هر چند وصف است ، ولى معناى فعل را مى دهد، و بنابراين وعده (لا اعصى ) هم مقيد به مشيت هست . پس اگر نهى او را از سوءال مخالفت كرد بارى وعده (لا اعصى ) را خلف نكرد، چون اين وعده نيز مقيد بوده .

قال فان اتبعتنى فلا تسلنى عن شى ء حتى احدث لك منه ذكرا 

ظاهر اين است كه كلمه (منه ) متعلق به كلمه (ذكرا) باشد، و احداث ذكر از هر چيز به معناى ابتداء و آغاز به ذكر آن است بدون اينكه از طرف مقابل تقاضايى شده باشد. و معناى جمله اين است كه : اگر پيروى مرا كردى بايد از هر چيزى كه ديدى و برايت گران آمد سؤ ال نكنى تا خودم در بيان معنا و وجه آن ابتداء كنم . و در اين جمله اشاره است به اينكه به زودى از من حركاتى خواهى ديد كه تحملش بر تو گران مى آيد، ولى به زودى من خودم برايت بيان مى كنم . اما براى موسى مصلحت نيست كه ابتداء به سؤ ال و استخبار كند، بلكه سزاوار او اين است كه صبر كند تا خضر خودش بيان كند.
ادب و تواضع فراوان موسى (ع ) در برابر استاد (خضر عليه السلام )
مطلب عجيبى كه از اين داستان استفاده مى شود رعايت ادبى است كه موسى (عليهالسلام ) در مقابل استادش حضرت خضر نموده ، و اين آيات آن را حكايت كرده است ، با اينكه موسى (عليهالسلام ) كليم الله ، و يكى از انبياى اولوا العزم و آورنده تورات بوده ، مع ذلك در برابر يك نفر كه مى خواهد به او چيز بياموزد چقدر رعايت ادب كرده است !.
از همان آغاز برنامه تا به آخر سخنش سرشار از ادب و تواضع است ، مثلا از همان اول تقاضاى همراهى با او را به صورت امر بيان نكرد، بلكه به صورت استفهام آورده و گفت : آيا مى توانم تو را پيروى كنم ؟ دوم اينكه همراهى با او را به مصاحبت و همراهى نخواند، بلكه آن را به صورت متابعت و پيروى تعبير كرد. سوم اينكه پيروى خود را مشروط به تعليم نكرد، و نگفت من تو را پيروى مى كنم به شرطى كه مرا تعليم كنى ، بلكه گفت : تو را پيروى مى كنم باشد كه تو مرا تعليم كنى . چهارم اينكه رسما خود را شاگرد او خواند. پنجم اينكه علم او را تعظيم كرده به مبدئى نامعلوم نسبت داد، و به اسم و صفت معينش نكرد، بلكه گفت (از آنچه تعليم داده شدهاى ) و نگفت از (آنچه مى دانى ). ششم اينكه علم او را به كلمه (رشد) مدح گفت و فهماند كه علم تو رشد است ( نه جهل مركب و ضلالت ). هفتم آنچه را كه خضر به او تعليم مى دهد پارهاى از علم خضر خواند نه همه آن را و گفت : (پارهاى از آنچه تعليم داده شدى مرا تعليم دهى ) و نگفت (آنچه تعليم داده شدى به من تعليم دهى ). هشتم اينكه دستورات خضر را امر او ناميد، و خود را در صورت مخالفت عاصى و نافرمان او خواند و به اين وسيله شان استاد خود را بالا برد. نهم اينكه وعدهاى كه داد وعده صريح نبود، و نگفت من چنين و چنان مى كنم ، بلكه گفت : ان شاء الله به زودى خواهى يافت كه چنين و چنان كنم . و نيز نسبت به خدا رعايت ادب نموده ان شاء الله آورد.
خضر (عليهالسلام ) هم متقابلا رعايت ادب را نموده اولا با صراحت او را رد نكرد، بلكه به طور اشاره به او گفت كه :
تو استطاعت بر تحمل ديدن كارهاى مرا ندارى . و ثانيا وقتى موسى (عليهالسلام ) وعده داد كه مخالفت نكند امر به پيروى نكرد، و نگفت : (خيلى خوب بيا) بلكه او را آزاد گذاشت تا اگر خواست بيايد، و فرمود:( فان اتبعتنى - پس اگر مرا پيروى كردى ). و ثالثا به طور مطلق از سؤ ال نهيش نكرد، و به عنوان صرف مولويت او را نهى ننمود بلكه نهى خود را منوط به پيروى كرد و گفت : (اگر بنا گذاشتى پيرويم كنى نبايد از من چيزى بپرسى ) تا بفهماند نهيش صرف اقتراح نيست بلكه پيروى او آن را اقتضاء مى كند.
صبر نياوردن موسى (ع ) به سكوت در برابراعمال خضر (ع )

