اده و مساله مهلت در عذاب را به صفت مغفرت و رحمت خدا داده است ، اينجا است كه مغفرت الهى اثر آن اعمال را كه عبارت است از فوريت عذاب برمى دارد - و محو مى كند و صفت رحمت حياتى و دنيايى را به آنها افاضه مى فرمايد.
و خلاصه معنا اين است كه : اگر پروردگار تو مى خواست ايشان را مؤ اخذه كند، عذاب را بر آنان فورى مى ساخت ، و ليكن عجله نكرد، چون غفور و داراى رحمت است ، بلكه عذاب را براى موعدى كه قرار داده و از آن به هيچ وجه گريزى ندارند حتمى نمود، و به خاطر اينكه غفور و داراى رحمت است ، از فوريت آن صرفنظر فرمود، پس جمله (بل لهم موعد...)كلمه اى است كه به عنوان حكم صادر گفته شده نه اينكه خيال شود صرف حكايت است ، زيرا اگر حكايت بود جا داشت بفرمايد: (بل جعل لهم موعدا ...) - دقت فرمائيد.
كلمه (غفور) صيغه مبالغه است كه بر كثرت مغفرت دلالت مى كند و الف و لام در (الرحمة ) الف و لام جنس است ، يعنى همه قسم رحمت را دارد، و (غفور ذو الرحمة ) معنايش اين است كه رحمت خدا شامل هر چيز هست . بنابراين ، كلمه (ذو الرحمة ) عموميتش از دو كلمه (رحمان ) و (رحيم ) بيشتر است با اينكه اين دو نيز دلالت بر كثرت و يا ثبوت و استمرار دارد. (پس ‍ غفور) به منزله خادم براى (ذى الرحمة ) است ، يعنى غفور مشمولين ذو الرحمة را بيشتر مى كند، و موانعى را كه نمى گذارد رحمت خدا شامل مشمول شود برطرف مى سازد و وقتى برطرف ساخت صفت ذو الرحمة كار خود را مى كند و آن را نيز شامل مى گردد.
پس غفور كوشش و كثرت عمل دارد، و ذى الرحمة انبساط و شمول بر هر چيز كه مانعى در آن نيست ، و به خاطر همين نكته است كه مغفرت را به صيغه مبالغه و رحمت را به ذى الرحمة كه شامل جنس رحمت است تعبير آورده - دقت بفرمائيد - و به كلامهاى طولانيى كه در اين زمينه گفته شده وقعى نگذاريد.

و تلك القرى اهلكناهم لما ظلموا و جعلنا لمهلكهم موعدا. 

مقصود از( قرى ) اهل قريه ها است كه مجازا به خود قريه ها نسبت داده شده ، به دليل اينكه سه بار ضمير اهل يعنى ضمير (هم ) را به آن برگردانيده . و كلمه مهلك - به كسر لام - اسم زمان است . معناى آيه روشن است ، و در اين مقام است كه بفهماند تاخير هلاكت كفار و مهلت دادن از خداى تعالى كار نوظهورى نيست ، بلكه سنت الهى ما در امم گذشته نيز همين بوده كه وقتى ظلم را از حد مى گذراندند هلاكشان مى كرديم ، و براى هلاكتشان موعدى قرار مى داديم . از همى نجا روشن مى شود كه عذاب و هلاكى كه اين آيات متضمن آن است عذاب روز قيامت نيست بلكه مقصود عذاب دنيايى است ، و آن عبارت است از عذاب روز بدر - اگر مقصود تهديد بزرگان قريش باشد - و يا عذاب آخر الزمان - اگر مقصود تهديد همه امت اسلام بوده باشد - كه تفصيلش در سوره يونس گذشت .
بحث روايتى 
(چند روايت در ذيل آيات گذشته )
در تفسير عياشى در ذيل آيه (يا ويلتنا مال هذا الكتاب ...) از خالد بن نجيح از امام صادق (عليهالسلام ) روايت كرده كه فرمود: وقتى روز قيامت مى شود كتاب آدمى را به او مى دهند و مى گويند (بخوان ) خالد مى گويد: عرض كردم آيا آنچه بخواند مى شناسد ؟ فرمود: همه را به ياد مى آورد، هيچ لحظه و نگاه زير چشمى هيچ كلمهاى و هيچ گامى و هيچ عمل ديگرى انجام نداده مگر آنكه با خواندن آن كتاب همه را به ياد مى آورد، به طورى كه گويا همان لحظه آن را انجام داده است ، و به همين جهت مى گويند (واى بر ما اين چه كتابى است كه هيچ كوچك و بزرگى را نگذاشته مگر آنكه آن را برشمرده است ).
مؤ لف : اين روايت به طورى كه ملاحظه مى كنيد آنچه را از كتاب شناخته مى شود عين آن چيزى دانسته كه در كتاب نوشته شده است ، و بايد هم همينطور باشد، زيرا اگر عمل آدمى در آنجا حاضر نباشد حجت تمام نگشته امكان انكار هست .
و در تفسير قمى در ذيل جمله (و لا يظلم ربك احدا) روايت آورده كه هر كس هر چه كرده در آن كتاب نوشته مى بيند.

