ارت و پاكى او از گناه است ، چون آن كسى كه به دست خضر كشته شد كودكى بوده كه به طورى كه از كلمه (غلاما) استفاده مى شود به سن بلوغ نرسيده بوده ، و اين پرسش ‍ موسى پرسش انكارى بوده است .
و جمله (بغير نفس ) معنايش اين است كه (بدون اينكه او كسى را كشته باشد تا مجوز كشته شدنش به قصاص باشد) چون اين بچه غير بالغ كسى را نكشته بود. و چه بسا از جمله (بغير نفس ) استفاده شود كه مقصود از نفس اولى هم جوانى بالغ است يعنى آنكه به دست خضر كشته شده نيز بالغ بوده ، و كلمه (غلام ) هم مطلق است ، يعنى هم جوان نابالغ را شامل مى شود و هم بالغ را، و بنابراين احتمال ، معنا چنين مى شود آيا بدون قصاص نفس برى از گناه مستوجب قتل را كشتى ؟.
(لقد جئت شيئا نكرا) - يعنى كارى بس منكر و زشت كردى ، كه طبع آن را ناشناس مى داند، و جامعه بشرى آن را نمى شناسد. و اگر سوراخ كردن كشتى را (امر) يعنى كارى خطرناك خواند كه مستعقب مصائبى است و كشتن جوانى بى گناه را كارى منكر خواند بدين جهت است كه آدمكشى در نظر مردم كارى زشتتر و خطرناكتر از سوراخ كردن كشتى است . گو اينكه سوراخ كردن كشتى مستلزم غرق شدن عده زيادى است ، و ليكن در عين حال چون به مباشرت نيست ، و آدمكشى به مباشرت است ، لذا آدمكشى را (نكر) خواند.

قال الم اقل لك انك لن تستطيع معى صبرا 

معناى اين جمله روشن است ، و زيادى كلمه (لك ) يك نوع اعتراضى است به موسى كه چرا به سفارشش اعتناء نكرد. و نيز اشاره به اين است كه گويا نشنيده كه در اول امر به او گفته بود: (انك لن تستطيع معى صبرا). و يا اگر شنيده خيال كرده كه شوخى كرده است ، و يا با او نبوده ، و لذا گويا مى گويد: اينكه گفتم (انك لن تستطيع معى صبرا) با تو بودم ، و غير از تو منظورى نداشتم .

قال ان سالتك عن شى ء بعدها فلا تصاحبنى قد بلغت من لدنى عذرا 

ضمير در (بعدها) به (هذه المرة ) و يا (هذه المسالة ) كه در تقدير است برمى گردد، و معنايش اين مى شود كه : اگر بعد از اين دفعه و يا بعد از اين سؤ ال بار ديگر سؤ الى كردم ديگر با من مصاحبت مكن ، يعنى ديگر مى توانى با من مصاحبت نكنى .
(قد بلغت من لدنى عذرا) يعنى به عذرى كه از ناحيه من باشد رسيدى ، و به نهايتش هم رسيدى .
بخش سوم داستان موسى و خصر (ع ): بناى ديوار مشرف به سقوط

فانطلقا حتى اذا اتيا اهل قرية استطعما اهلها... 

