ر قلب است ، به اينكه ياد خداى سبحان را فراموش كند، كه البته اين اغفال بر سبيل مجازات است ، چون ايشان با حق در افتادند و عناد ورزيدند، و لذا خداى تعالى چنين كيفرشان داد كه ياد خود را از دلشان ببرد. آرى ، زمينه كلام در آيات مورد بحث چنين كسانى هستند، نظير بيانى كه به زودى در ذيل آيات مى آيد و مى فرمايد: (انا جعلنا على قلوبهم اكنة ان يفقهوه و فى اذانهم و قرا و ان تدعهم الى الهدى فلن يهتدوا اذا ابدا.
بنابراين ، ديگر جايى براى اين حرف نمى ماند كه بعضى گفته اند: آيه شريفه از ادله مساءله جبر است ، و مى فهماند اين خدا است كه بندگان را مجبور به كفر و معصيت مى كند، براى اينكه مجبور كردن به عنوان مجازات اجبار به اختيار است كه با اختيار منافات ندارد، و نظير اجبارى است كه شخص سقوط كننده از هواپيما نسبت به افتادن دارد در آغاز به اختيار خود را انداخت ولى در وسط راه ديگر مجبور به افتادن است ، و اين جبر منافات با اين كه ما معتقد به اختيار باشيم ندارد، آن جبرى منافى با اختيار است كه ابتدايى باشد.
و ديگر هيچ حاجتى نيست به اينكه آيه را به خاطر اينكه سر از جبر در نياورد تاءويل كنيم ، و مانند بعضى بگوييم منظور از جمله (اغفلنا قلبه ) (عرضنا قلبه للغفلة ) است ، يعنى قلبش را در معرض غفلت قرار داديم . و يا بگوييم : معناى آن (صادفناه غافلا - به او در حالى كه غافل بود برخورديم ) و يا (نسبناه الى الغفلة - او را به غفلت نسبت داديم ) و يا بگوييم غفلت دادن به معناى اين است كه او را غفل يعنى بى علامت كند. و مراد از اينكه قلب او را بى علامت كرديم اين است كه مانند علامت قلوب مؤ منين آن را علامت نزديم و يا علامت قلوب مؤ منين را در آن نگذاشتيم و به همين جهت ملائكه كه همه مؤ منين را با آن علامت مى شناسند او را نمى شناسند، هيچ يك از اين حرفها نه حرف خوبى است و نه لزوم دارد، بلكه اغفال همان معناى خودش را دارد، و با اختيار هم منافات ندارد.
(و اتبع هويه و كان امره فرطا) - در مجمع البيان گفته : كلمه (فرط) به معناى تجاوز از حق و خروج از آن است و از كلام عرب گفته شده كه : (افرط، افراطا) را در مورد اسراف و زياده روى به كار مى برند. و پيروى هوى و افراط، از آثار غفلت قلب است ، و به همين جهت عطف دو جمله بر جمله (اغفلنا) به منزله عطف تفسير است .

اى پيامبر! حق را بگو و از ايمان نياوردن مردم تاءسف مخور كه ظالمان را آتش و مؤ منانصالح العمل را پاداش است 

و قل الحق من ربكم فمن شاء فليومن و من شاء فليكفر).

