ود آن بحث عجيبى كه خاطرنشان ساختيم .
عجيب تر اين است كه اينان خيال كرده اند كتاب مذكور از جنس همين كاغذ و قلمهاى جسمانى و مادى است ،

و خلاصه كتابى است مانند ساير كتابها كه آن را در يك گوشه عالم گذاشته اند و در آن اسامى و اوصاف و احوال تمامى موجودات و اينكه هر يك چه حوادثى مخصوص به خود دارند، و در نظام عمومى و جارى چه بر سرشان مى آيد نوشته شده است .
غافل از اينكه اگر لوح محفوظ چنين كتابى مى بود، حتى گنجايش آن را نداشت كه اسامى يك يك اجزاى خودش را كه از آنها تركيب شده و بيان صفات و احوال آن اجزاء را در خود بگنجاند تا چه رسد به موجودات ديگر كه جز خداى سبحان هيچ كس نمى تواند به تفاصيل صفات و احوال آنها و حوادث مربوط به آنها و ربط و نسبت هائى كه با يكديگر دارند برشمرده و به آنها احاطه يابد.
بنابراين جواب دادن از اشكال به اينكه كلمه (شى ء) تنها مخصوص به اشياء اين عالم است چه حلى از اشكال مى كند و اينكه بعضى ها در حل آن گفته اند كه اين كتاب از قبيل حروف 28 گانه الفباء است كه تمامى عالم و كتاب ها از آنها تشكيل شده در حقيقت ملتزم شده اند به اينكه لوح محفوظ كتابى است كه تنها صور حوادث آن هم بالقوه و يا اجمال آن را دارد، و حال آنكه آياتى كه اين كتاب را تعريف و توصيف مى كند، يا صريح و يا نزديك به صريح است در اينكه كتاب مذكور مشتمل بر خود اشياء و خود حوادث گذشته و حال و آينده است آن هم بالفعل ن ه بالقوه ، آنهم بطور تفصيل نه اجمال ، آنهم به عنوان قضاء و سرنوشت حتمى و وجوبى نه امكان ، و اگر لوح محفوظ از مقوله الفباء بود يك صفحه كاغذ هم كه 28 حرف در آن نوشته باشد لوح محفوظ مى بود، چون اسامى هر چه هست و بوده و خواهد بود در اين حروف وجود دارد.
علاوه بر اين ، جمع كردن ميان اين دو حرف كه : (لوح محفوظ مصون از هرگونه تحول و تغييرى است ) و هم (مادى و جسمانى و قابل تحول و دگرگونى ها است ) دليلى لازم دارد كه خيلى اساسى تر از اينگونه تصورات پوچ باشد، و اين حرف اشكالات بسيارى دارد كه ديگر متعرض نمى شويم .
پس حق مطلب اين است كه كتاب مبين همان متن اعيان و موجودات با حوادثى است كه به خود مى گيرند، و اين به خود گرفتن از اين نظر حتمى و واجب است كه هر يك مترتب بر علت خويش است و پيدايش معلول بعد از وجود علت واجب و غير قابل تخلف است ، نه از نظر اينكه موجودى است مادى ، آرى ماده و قوه آن از نظر ذاتشان ممكن الوجودند.
و اگر اين معنا يعنى مساءله عليت و معلوليت را كتاب مبين و لوح محفوظ ناميده به اين منظور بوده كه حقيقت معنا را با كمك مثال بفهماند، و ما به زودى در جاى مناسبى ان شاء اللّه اين بحث را به طور كامل مطرح خواهيم نمود.
قبلا وجه اتصال اين آيه با آيات قبلش گذشت ، و حاصل آن اين بود كه آيه قبلى مى رسانيد كه مردم - كه آخرينشان مثل اولينشان هستند - به خاطر آن غريره فسق و فساد كه در ايشان است مستحق آمدن هلاكت و انواع ديگر عذابهاى شديد هستند، و خداى تعالى هم در باره قريه ها اين سرنوشت را مقرر فرموده كه همه هلاك و يا معذب به عذاب شديد شوند، و همين معنا باعث شد كه خداى تعالى آياتى كه كفار پيشنهاد مى كنند نفرستد، چون با در نظر گرفتن اينكه آخرين بشر با اولين او يكسانند، و هر چه اولين را وادار به عصيان كرد آخرين را هم وادار مى كند، و نيز با در نظر گرفتن اينكه اولين با آمدن آيات پيشنهادى خود باز كفر ورزيدند اين مساءله وجود دارد كه اينها نيز بعد از ديدن معجره و آيت پيشنهادى خود ايمان نياورند، و در نتيجه به عذاب هلاك و يا عذاب شديد ديگرى مبتلا شوند، همچنانكه پيشينيان ايشان شدند، و چون خدا نمى خواهد اين امت را به عذاب عاجل و زودرس مؤ اخذه نمايد، لذا آيات پيشنهادى كفار را نمى فرستد.
