ن اطوار به موهبت خداى تعالى بوده ، چون اصل او، يعنى خاك ، هيچ يك از اين اطوار را نداشته و غير اصلش هيچ چيز ديگرى از اسباب ظاهرى مادى نيز چنين آثارى ندارد، زيرا اسباب ظاهرى هم مانند خود انسان نه مالك خويشتن است ، و نه مالك آثار خويشتن ، هر چه دارد به موهبت خداى سبحان است .
پس آنچه كه آدمى يعنى يك انسان تمام عيار و تام الخلقه از علم و قدرت و حيات و تدبير دارد، و با تدبير خود اسباب هستى و طبيعى عالم را در راه رسيدن به مقاصدش تسخير مى كند همه و همه تنها مملوك خداى سبحان است ،

و خدا آنها را به انسان داده و از ملك خودش بيرون نياورده ، و هر چه را كه به انسان داده و آدمى را متلبس بدان نموده با مشيت خود نموده ، كه اگر نمى خواست انسان خودش مالك هيچ چيز نبود، پس انسان نمى تواند مستقل از خداى سبحان باشد، نه در ذاتش ، و نه در آثار ذاتش ، و نه در چيزى از اسباب هستى كه در اختيار دارد.
مرد مؤ من در پاسخ رفيقش مى گويد: تو مشتى خاك و سپس قطره اى نطفه بودى كه بويى از انسانيت و مردانگى و آثار مردانگى را مالك نبودى و خداى سبحان هر چه را كه دارى به تو داد، و به مشيتش تمليك كرد، و هم اكنون نيز مالك حقيقى آنچه دارى همو است ، و با اين حال چگونه به او كفر مى ورزى و ربوبيت او را مى پوشانى ؟ تو كجا و استقلال كجا؟.

لكنا هو اللّه ربّى و لا اشرك بربّى احدا 

در قرائت مشهور كلمه (لكن ) با تشديد و بدون الف وصل قرائت شده كه در هنگام وقف بى حركت خوانده مى شود، و به طورى كه گفته اند: اصل آن (لكن انا) بوده كه همزه (انا) بعد از نقل فتحه اش به نون حذف شده ، و دو نون در يكديگر ادغام گرديده كه در حالت وصل با نون مشدده و با صداى بالا و بدون الف قرائت مى شود، و در حالت وقف با الف ، مانند كلمه (انا) كه ضمير تكلم است و در حالت وصلى به صورت (ان )، يعنى الف و نون بدون همزه ، و در حالت وقفى با همزه قرائت مى شود.
در آيه مورد بحث لفظ (ربّى ) مكرر شده كه در نوبت دوم از باب بكار بردن ظاهر در جاى ضمير آمده ، و گرنه حق سياق اين بود كه به صورت ضمير و به عبارت : (لا اشرك به احدا) آمده باشد، و از اين جهت اسم ظاهر آمده كه به علت حكم اشاره كرده باشد، چون تعليق حكم بر وصف عليت را مى رساند، گوئى كه گفته است : (لا اشرك به احدا لانه ربّى - من احدى را شريك او قرار نمى دهم چون او پروردگار من است ) و جائز نيست كسى را شريك او بدانم ، و اين بيان حال هر مرد مؤ منى است كه در قبال كفار و ادعاهايى كه ايشان بر خود مى كنند بايد خاطر نشان سازد. 

و لو لا اذ دخلت جنتك قلت ما شاء اللّه لا قوة الا باللّه 

اين جمله تتمه كلام مرد مؤ من در خطاب به رفيق كافرش مى باشد كه او را توبيخ و ملامت مى كند كه در هنگام ورود به باغش دچار غرور گشته و گفت : گمان نمى كنم ابدا اين باغ نابود شود، و به وى مى گويد: چرا در آن هنگام نگفتى (ما شاء اللّه لا قوة الا باللّه )
و چرا با گفتن اين دو كلمه همه امور را به خدا نسبت ندادى ، و حول و قوه را منحصر به او نكردى ، با اينكه برايت گفتم كه همه نعمت ها به مشيت او وابسته است ، و هيچ حول و قوه اى جز به عنايت او نيست .
كلمه معروف (ما شاء اللّه ) به ظاهرش كلمه ناتمامى است كه ناگزير بايد چيزى را تقدير گرفت يا بايد گفت تقديرش (الامر ما شاء اللّه است ). و يا تقديرش (ما شاء اللّه كان ) است . و در اينجا موافق تر به سياق كلام همان وجه اول است ، چون زمينه كلام بيان بازگشت همه امور به مشيت خداى عزوجل است تا دعوى مدعى استقلال و استغناء از خدا باطل گردد.
جمله (لا قوة الا باللّه ) انحصار هر نيرويى در خداى تعالى را افاده مى كند، يعنى مى فهماند آنچه نيرو كه مى بينيم قائم به مخلوقات خدا است بعينه همان نيرو قائم به خود خداى تعالى است ، بدون اينكه از خدا منقطع شده باشد و مخلوق خود، مستقل در آن نيرو باشد، همچنانكه در جاى ديگر فرموده : (ان القوة لله جميعا).
در اينجا جواب از گفتار آن شخص كافر به رفيقش و همچنين گفتار او به خودش در هنگام ورودش به باغ جواب داده شد.

