است ، چون شخص نادم بيشتر اوقات حالت درونى خود را با پشت و رو كردن دستها مجسم مى سازد. و اينكه فرمود: (و هى خاويه على عروشها) به طورى كه گفته اند كنايه است از كمال خرابى ، زيرا خانه وقتى خراب مى شود اول سقف آن فرو مى ريزد، و سپس ديوارها به روى سقف مى افتد.
و كلمه (خوى ) به معناى سقوط است . بعضى هم گفته اند: اصل در معناى آن (خلو) يعنى خالى بودن است .
و معناى اينكه فرمود: (و يقول ياليتنى لم اشرك بربّى احدا) اين است كه : اى كاش به آنچه دل بسته بودم ، دل نمى بستم و ركون و اعتماد نمى كردم و اين اسباب ظاهرى را كه مستقل در تاءثير پنداشته بودم ، مستقل نمى پنداشتم و همه امور را از خدا مى دانستم . هزار حيف و تاءسف كه يك عمر سعى و كوششم را بى نتيجه كردم و خود را هلاك نمودم .
و معناى آيه اين مى شود: انواع مالهايى كه در آن باغ داشت همه نابود گرديد، و يا همه ميوه هاى باغش از بين رفت ، پس بر آن مالى كه خرج كرده و آن باغى كه احداث نموده بود پشيمانى مى خورد، و مى گفت : اى كاش به پروردگارم شرك نمى ورزيدم ، و احدى را شريك او نمى پنداشتم ، و به آنچه كه اعتماد كرده بودم اعتماد نمى كردم ، و مغرور آنچه شدم نمى شدم ، و فريب اسباب ظاهرى را نمى خوردم .

و لم تكن له فيه ينصرونه من دون اللّه و ما كان منتصرا 

كلمه (فئه ) به معناى جماعت و كلمه (منتصر) به معناى ممتنع است .
همانطور كه آيات پنجگانه اول يعنى از جمله (قال له صاحبه ) تا كلمه (طلبا) بيان زبانى بود براى خطاى مرد كافر در كفر و شركش ، همچنين اين دو آيه يعنى از جمله (و احيط بثمره ) تا جمله (و ما كان منتصرا) حكايت بيان عملى آن است . آرى خطاى آن شخص تا بود يكى اظهار غرورش در هنگام ورود به باغ بود كه گفتارش يعنى جمله (ما اظن ان تبيد هذه ابدا) حكايت گر آن بود كه بعد از بيان زبانى خطا. بودن آن عملا نيز متوجهش كردند كه آنطور كه تو خيال مى كردى نبود بلكه از بين بردن باغ تو براى خدا كارى ندارد، اينك ببين كه چگونه زير و رو شد.
خطاى دومش اين بود كه از در سكون به اسباب ظاهرى و ركون و اعتماد بر آنها به رفيقش تفاخر كرده گفت : (انا اكثر منك مالا و اعز نفرا) كه بعد از بيان زبانى ، خطا بودن آن را عملا هم با اين قولش : (و لم تكن له فئه ينصرونه من دون اللّه ) به او فهماند كه اشتباه كرده است و اما اين ادعايش كه خود را مستقل مى دانست با بيان ما كان (منتصرا) جهت بطلان آن را بيان كرد.
زمام همه امور بدست خدا است 

