قوت اين پندار فراموش كرده كه خدا اين املاك را به وى تمليك كرده است ، و الان باز هم مالك حقيقى همو است ، و اگر خداى تعالى از زينت زندگى دنيا كه فتنه و آزمايشى مهم است به كسى مى دهد، براى همين است كه افراد خبيث از افراد طيب جدا شوند. آرى اين خداى سبحان است كه ميان آدمى و زينت زندگى دنيا اين جذبه و كشش را قرار داده تا او را امتحان كند، و آن بى چاره خيال مى كند كه با داشتن اين زينت ها حاجتى به خدا نداشته منقطع از خدا و مستقل به نفس است ، و هر چه اثر و خاصيت هست ، در همين زينتهاى دنيوى و اسباب ظاهرى است كه برايش ‍ مسخر شده .
در نتيجه خداى سبحان را از ياد برده به اسباب ظاهرى ركون و اعتماد مى كند، و اين خود همان شركى است كه از آن نهى شده . از سوى ديگر وقتى متوجه خودش مى شود كه چگونه و با چه زرنگى و فعاليتى در اين ماديات دخل و تصرف مى كند به اين پندارها دچار مى شود كه زرنگى و فعاليت از كرامت و فضيلت خود او است ، از اين ناحيه هم دچار مرضى كشنده مى گردد، و آن تكبر بر ديگران است .
و اين اختلاف دو وصفى كه در آيه است ، يعنى وصف ملك را به اين تعبير كه : (جعلنا لاحدهما جنتين ...) و وصف آن شخص ‍ خويشتن را به اينكه : (انا اكثر منك مالا و اعز نفرا) با اينكه ممكن بود در اولى بفرمايد: (كان لاحد هما جنتان - يكى از آن دو نفر دو قطعه باغ داشت ) به همين حقيقت كه گفتيم بر مى گردد، يعنى شخص مذكور جز خودش كسى را نمى ديده و پروردگارش را كه او را بر حظوظ مادى اش مسلط كرده و به نفراتى كه ارزانيش داشته عزتش بخشيده به كلى فراموش كرده ، و با چنين دركى بوده كه به رفيقش گفته : (انا اكثر منك مالا و اعز نفرا) و اين همانند درك و فهمى است كه قارون را واداشت تا به كسى كه نصيحتش ‍ مى كرد(كه از داشتن مال زياد خرسندى مكن و با آن به ديگران احسان كن ) بگويد: (انما اوتيته على علم ).
آرى گفتن اينكه (انا اكثر منك مالا...) كشف از اين مى كند كه گوينده اش براى خود كرامتى نفسى و استحقاقى ذاتى معتقد بوده و به خاطر غفلت از خدا دچار شرك گشته و به اسباب ظاهرى ركون نموده و وقتى داخل باغ خود مى شود، همچنانكه خداى تعالى حكايت نموده مى گويد: (ما اظن ان تبيد هذه ابدا و ما اظن الساعة قائمة ).

و دخل جنتة و هو ظالم لنفسه قال ... منها منقلبا).

چهار ضميرى كه در اين آيه است به كلمه (رجل ) برمى گردد. و مقصود از اينكه فرمود: (داخل باغش شد) با اينكه دو تا باغ داشت ، جنس باغ است ، و بدين جهت كلمه (جنت ) را به صيغه تثنيه نياورده . بعضى گفته اند: از اين جهت تثنيه نياورده كه انسان هر چند باغ متعدد داشته باشد در هنگام وارد شدن به يك يك آنها وارد مى شود و در آن واحد نمى تواند داخل دو تا باغ شود.
و در كشاف گفته : اگر كسى اشكال كند كه چرا كلمه (جنت ) را بعد از آنكه تثنيه آورده بود مفرد آورد، در جوابش مى گويم معناى اين مفرد آوردن اين است كه اين شخص چون در آخرت بهره اى از بهشت ندارد بهشت او تنها همين است كه در دنيا دارد، و ديگر از بهشتى كه مؤ منين را بدان وعده داده اند نصيب ندارد، و در افاده اين معنا يك جنت و دو جنت مورد نظر نيست و حقا نكته اى است لطيف .
و اينكه فرمود: (و هو ظالم لنفسه ) از اين جهت ظالم بوده كه نسبت به رفيقش تكبر ورزيده كه گفته است : (انا اكثر منك مالا) چون اين كلام كشف مى كند از اينكه وى دچار عجب به خويشتن و شرك به خدا و تكبر به رفيقش و نسيان خدا و ركون به اسباب ظاهرى بوده كه هر يك از اينها به تنهايى يكى از رذائل كشنده اخلاقى است .