اين جمله عطف بر مطلبى است كه جمله (و اتل ما اوحى اليك ) و جمله (و اصبر نفسك ) عطف به آن شده است . پس سياق سياق شمردن وظائف رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در قبال كفر كفار نسبت به قرآن و اصرارشان بر كفر است ، و معنايش ‍ چنين است : بر وضع كفار تاءسف مخور و آنچه كه بر تو وحى شده تلاوت كن و نفس خويش را بردبار ساز تا با اين مؤ منين فقير بسازد و به كفار بگو حق از ناحيه پروردگارتان است و بيش از اين كارى صورت مده ، هر كه خواست ايمان آورد بياورد، و هر كس خواست كافر شود بشود. آرى ، ايمان ايشان سودى به ما نمى رساند، و كفرشان ضرر نمى زند، بلكه آنچه سود و زيان و ثواب و عذاب دنبال كفر و ايمانشان هست ، به خودشان عايد مى گردد. بنابراين بايد هر يك را مى خواهند خودشان انتخاب كنند، براى ظالمين عذابى چنين و چنان ، و براى صالحين و مؤ منين پاداشى چنين و چنان آماده كرده ايم .
از همينجا روشن مى شود كه جمله (فمن شاء فليومن و من شاء فليكفر) تتمه كلام خداى تعالى در خطاب به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است ، نه اينكه داخل در مقول قول باشد، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) ماءمور باشد اين را هم بگويد، پس ديگر اعتنائى نمى شود نمود به گفته كسى كه گفته است : جمله مذكور تتمه سخنى است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) ماءمور به گفتن آن شده .
و نيز روشن مى شود كه جمله (انا اعتدنا للظالمين نارا) در مقام تعليل مختار بودن ايشان در ايمان و كفر است كه قبلا آن را به صورت تهديد بيان نمود. و معنايش اين است كه : اگر ما تو را نهى كرديم از اينكه به حال كفار تاءسف بخورى و به تو دستور داديم كه به تبليغ اكتفاء كن و به همين كه بگوئى (الحق من ربكم ) قناعت كن ، و اصرار و التماس مكن ، براى اين بود كه ما براى دعوت تو پيامد و آثارى تهيه ديده ايم ، آثارى براى كسانى كه دعوتت را قبول كنند، و آثارى براى كسانى كه آن را رد نمايند. و همان آثار كافى است كه آنان را از كفر باز بدارد، و محرك اينان به سوى ايمانشان باشد، و ديگر بيش از اين هم لازم نيست زيرا كه بيش از اين آنها را از حد*** 421

انا اعتدنا للظالمين نارا... 

در مجمع البيان گفته است : كلمه (سرادق ) به معناى فسطاط و خيمه اى است كه نسبت به آنچه كه در آن است محيط باشد. بعضى ديگر گفته اند: سرادق ، آن پارچه اى است كه دور خيمه از طرف پائين مى كشند كه فاصله خيمه و زمين را بپوشاند. و در باره كلمه (مهل ) گفته است : به معناى خلط و درد زيتون است . بعضى هم گفته اند: به معناى مس مذاب است . و در معناى كلمه (مرتفق ) گفته است ، به معناى متكاء است كه از ماده (مرفق ) گرفته شده و در اصل معناى (ارتفق ) اين بوده كه فلانى به مرفق خود تكيه زده و كلمه (شيى ) به معناى پخته شدن است ، مى گويند: (شوى ، يشوى شيا).
و اگر به جاى (اعتدنا للكافرين ) فرموده : (اعتدنا للظالمين ) براى اين بوده كه بفهماند عذاب مذكوراز تبعات ظلم ظالمين است كه در آيه (الّذين يصدون عن سبيل اللّه و يبغونها عوجا و هم بالاخرة كافرون ) آن را بيان نموده و مى فرمايد: (ظالمين كسانى اند كه از راه خدا جلوگيرى مى كنند، و راه خدا را معوج مى خواهند و نسبت به زندگى آخرت كافرند). بقيه الفاظ آيه مورد بحث ظاهر است و احتياج به بيان ندارد.

ان الذين امنوا و عملوا الصالحات انا لا نضيع اجر من احسن عملا 

اين جمله بيان جزاى مؤ منين و مزد ايشان در ازاى ايمان و عمل صالحشان است . و اگر در آخر فرمود: (ما ضايع نمى كنيم ...) و نفرمود: (ما براى اين دسته چنين و چنان تهيه كرده ايم ) براى اين است كه عنايت خداى تعالى و شكر او را نسبت به اين طائفه برساند و گرنه ممكن بود بفرمايد ما چنين و چنان مزد مى دهيم ولى فرمود ما مزد چنين كسانى را ضايع نمى كنيم .
و جمله (انا لانضيع ) در جاى خبر (ان ) قرار گرفته و در حقيقت سبب در جاى مسبب نشسته و تقدير آن چنين است : (ان الذين امنوا و عملوا الصالحات سنوفيهم اجرهم فاءنهم محسنون و انا لا نضيع ...) يعنى كسانى كه ايمان آورده عمل صالح كردند، ما اجرشان را مى دهيم براى اينكه اينان نيكوكارند، و ما هم كسى نيستيم كه اجر نيكوكار را ضايع بگذاريم .
و چون در آيه ، عقاب ، اثر ظلم و در مقابلش ثواب ، اثر ايمان و عمل صالح ناميده شده ما از آن چنين استفاده مى كنيم كه ايمان به تنهايى و بدون عمل صالح ثواب ندارد، بلكه چه بسا آيه اشعار داشته باشد بر اينكه ايمان بدون عمل ظلم هم هست .

اولئك لهم جنات عدن تجرى من تحتهم الانهار... 

كلمه (عدن ) به معناى ا