه در تفسير (لا تقف ما ليس لك به علم ) كه معلل است ، تا به پاره اى از مصاديق تعليل اشاره بشود.نهى از تكبر و گردن فرازى كردن 

و لا تمش فى الارض مرحا انّك لن تخرق الارض و لن تبلغ

الجبال طولا كلمه : (مرح ) به طورى كه گفته اند به معناى (براى باطل ، زياد خوشحالى كردن است )، و شايد قيد باطل براى اين باشد كه بفهماند خوشحالى بيرون از حد اعتدال مرح است ، زيرا خوشحالى به حق آن است كه از باب شكر خدا در برابر نعمتى از نعمتهاى او صورت گيرد، و چنين خوشحالى هرگز از حد اعتدال تجاوز نمى كند، و اما اگر بحدى شدت يافت كه عقل را سبك نموده و آثار سبكى عقل در افعال و گفته ها و نشست و برخاستنش و مخصوصا در راه رفتنش نمودار شد چنين فرحى ، فرح به باطل است ، و جمله (لا تمش فى الارض مرحا) نهى است از اينكه انسان به خاطر تكبر خود را بيش از آنچه هست بزرگ بداند، و اگر مساءله راه رفتن به مرح را مورد نه