و در تفسير برهان از ابن بابويه به سند خود از ابى معمر سعدان از على (عليهالسلام ) روايت ميكند كه در ذيل جمله (و رأ ى المجرمون النار فظنوا انهم مواقعوها) فرموده : مظنه در اين جمله به معناى يقين است ، يعنى وقتى يقين كردند كه به عذاب در آمدنى هستند.
و در الدر المنثور است كه احمد و ابو يعلى و ابن جرير و ابن حبان و حاكم - وى حديث را صحيح دانسته - و ابن مردويه از ابى سعيد خدرى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) روايت كرده كه فرمود: روز قيامت كافر را پنجاه هزار سال سر پا نگه مى دارند، به خاطر اينكه او در دنيا عمل نكرد. و كافر جهنم را از فاصله چهل سال راه مى بيند، و يقين ميكند در وى قرار خواهد گرفت .
مؤ لف : اين حديث مويد گفتار قبلى ما است كه گفتيم مواقعه در آيه بين طرفين است ، چون در اين روايت دارد كه آتش در وى واقع مى شود.
علاوه بر اينكه فرض دوم شما هم در پاسخ از سؤ ال قبلى - يعنى اين سوال كه چگونه ادراك هاى متوالى و پشت سر هم با شعور دماغى بصورت وحدت درك شود - و هم از اين سؤ ال ما كه چرا (من ) تحول و انقسام نمى پذيرد فرض غير درستى است آخر دماغ و قوه اى كه در آن است و شعورى كه دارد و معلوماتى كه در آن است ، با اينكه همه امورى مادى هستند، و ماده و مادى كثرت و تغير و انقسام مى پذيرد، چطور همواره بصورت امرى كه هيچيك از اين اوصاف را ندارد، حاضر نزد ما است ؟ با اينكه در زير استخوان جمجمه ما، جز ماده و مادى چيز ديگرى نيست ؟
و اما اينكه گفتند: (بلكه اين حس ما است كه در اثر سرعت واردات ادراكى امر برايش مشتبه ميشود و كثير را واحد و متغير را ثابت و متجزى را بسيط درك مى كند)، نيز غلطى است واضح ، براى اينكه اشتباه خود يكى از امور نسبى است كه با مقايسه و نسبت صورت مى گيرد، نه از امور نفسى و واقعى ، چون اشتباه هم هر قدر غلط باشد، براى خودش حقيقت و واقعيت است ، مثلا وقتى ما اجرام بسيار بزرگ آسمان را ريز و كوچك و بصورت نقطه هائى سفيد مى بينيم و براهين علمى به ما مى فهماند كه در اين ديد خود اشتباه كرده ايم و همچنين اگر شعله آتش گردان را دائره مى بينيم ، و اشتباهات ديگرى كه حس ما مى كند، وقتى اشتباه است كه آنچه را در درك خود داريم ، با آنچه كه در خارج هست بسنجيم ، آنوقت مى فهميم كه آنچه در درك ما هست در خارج نيست ، اين را ميگوئيم اشتباه ، و اما آنچه كه در درك ما هست خودش اشتباه نيست ، به شهادت اينكه بعد از علم به اينكه اجرام آسمانى به قدر كره زمين ما و يا هزاران برابر آن است ، باز هم ما آنها را بصورت نقطه هائى نورانى ميبينيم و باز هم شعله آتشگردان را بصورت دائره ميبينيم پس در اينكه آن جرم آسمان در ديد ما نقطه است و آن شعله دائره است ، اشتباهى نيست ، بلكه اشتباه خواندنش ، اشتباه و غلط است .
و مسئله مورد بحث ما از همين قبيل است ،
چه وقتى حواس ما و قواى مدركه ما امور بسيار امور متغير و امور متجزى را بصورت واحد و ثابت و بسيط درك كند، اين قواى مدركه ما، در درك خود اشتباه كرده ، براى اينكه وقتى معلوم او را با همان معلوم در خارج مقايسه مى كنيم ، مى بينيم با هم تطبيق نمى كند، آنوقت ميگوئيم اشتباه كرده ، و اما اينكه معلوم او براى 