 جهت اينكه اسباب ظاهرى را باقى و زينت حيات دنيا را دائمى مى پندارند، و لذا خداى تعالى كلام ايشان را اينطور حكايت كرده كه او گفت : (ما اظن ان تبيد هذه ابدا) و چنين حكايت نكرده كه او گفت : (هذه لا تبيد ابدا - اين باغ ابدا فانى نمى شود) همچنان كه از او حكايت كرده كه درباره قيامت گفته : (ما اظن الساعة قائمة - گمان نمى كنم قيامت آمدنى باشد) و اين طرز حرف زدن مبنى بر همان اساسى است كه در نفى ابدى در جمله (ما اظن ان تبيد هذه ابدا) بيان نموديم و گفتيم كه تعلق به امور مادى باعث مى شود كه آدمى تغيير وضع موجود و قيام قيامت را استبعاد كند. خداى سبحان هر جا كه استدلال مشركين بر نفى معاد را حكايت مى كند همه را مبنى بر اساس استبعاد مى داند، مثل اينكه گفته : (من يحيى العظام و هى رميم ) و يا گفته اند: (ءاذا ضللنا فى الارض ء انا لفى خلق جديد).
توانگر غافل از خدا، را محق و شايسته برخوردارى و تنعم مى داند حتى در قيامت 
(و لئن رددت الى ربّى لاجدن خيرا منها منقلبا) - اين كلام مبنى بر همان اساس گذشته است كه گفتيم چنين افرادى براى خود كرامت و استحقاقى براى خيرات معتقد مى شوند، كه خود باعث اميد و رجائى كاذب نسبت به هر خيرى و سعادتى مى گردد، يعنى چنين كسانى آرزومند مى شوند كه بدون سعى و عمل به سعادتهايى كه منوط به عمل است نائل آيند. آن وقت از در استبعاد مى گويند چطور ممكن است قيامت قيام كند؟ و به فرضى هم كه قيام كند و من به سوى پروردگارم برگردانده شوم در آنجا نيز به خاطر كرامت نفسانى و حرمت ذاتى كه دارم به باغ و بهشتى بهتر از اين بهشت و به زندگيى بهتر از اين زندگى خواهم رسيد.
اين گوينده بى نوا در اين ادعايى كه براى خود مى كند آنقدر خود را فريب داده كه در سخن خود سوگند هم مى خورد. چون حرف (لام ) كه بر سر جمله (و لئن رددت ) در آمده لام قسم است . و به علاوه ، گفتار خود را با لام تاءكيد در اول كلمه (لاجدن ) و نون تاءكيد در آخرش مؤ كد مى كند.
و اگر به جاى اينكه بگويد: (خدا مرا به زندگى بهترى مى رساند) گفت (به زندگى بهتر مى رسم ) و به جاى اينكه بگويد (خدا مرا باغ بهترى مى دهد) گفت (باغ بهترى خواهم داشت ) همه به علت آن كرامتى است كه براى خود قائل شده .
اين دو آيه مورد بحث همان مضمونى را افاده مى كند كه آيه شريفه (و لئن اذقناه رحمة منا من بعد ضراء مستة ليقولن هذا لى و ما اظن الساعة قائمة و لئن رجعت الى ربّى ان لى عنده للحسنى ) آن را مى رساند.

قال له صاحبه و هو يحاوره اكفرت بالّذى خلقلك من تراب ثم من نطفة ثم سويك رجلا 

توضيح جواب رفيق مؤ من آن مرد توانگر مغرور، به او
اين آيه شريفه و ما بعدش تا آخر آيه چهارم پاسخ رفيق آن شخص را در رد گفتار وى حكايت مى كند، كه يكجا گفته بود: (انا اكثر منك مالا و اعز نفرا) و جاى ديگر هنگامى كه وارد باغش شده بود گفته بود (ما اظن ان تبيد هذه ابدا).
رفيق او سخن وى را تجزيه و تحليل نموده و از دو جهت مورد اشكال قرار داده است ، جهت اول اين كه بر خداى سبحان استعلاء ورزيده و براى خود و آنچه كه از اموال و نفرات دارد دعوى استقلال نموده و خود را با داشتن قدرت و قوت از قدرت و نيروى خدا بى نياز دانسته است .
جهت دوم استعلاء و تكبرى كه نسبت به خود او ورزيده و او را به خاطر كم پولى اش خوار شمرده است . بعد از رد اين دو جهت با يك جمله زير آب هر دو جهت را يكباره زده است ، و ماده پندارهاى وى را از ريشه قطع كرده است .
