نبرده و اين دو جهت دارد:
يكى اينكه جمله قبلى كه مى فرمود: (خدا حكمت را به هر كس كه بخواهد مى دهد) دلالت مى كند براينكه در جمله مورد بحث ، (دهنده حكمت ) خدا است .
جهت دوم اين بود كه بفهماند حكمت به خودى خود منشا خير بسيار است ، هر كس آن را داشته باشد (خيرى بسيار) دارد، و اين خير بسيار از اين جهت نيست كه حكمت منسوب به خدا است ، و خدا آن را عطا كرده ، چون صرف انتساب آن به خدا باعث خير كثير نمى شود، همچنانكه خدا مال را مى دهد ولى دادن خدا باعث نمى شود كه مال ، همه جا مايه سعادت باشد، چون به قارون هم مال داد، و فرمود: (و آتيناه من الكنوز ما ان مفاتحه لتنوء بالعصبه اولى القوة ) تا آخر آيات اين داستان .
نكته ديگر اينكه فرمود: (حكمت خير كثير است ) با اينكه جا داشت به خاطر ارتفاع شاءن و نفاست امر آن بطور مطلق فرموده باشد (حكمت خير است ) و اين به آن جهت بود كه بفهماند خير بودن حكمت هم منوط به عنايت خدا و توفيق او است ، و مساله سعادت منوط به عاقبت و خاتمه امر است ، در مثل فارسى هم مى گويند (شاهنامه آخرش خوش است )، چون ممكن است خدا حكمت را به كسى بدهد، ولى در آخر كار منحرف شود، و عاقبتش شر گردد.

و ما يذكر الا اولوا الالباب 

كلمه (الباب ) جمع (لب ) است ، (ولب ) در انسان ها به معناى عقل است ، چون عقل در آدمى مانند مغز گردو است نسبت به پوست آن ،
و لذا در قرآن (لب ) به همين معنا استعمال شده ، و گويا كلمه عقل به آن معنائى كه امروز معروف شده يكى از اسماء مستحدثه است ، كه از راه غلبه استعمال اين معنا رابه خود گرفته ، و بهمين جهت كلمه عقل هيچ در قرآن نيامده ، و تنها افعال مشتق شده از آن در قرآن استعمال شده است ، مانند (يعقلون ).
كلمه (تذكر) كه مصدر (يذكر) است به معناى منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه ، و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است ، و آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه به دست آوردن حكمت متوقف بر تذكراست ، و تذكر هم متوقف بر عقل است ، پس كسى كه عقل ندارد حكمت ندارد، و مادر گذشته آنجا كه سخن در ادراكهائى كه در قرآن آمده داشتيم ، درباره عقل چيرهائى گفتيم .