ان ترن انا اقل منك مالا و ولدا فعسى ... له طلبا 

در مجمع البيان گفته : كلمه (حسبان ) در اصل نام تيرهاى كوچكى بوده كه چند عدد آن را با يك زه مى انداختند، و اين در سواران فارس مرسوم بوده ، و ماده اصلى آن (حساب ) است و اگر آنها را (حسبان ) مى ناميدند بدين مناسبت بوده كه حساب را زيادتر مى كرده . و درباره كلمه (زلق ) گفته : به معناى زمين صاف و هموارى است كه نه گياه در آن باشد نه چيز ديگر، و اصل آن از (زلق ) به معناى زمين ليز گرفته شده كه پاى آدمى بر آن استوار نمى ماند.
ما در سابق درباره كلمه (صعيد) گفتيم كه آن نيز به معناى زمين هموار بى علف است ، و مقصود از اينكه گفت (آب آن غور شود) اين است كه آبش در زمين فرو رود و از جريان بيفتد.
اين دو آيه همانطور كه قبلا بدان اشاره شد سخن مرد مؤ من در رد كلام رفيق كافرش است كه بر او استعلاء و تكبر ورزيد،
و اين ردش از بيان سابقش استخراج شده كه حاصلش اين است كه : وقتى جريان همه امور به مشيت خداى تعالى و حول وقوة او باشد، پس او تو را داراى مال و فرزند و نفرات بيشترى كرده ، و اين كار مربوط به او است نه به تو، تا باعث به خود باليدنت شود و مجوزى باشد كه بر من تكبر ورزى . وقتى مربوط به او شد ممكن است او باغى بهتر از باغ تو به من بدهد و باغ تو را ويران كند و مرا به حالتى بهتر از حالت امروز تو، و تو را به حالتى بدتر از حالت امروز من در آورد، و مرا غنى تر از تو گردانيده تو را فقيرتر از من كند.
و ظاهر كلام چنين مى نمايد كه كلمه (ترن ) در جمله (ان ترن انا اقل منك ...) از ماده (راءى ) به معناى اعتقاد باشد. و بنابراين ، فعل مذكور از افعال قلوب خواهد بود. و ضمير (انا) ضمير فصلى است كه ميان دو مفعول فعل مزبور كه در اصل مبتداء و خبر بوده اند فاصله شده است . ممكن هم هست از ماده رؤ يت به معناى ديدن باشد، و آن وقت ضمير نامبرده ضمير فاعلى است كه مفعول را كه در ظاهر لفظ حذف شده تاءكيد مى كند.
و معناى آيه شريفه اين است كه اگر اعتقاد دارى (و يا اگر مى بينى ) كه من از جهت مال و فرزند دست كمى از تو دارم ، و تو در اين جهت از من جلوترى ، بارى زمام امر به دست پروردگار من است ، و چون چنين است هيچ بعدى ندارد، و بلكه اميد آن هست كه پروردگار من جنتى بهتر از جنت تو به من بدهد، و جنت تو را هدف تيرهاى بلاى خود قرار داده بلائى آسمانى چون سرما و يا باد داغ هلاك كننده و يا صاعقه و امثال آن بر آن بفرستد، و به صورت زمينى خشك و خالى از درخت و زراعت در آورد، و يا بلائى زمينى بر آن مسلط ساخته آب چشمه اش را قبل از آنكه به زمين تو برسد در زمين فرو برد و چشمه را خشك كند.

و احيط بثمره فاصبح يقلب كفيه ... 

احاطه به ثمر و يا به هر چيز ديگر كنايه از نابود كردن آن است ، و اين از احاطه دشمن و محاصره كردن او از همه اطراف گرفته شده كه در چنين مواقعى ديگر اميد آدمى از هر يار و ياورى قطع گشته هلاك حتمى مى شود، همچنانكه فرموده : (و ظنوا انهم احيط بهم ) و اينكه فرمود: (فاصبح يقلب كفيه ...) كنايه از ندامت 