در جمله (اكفرت بالّذى خلقك ) تا آنجا كه فرمود: (الا باللّه ) دعوى اول او را رد كرده ، و در جمله (ان ترن انا اقل ) تا كلمه (طلبا) دعوى دوم را.
و اگر جمله (و هو يحاوره ) را اعاده كرده و دو بار ذكر نموده براى اشاره به اين جهت است كه آن شخص از شنيدن سخنان غرورآميز آن شخص ديگر تغيير حالتى نداده و سكينت و وقار ايمان خود را از دست ننهاده همانطور كه در بار اول رعايت ادب و رفق و مداراى با وى را داشته بعد از شنيدن سخنان ياوه او باز هم به نرمى و ملاطفت جواب داده است ، نه به خشونت ، و نه به طرزى كه نفرين به او تلقى شود و ناراحتش كند، بلكه به همين مقدار قناعت كرده كه به طور رمز به او برساند كه ممكن است روزى اين باغهاى تو به صورت بيابانى لخت و عور درآمده چشمه آن نيز خشك گردد.
وجه اينكه مرد فقير در جمله : (اكفرت بالذى خلقك ) رفيق توانگر خود را كافرخواند
و اينكه گفت : (اكفرت بالّذى خلقك ) استفهامى است انكارى كه مضامين كلام او را انكار نموده است ، چون كلام او همان طور كه گفتيم متضمن شرك به خداى سبحان و دعوى استقلال براى خود و براى اسباب و مسببات بود كه از فروع شرك او همان استبعاد او نسبت به قيام قيامت و ترديد در آن بود.
و اما اينكه زمخشرى در كشاف گفته كه (آن شخص رفيقش را به خاطر اينكه در مساءله معاد شك ورزيده كافر دانسته همانطور كه منكر نبوت و تكذيب كننده يك پيامبر كافر است ) حرف صحيحى نيست . چگونه مى شود اينطور باشد و حال آنكه اگر تكفير به خاطر شك در معاد بود آن شخص در مقام دفاع از خود نمى گفت : (من براى خدا هيچ شريكى قائل نيستم ) بلكه مى گفت : (من ايمان به معاد دارم ) و اگر بگويى آيات مورد بحث صراحت دارد در اينكه شخص مزبور مشرك بوده است ،
و مشركينند كه منكر معادند، در جوابت مى گوييم فرد مورد نظر مشرك به معناى بت پرست نبوده ، چون خودش در خلال گفتارش ‍ حرفهايى زده كه با اصول بت پرستى هيچ سازش ندارد مثلا از خداى تعالى به كلمه (ربّى - پروردگارم ) تعبير كرده و بت پرستان خدا را پروردگار انسان و اله و معبود او نمى دانند بلكه او را پروردگار پروردگاران (رب الارباب ) و معبود خدايان خويش مى دانند.
از سوى ديگر همانطور كه قبلا هم اشاره كرديم وى به طور صراحت اصل معاد را انكار نكرده بلكه در آن ترديد نموده است ، و چون درباره آن فكر نكرده بود و از تفكر درباره معاد اعراض داشته لذا در وجود آن ترديد نموده است ، چون اگر انكار مى داشت مى گفت : (و لو رددت ) و اينطور نگفت بلكه گفت : (و لئن رددت الى ربى ).
و توبيخى كه در آيه به وى شده ، اين است كه وى دچار مبادى شرك شده بود، يعنى در نتيجه نسيان پروردگار معتقد به استقلال خود و استقلال اسباب ظاهرى شده بود كه همين خود مستلزم عزل خداى تعالى از ربوبيت و زمام ملك و تدبير را به دست غير او دانستن است ، و اين خود ريشه و اصلى است كه هر فساد ديگرى از آن سر مى زند، حال چه اينكه چنين شخصى به زبان موحد باشد و يا منكر آن ، و معتقد به الوهيت آلهه هم باشد.
زمخشرى در ذيل جمله (قال ما اظن ان تبيد هذه ابدا) گفته - و چه خوب هم گفته : بيشتر اغنياء و توانگران از مسلمين را مى بينى كه اگر به زبان اقرار به شرك نمى كنند بارى زبان حالشان گوياى اين حقيقت است كه در دل ايمانى به خداى يگانه ندارند.
اين مرد با ايمان ادعاى رفيقش را با جمله (اكفرت بالّذى خلقك من تراب ثم من نطفة ثم سويك رجلا) از اين را ه باطل كرده كه وى را متوجه به اصل او كه همان خاك است نمايد، و اينكه پس از خاك بودن به صورت نطفه ، و پس از آن به صورت انسانى تمام عيار و داراى صفات و آثارى گشته است . و همه اي