و ما انفقتم من نفقه او نذرتم من نذر فان اللّه يعلمه

يعنى آنچه شما از مال خدا و به دعوت او انفاق مى كنيد و يا چيرهائى انفاق مى كنيد كه خدا بر شما واجب نكرده بلكه خودتان به وسيله نذر بر خود واجب كرده ايد و در راه خدا مى دهيد خدا به آن آگاه است و هر كس را كه اطاعتش كند پاداش مى دهد و كسى كه ستم كند مؤ اخذه مى فرمايد: پس در جمله : (فان اللّه يعلمه )، اشاره اى هم به تهديد هست كه جمله : (و ما للظالمين من انصار) آن را تاءكيد مى كند.
چند نكته كه جمله (و ما للظالمين من انصار) بر آنها دلالت دارد 
و همين جمله به چند نكته دلالت دارد، اول اينكه مراد از ظلم در خصوص اين آيه ، ظلم به فقرا و خوددارى از انفاق برآنان و حبس حقوق ايشان است ، نه مطلق معصيت ، براى اينكه مطلق معصيت انصار دارد، و مى توان با كفاره آنها را از نامه عمل محو كرد، و يا به وسيله شفيعان كه يكى از آنها (توبه ) است و يكى ديگر (اجتناب از كبائر) است و يكى ديگر (شفيعان روز محشر) مى باشند، از خطر كيفر آنان رهائى يافت ، البته همه اين انصار در ظلمهائى است كه تنها جنبه حق اللّه دارند، نه حق الناس ، آيه شريفه : (لا تقنطوا من رحمة الله ان اللّه يغفر الذنوب جميعا) كه در آخرش دارد: (و انيبوا الى ربكم ) راجع به يكى از انصار ظالمين است ، كه همان توبه و انابه باشد، و آيه : (ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم ) اجتناب از گناهان كبيره را يكى از انصار معرفى نموده و مى فرمايد: (اگر از گناهان كبيره اجتناب كنيد ما اين اجتنابتان را كفاره گناهانتان قرار مى دهيم ).
و آيه : (و لا يشفعون الا لمن ارتضى سخن از شفيعان قيامت دارد، و از اينجا معلوم مى شود كه اگر ياور ستمكاران به خود را به صيغه جمع (انصار) آورد، براى اين بود كه گفتيم : منظور از (ظلم ) مطلق معصيت است ، كه افرادى گوناگون دارد.
ترك انفاق از گناهان كبيره است و چون حق الناس است كفاره و توبه پذير نيست 
نكته دومى كه جمله : (و ما للظالمين من انصار) بر آن دلالت دارد اين است كه ظلم مورد بحث در آيه ، يعنى ترك انفاق ، كفاره نمى پذيرد، پس معلوم مى شود ترك انفاق از گناهان كبيره است ، چون اگر از گناهان صغيره بود كفاره مى پذيرفت ، و نيز توبه هم نمى پذيرد، چون حق الناس است ، و مويد اين معنا رواياتى است كه فرموده : توبه در حقوق الناس قبول نيست ، مگر آنكه حق را به مستحق برگردانند، و نيز شفاعت در قيامت هم شامل آن نمى شود، به دليل اينكه در جاى ديگر فرمود: (الا اصحاب اليمين فى جنات يتساعلون ، عن المجرمين ، ما سلككم فى سقر؟ قالوا لم نك من المصلين ، و لم نك نطعم المسكين ... فما تنفعهم شفاعه الشافعين ).
نكته سوم اينكه : اين ظلم در هر كس يافت شود يعنى هر كس نافرمانى خدا را بكند و حق فقرا را ندهد چنين كسى مورد رضايت خدا و مصداق (الا لمن ارتضى ) نخواهد بود، چون در بحث شفاعت گفتيم كسى كه خدا دين او را نپسندد، در قيامت شفاعت نمى كند، از اينجا پاسخ اين كه چرا فرمود: (ابتغاء مرضاة الله ) و نفرمود: (ابتغاء وجه اللّه ) روشن مى شود.
نكته چهارم اينكه : امتناع ورزيدن از اصل انفاق بر فقرا، در صورتى كه فقرائى باشند و احتياج به كمك داشته باشند از گناهان كبيره مهلك تر است ، و خداى تعالى بعضى از اقسام اين خوددارى را شرك به خدا و كفر به آخرت خوانده است ، مانند امتناع از دادن زكات ، و فرموده : (و ويل للمشركين ، الذين لايوتون الزكوة ، و هم بالاخرة هم كافرون ). دليل بر اينكه منظور از اين مشركين مسلمانانى هستند كه زكات نمى دادند، و يا به عبارت ديگر صدقه نمى دادند، اين است كه سوره مدثر در مكه نازل شده ، و زكات به معناى اسلاميش در مكه و در هنگام نزول اين سوره واجب نشده بود.

ان تبدوا الصدقات فنعما هى ...

كلمه (ابداء) كه مصدر (تبدوا) است ، به معناى اظهار است ، و كلمه صدقات جمع صدقه است ، و چون قيدى در آن نيامده به معناى مطلق انفاقهائى است كه در راه خدا بشود (چه واجب و چه مستحب ) و چه بسا بعضى گفته باشند كه اصل در معناى اين كلمه (انفاق مستحب ) است .
آثار و نتايج انفاق علنى و مزيت و فضيلت انفاق پنهانى 
خداى سبحان در اين آيه دو قسم ترديد آورده ، يكى صدقه آشكار و ديگرى پنهان ، و هر دو را ستوده است ، براى اينكه هر كدام از آن دو آثارى صالح دارند، اما صدقه آشكارا كه خود تشويق و دعوت عملى مردم است به كار نيك ، و نيز مايه دلگرمى فقرا و مساكين است ، كه مى بينند در جامعه مردمى رحم دل هستند كه به حال آنان ترحم مى كنند، و در جامعه اموالى براى آنان و رفع حوائجشان قرار مى دهند تا براى روز قيامتشان كه روز گرفتارى است ذخيره اى باشد، و اين باعث مى شود كه روحيه ياس و نوميدى از صفحه دلهاشان زدوده شود، و در كار خود داراى نشاط گردند، و احساس كنند كه وحدت عمل و كسب بين آنان و اغنيا وجود دارد، اگر سرمايه دار كاسبى مى كند تنها براى خودش نيست ، و اين خود آثار نيك بسيارى 