فانطلقا حتى اذا ركبا فى السفينة خرقها قال اخرقتها لتغرق اهلها لقد جئت شيئا امرا 

كلمه (امر) - به كسر همزه - به معناى داهيه عظيم و مصيبت بزرگ است . و جمله (فانطلقا) تفريع بر مطلب قبلى است ، و مقصود از آن - روانه شدن - موسى و خضر است . از اين جمله برمى آيد كه از اينجا به بعد ديگر جوان همراه موسى با آن دو روانه نشده است . لام در جمله (لتغرق اهلها) لام غايت است ، زيرا هر چند كه عاقبت سوراخ كردن كشتى غرق شدن است و قطعا خضر منظورش به دست آمدن اين غايت و نتيجه نبوده ، و ليكن بسيار مى شود كه عاقبت قهرى و ضرورى از باب ادعا و مجازا غايت منظور نظر گرفته مى شود، چون شنونده و يا خواننده خود مى داند كه اين عاقبت منظور نظر نيست همچنان كه بسيار مى شود كه مى گويى : فلانى ، آيا مى خواهى با انجام اين كار خودت را هلاك كنى ؟.

قال الم اقل انك لن تستطيع معى صبرا 

در اين جمله سؤ ال موسى (عليهالسلام ) را بيجا قلمداد نموده مى گويد: آيا نگفتم كه تو توانايى تحمل با من بودن را ندارى ؟ و با اين جمله همى ن گفته خود را كه در سابق نيز خاطر نشان ساخته بود مستدل و تاييد مى نمايد.

قال لا تؤ اخذنى بما نسيت و لا ترهقنى من امرى عسرا 

كلمه (رهق ) به معناى احاطه و تسلط يافتن به زور است ، و (ارهاق ) به معناى تكليف كردن است . و معناى جمله اين است كه مرا به خاطر نسيانى كه كردم و از وعدهاى كه دادم غفلت نمودم مؤ اخذه مكن و در كار من تكليف را سخت مگير. و چه بسا نسيان را به ترك تفسير كنند، ليكن تفسير اول روشنتر است ، و به هر حال جمله مورد بحث عذرخواهى موسى (عليهالسلام ) است .

فانطلقا حتى اذا لقيا غلاما فقتله قال اقتلت نفسا زكية بغير نفس لقد جئت شيئا نكرا 

قبل از اين جمله مطلبى به منظور اختصار حذف شده ، و تقدير كلام اين است كه : موسى و خضر از كشتى بيرون شده به راه افتادند.
غرض اصلى آيات بيان يك داستان و سه اعتراض است نه بيان سه داستان 
كلمه (فقتله ) در جمله (حتى اذا لقيا غلاما فقتله ) با حرف فاء عطف شده بر شرط (اذا) و كلمه (قال ) جزاء شرط است . اين آن نكتهاى است كه از ظاهر كلام استفاده مى شود، و از همين جا معلوم ميشود كه عمده مطلب و نقطه اتكاء كلام بيان اعتراض ‍ موسى است ، نه بيان قضيه قتل ، و نظير اين نكته در آيه بعد كه مى فرمايد: (فانطلقا حتى اذا اتيا اهل قرية ... لو شئت ) نيز به چشم مى خورد، بر خلاف آيه قبلى كه مى فرمود: (فانطلقا حتى اذا ركبا فى السفينة خرقها قال ) كه جزاء (اذا) در آن ، جمله (خرقها) است . و جمله (قال ...) كلامى جداگانه و جديد است .
و بنابراين ، پس اين آيات مى خواهد يك داستان را بيان كند كه موسى سه مرتبه يكى پس از ديگرى به خضر اعتراض كرده است نه اينكه خواسته باشد سه داستان را بيان كرده باشد كه موسى در هر يك اعتراضى نموده ، پس كانه گفته شده : داستان چنين و چنان شد و موسى بر او اعتراض كرد، دوباره اعتراض كرد، بار سوم هم اعتراض كرد. پس غرض و نقطه اتكاء كلام ، بيان سه اعتراض موسى است ، نه عمل خضر و اعتراض موسى تا سه داستان بشود.
اين را بدان جهت گفتيم كه وجه فرق ميان اين سه آيه روشن شود كه چرا در اولى (خرقها) جواب (اذا) قرار گرفته ولى جمله (قتله ) و (وجدا) و جمله (اقامه ) در آيه دوم و سوم جواب قرار نگرفته بلكه جزء شرط و معطوف بر آن شده است ؟ - دقت فرمائيد.
كلمه (زكية ) در جمله (اقتلت نفسا زكية ) به معناى طاهره است ، و مراد، طه