و در جمله (قال ما اظن ان تبيد هذه ابدا) كلمه (بيد) و (بيدودة ) به معناى هلاكت و نابودى است ، و كلمه (هذه ) اشاره به جنت است . و اگر جمله را به طور فصل آورد براى اين است كه در واقع جواب از سؤ الى تقديرى است ، گويا بعد از آنكه فرمود: (و دخل جنتة - داخل باغش شد) شخصى پرسيده : آنگاه چه كرد؟ در جوابش فرموده : گفت گمان نمى كنم تا ابد اين باغ از بين برود.
آدمى بالفطرة به چيزى كه آن را باقى و ماندگار بدانددل مى بندد
و اينكه از بقاى باغ خود و فناناپذيرى آن اينطور تعبير كرده (كه گمان نمى كنم اين باغ از بين برود از باب كنايه است ، و خواسته است بگويد: فرض نابودى آن فرضى غير قابل اعتناء است كه حتى گمان آن هم نمى رود. پس معناى جمله مزبور اين مى شود كه بقاى اين باغ و دوام آن از چيزهايى است كه نفس بدان اطمينان دارد، و در آن هيچ ترديدى نمى كند تا به فكر نابودى آن بيفتد و احتمالش را بدهد.
و اين جريان نمودار حال آدمى است و مى فهماند كه به طور كلى دل آدمى به چيزى كه فانى مى شود تعلق نمى گيرد، و اگر تعلق نگيرد نه از آن جهت است كه تغيير و زوال مى پذيرد، بلكه از اين جهت است كه در آن بويى از بقاء استشمام مى كند، حال هر كسى به قدر فهمش نسبت به بقاء و زوال اشياء فكر مى كند، در هر چيزى هر قدر بقاء ببيند به همان مقدار مجذوب آن مى شود و ديگر به فروض ‍ فنا و زوال آن توجه نمى كند، و لذا مى بينى كه وقتى دنيا به او روى مى آورد دلش بدان آرامش و اطمينان يافته سرگرم بهره گيرى از آن و از زينت هاى آن مى شود و از غير آن يعنى امور معنوى منقطع مى گردد، هواها يكى پس از ديگرى برايش پديد مى آيد آرزوهايش دور و دراز مى گردد، تو گوئى نه براى خود فنائى مى بيند، و نه براى نعمتهايى كه در دست دارد زوالى احساس مى كند و نه براى آن اسبابى كه به كام او در جريان است انقطاعى سراغ دارد. و نيز او را مى بينى كه وقتى دنيا پشت به او مى كند دچار ياس و نوميدى گشته هر روزنه اميدى كه هست از ياد مى برد، و چنين مى پندارد كه اين بختى و نكبتش زوال نمى پذيرد، اين نيز هميشه و تا ابد هست .
و سبب همه اينها آن فطرتى است كه خدا در نهاد او به وديعه گذاشته كه نسبت به زينت دنيا علاقه مند باشد تا او را از اين راه آزمايش ‍ كند. اگر آدمى به ياد خدا باشد البته دنيا و آنچه را كه در آن است آنطور كه هست مى بيند، ولى اگر از ياد پروردگارش اعراض كند به خودش و به زينت دنيوى كه در دست دارد و به اسباب ظاهرى كه در پيرامون او است دل بسته و به وضع حاضرى كه مشاهده مى كند دل مى بندد، و جاذبه اى كه در اين امور مادى هست كار او را بدينجا منتهى مى كند كه نسبت به آنها جمود به خرج داده ديگر توجهى به فنا و زوال آنها نمى نمايد. تنها بقاى آنها را مى بيند، و هر قدر هم فطرتش به گوش دلش نهيب بزند كه روزگار به زودى با تو نيرنگ مى كند، و اسباب ظاهرى به زودى تو را تنها مى گذارند، و لذات مادى به زودى با تو خدا حافظى خواهند كرد، و زندگى محدود تو به زودى به پايان مى رسد گوش نمى دهد، و پيروى هوى و هوسها و طول آمال نمى گذارد كه گوش دهد، و به اين نهيب فطرتش از خواب خرگوشى بيدار گردد.
اين وضع مردم دنيا زده است كه همواره آراى متناقض از خود نشان داده . به اين معنا كه كارهايى مى كنند كه هوى و هوسشان آنرا تصديق مى كند، و عقل و فطرتشان آن را تكذيب مى كند، و آنان همچنان به راءى هوا و هوس خود ركون و اعتماد دارند، و همين اعتماد ايشان را از التفات به آنچه عقل اقتضاء مى كند باز مى دارد.
اين است معنا و