هنالك الولاية لله الحق هو خير ثوابا و خير عقبا 

قرائت مشهور كلمه (الولايه ) را با فتح واو قرائت كرده ، و بعضى آن را به كسره خوانده اند. از حيث معنا تفاوتى ندارد. بعضى گفته اند: تفاوت دارد زيرا ولايت به فتحه و او به معناى نصرت و به كسره آن به معناى سلطنت و قدرت است ، ولى سخن وى ثابت نشده .
كلمه (حق ) را بايد به كسره خواند تا صفت (اللّه ) باشد. و كلمه (ثواب ) به معناى مطلق اثر و نتيجه است ، چه نيك و چه بد چه كيفر و چه پاداش ، و ليكن استعمالش در اجر نيك غلبه دارد. و كلمه (عقب ) به ضمه عين و سكون قاف و همچنين (عقب ) به دو ضمه به معناى سرانجام و عاقبت است .
مفسرين گفته اند: اشاره به (هنالك ) اشاره به معنايى است كه از جمله (و احيط بثمره ) استفاده مى شود، يعنى در اينجا كه بلاها از هر سو احاطه مى كند، و يا در اين هنگام كه بلاها از هر سو احاطه مى كند ولايت تنها از آن خدا است . و ولايت در اينجا به معناى نصرت است . پس معنا چنين مى شود: در اينجا و يا در اين هنگام كه همه اسباب از كار مى افتد تنها ياور انسان خدا است .
و اين معنا هر چند در جاى خودش معنايى صحيح و حق است ، و ليكن با غرضى كه سياق آيات در مقام ايفاى آن است مناسب نيست ، زيرا سياق آيات مورد بحث بيان اين حقيقت است كه زمام تمامى امور به دست خدا است ، و او است كه خالق و مدبر هر امرى است ، و غير از او هر چه هست جز سراب و وهم چيزى ديگرى نيست . و اگر خداى سبحان اين سراب موهوم را در نظر آدميان زى نت جلوه داده به منظور آزمايش ايشان است . افاده اين معنا غرض آيات مورد بحث است . و اگر آن معنا كه مفسرين گفته اند مورد نظر بود، بايد به جاى توصيف خدا به حق در جمله (لله الحق ) خدا را به قدرت و قوت و عزت و غلبه و امثال آن وصف مى كرد، نه به حق كه در مقابل باطل است ، و نيز اگر آن معنا مورد نظر بود ديگر محل مناسبى براى جمله (هو خير ثوابا و خير عقبا) نبود.
حق مطلب - و خدا داناتر است - اين است كه : ولايت به معناى نصرت نيست ، بلكه به معناى مالكيت تدبير است كه معنايى عمومى است ، و در تمامى مشتقات اين كلمه جريان دارد كه بيانش در تفسير آيه (انما وليكم اللّه و رسوله ) گذشت .
و بنابراين ، معناى آيه اين مى شود كه : در هنگام احاطه هلاكت و از كار افتادن اسباب نجات از سببيت و تاءثير و روشن گشتن عجز و زبونى انسانى كه خود را مستقل و مستغنى از خدا مى پنداشت كاملا روشن مى شود كه ولايت همه امور انسانها و هر موجود ديگرى و ملك تدبير آن تنها از آن خدا است ، چون او يگانه معبود حق است ، و معبود حق است كه تمامى تدابير و تاءثيراتش همه بر اساس حق و واقع است ، و ساير اسباب ظاهرى كه بشر گمراه آنها را شركاى خدا در مساءله تدبير و تاءثير مى پندارند، در ناحيه ذات خودشان باطلند و مالك هيچ اثرى از آثار خود نيستند. تنها آن اثرى را دارا هستند و از خود بروز مى دهند كه خداى سبحان اذن داده باشد، و تمليكشان كرده باشد. و از استقلال جز اسمى كه بشر از آن برايش توهم كرده ندارد، پس هر سببى از ناحيه خودش باطل و به وسيله خدا حق است ، و خدا در ناحيه ذاتش حق و مستقل و غنى بالذات است .
معناى اينكه خداوند (خير ثوابا و خير عقبا) است 
و اگر خداى تعالى را - هر چند كه او منزه از قياس به غير است - نسبت به اسباب ظاهرى قياس كنيم خداى تعالى از همه سبب هايى كه تاءثير دارند خوش ثواب تر است ، و ثواب خدا از همه بهتر است ، زيرا خدا نسبت به كسى كه براى او كار مى كند ثواب حق مى دهد، و اسباب ديگر ثواب باطل و زائل مى دهند. و تازه همان را هم كه مى دهند از خدا و به اذن خدا است ، و نيز با در نظر گرفتن آن مقايسه فرضى خدا عاقبت ساز بهترى است ، يعنى عاقبت بهترى به انسان مى دهد چون او خودش حق و ثابت است و فناء و زوال و تغيير نمى پذيرد و جلال و اكرامش دستخوش تغيير نمى گردد. ولى اسباب ظاهرى ، همه امورى فانى و متغير هستند كه خدا رنگ و آبى به آنها داده و اينطور دل آدمى را مى برند، و قلب آدمى را مسخر خود مى كنند، ولى وقتى مدت آدمى سر آيد مى فهمد كه گول خورده و آنها جز خاك خشكى بيش نبوده اند.
و وقتى انسان چاره اى جز اين نداشت كه دل به مقامى ببندد كه تدبير همه امور عالم از آنجا است ، و از آنجا توقع و انتظار اصلاح امورش را دارد، پس پروردگارش از هر چيز ديگرى سزاوارتر براى اين تعلق است ، چون ثواب و عاقبتى كه او مى دهد ربطى به ثواب و عاقبت غير او ندارد.
بعضى از مفسرين گفته اند: اشاره (هنالك ) به روز قيامت است ، و مراد از ثواب و عاقبت هم ثوابهاى آن روز است . ولى همانطور كه خود شما خواننده ملاحظه مى فرما