با اين بيان اين معنا روشن مى شود كه اين دو آيه با آيات ديگر اين سوره - از آيه 90 تا آخر سوره - كه اقتراحات و پيشنهادات كفار را خاطرنشان ساخته و مى فرمايد: (و قالوالن نومن لك حتى تفجر لنا من الارض ينبوعا...) ارتباط دارند و از ظاهر آيات سوره هم بر مى آيد كه سوره يكباره نازل شده است .
وجه اينكه خداوند پيشنهاد كفار راجع به آوردن آيات را اجابت نكرد
پس اينكه فرمود: (و ما منعنا ان نرسل بالايات ) كلمه (منع ) نمى تواند به معناى ظاهرى خودش باشد، زيرا (منع ) عبارت است از اينكه كسى و يا چيزى قوى تر از انسان جلوى خواست او را بگيرد، و چون به حكم (واللّه يحكم لا معقّب لحكمه ) و به حكم اينكه او غالب و قاهر است هر چه اراده كند مى شود، و براى شدن آن به غير از كلمه (كن ) سرمايه ديگرى لازم نيست نمى توان گفت تكذيب اولين نسبت به آيات خدا مانع شد از اينكه خداوند آيات پيشنهادى بعدى را بف رستد و خداى را جلوگير و سد گرديد.
ناگزير بايد بگوئيم معنايش اين است كه از آنجا كه آيات پيشنهادى هيچگونه مصلحتى نداشته ، و صاحبان پيشنهاد و بطور كلى هيچكس از آن نفعى نمى برده و هيچيك به آن ايمان نمى آوردند از اين نظر خداى تعالى آن آيات را نفرستاد.
و اگر خواستى بگو كلمه (منع ) در آيه شريفه معناى ديگرى غير از (جلوگيرى ) را مى رساند و آن منافات ميان دو امر زير است .
1 - فرستادن آيات پيشنهادى مردم با اينكه امتهاى گذشته آن را تكذيب كرده و آخرين هم راه ايشان را مى روند باعث انقراض و استيصال ايشان مى شود.
2 - و مشيت خدا تعلق گرفته بر اينكه امت اسلام را مهلت دهد. و خداوند از اين منافات كه ميان اين امر است به منع تعبير فرموده . و شايد به منظور اشعار به همين نكته بوده كه فرستادن آيات را به عبارت (ارسال ) تعبير فرمود نه به (ايتاء) چرا كه (ايتاء) به معناى دادن و ارسال به معناى فرستادن است ، و هر جا كه به دومى تعبير شود بيانگر اين است كه خود آيات مانند يك فرد با شعور ماموريت دارند.
و اما چرا جمله (الا ان كذّب بها الاوّلون ) از امتهاى گذشته و هلاك شده تعبير به (اوّلون ) كرده ؟ شايد براى اين بود كه اشاره كند به اينكه اين مردمى كه امروز آيات خدا را تكذيب مى كنند دنباله روان و ادامه دهندگان همانها هستند (و به تعبير امروزه جلد دوم همانهامى باشند) و در حقيقت امت واحد هستند، پس اگر اينها هم تكذيب كنند نابود خواهند شد، خلاصه اينكه بشريت سر و ته يك كرباس است ، هر غريزه اى كه در قبلى ها و اولى ها بوده و كار آنها را به هلاكت كشيده در آخريها نيز هست و هر حكمى كه صدرش ‍ داشت ذيلش هم دارد، و به همين جهت است كه از همين مردم مكرر نقل كرده كه مى گفتند: (ما سمعنا بهذا فى آبائنا الاوّلين كه صدر بشريت را پدران خود شمرده اند، و به هر حال معناى آيه اين است كه ما آن آياتى را كه قريش پيشنهاد كردند نفرستاديم ، زيرا اگر مى فرستاديم ايمان نمى آوردند و ما هلاكشان مى كرديم ، ولى قضا و خواست ما بر اين شده است كه اين امت را عذاب نكنيم مگر بعد از مدتى مهلت ، و اين خصوصيت امت اسلام ، در مواردى از كلام خداى تعالى استفاده مى شود و تنها آيه مورد بحث نيست .
دو وجه ديگر در معناى آيه : (و ما منعنا اننرسل بالايات الا ان كذب بها الاولون )
و در معناى آيه كريمه دو وجه ديگ