آن كلامى كه در آيه قبل در باره (فانطلقا) و (فقتله ) گذشت عينا در اين آيه نيز در جملات (فانطلقا) (فابوا) (فوجدا) (فاقامه ) مى آيد.
جمله (استطعما اهلها) صفت آن قريه است ، و اگر فرمود: (تا آمدند به آن دهى كه ( اين صفت داشت كه ) از اهلش غذا خواستند) و نفرمود (بدهى كه از ايشان غذا خواستند) براى اين است كه تعبير دهى كه از ايشان غذا خواستند تعبير بدى است ، به خلاف اينكه اول گفته شود آمدند نزد دهى و اهل در تقدير گرفته شود، چون قريه هم نصيبى از آمدن به سويش دارد،
لذا جائز است مجازا همان قريه را در جاى اهل بگذاريم ، به خلاف غذا خواستن از قريه كه مخصوص اهل قريه است ، و بنابراين كلمه (اهلها) از باب به كار بردن اسم ظاهر در جاى ضمير نيست .
و اگر نفرمود: (حتى اذا اتيا قرية استطعما اهلها) بدين جهت بود، هر چند كه اگر اينطور فرموده بود كلمه (قرية ) در معناى حقيقيش استعمال شده بود، و ليكن از آنجائى كه غرض عمده از اين كلام مربوط به جزاء يعنى جمله (قال لو شئت لتخذت عليه اجرا) بوده ، و گرفتن مزد از قريه معنا نداشته ، لذا فرموده : (حتى اذا اتيا اهل قرية ).
و همين خود دليل بر اين است كه اقامه جدار در حضور اهل ده بوده ، و به همين جهت احتياجى نبوده كه بفرمايد (لو شئت لتخذت عليه منهم اجرا) و يا (من اهلها اجرا) يعنى چه ميشد كه از ايشان ( و يا از اهل اين ده ) در برابر اين عمل مزدى مى گرفتى ، و كلمه : (از ايشان ) و يا (از اهل ده ) را انداخته است - دقت فرمائيد.
و مراد از (استطعام طلب ) طعام است به عنوان مى همانى و لذا دنبالش فرمود: (فابوا - پس از اينكه ميهمانشان كنند مضايقه نمودند). معناى (انقضاض ) در جمله (فوجدا فيها جدارا يريد ان ينقض ) سقوط و فرو ريختن است ، و اينكه فرموده : مى خواست سقوط كند معنايش اين است كه در شرف سقوط بود.
و اينكه فرموده : (فاقامه ) معنايش اين است كه خضر آن را درست كرد ولى ديگر نفرمود: چگونه درستش كرد، آيا به طور معجزه و خرق عادت بوده يا از طريق معمولى خرابش كرده و از نو بنيانش نهاده ، و يا با بكار بردن ستون از سقوطش جلوگيرى نموده است . چيزى كه هست از اينكه موسى به وى گفت : چرا مزد از ايشان نگرفتى شايد استفاده شود كه از راه ساختمان آن را اصلاح كرده اند، نه از راه معجزه ، چون معهود از مزد گرفتن در صورت عمل كردن معمولى است .
در جمله (لو شئت لتخذت عليه اجرا) كلمه (تخذ) به معناى اخذ است ، و ضمير در (عليه ) به اقامهاى برمى گردد كه از مفهوم (فاقامه ) استفاده مى شود، چون اقامه مصدر است ، هم ضمير مذكر به آن برمى گردد، و هم مؤ نث ، و سياق گواهى مى دهد بر اينكه موسى و خضر گرسنه بوده اند. و مقصود موسى از اينكه گفت (خوب است در برابر عملت اجرتى بگيرى ) اين بوده كه با آن اجرت غذايى بخرند تا سد جوع كنند.
جدا شدن موسى و خضر (ع ) موسى (ع ) را بهتاءويل اعمال خود (سوراخ كردن كشتى ، قتل نوجوان و بناى ديوار)قال هذا فراق بينى و بينك سانبئك بتاويل ما لم تستطع عليه صبرا 

كلمه (هذا) اشاره است به گفته موسى ، يعنى اين حرف تو سبب فراق ميان من و تو شد. و يا به قول بعضى اشاره به وقت است ، يعنى حالا ديگر وقت فراق ميان من و تو رسيد. و ممكن است اشاره به خود فراق باشد، يعنى اين فراق ميان من و تو است كه فرا رسيد. كانه فراق ، امرى غايب بوده حالا يعنى به محض گفتن موسى (كه خوب است مزدى بگيرى ) فرا رسيده است .
و اگر گفت :( فراق بين من و بين تو) و نفرمود: (فراق بين ما) به خاطر تاكيد بوده . و اگر خضر اين حرف را بعد از سؤ ال سوم موسى گفت و جلوتر نگفت براى اين بوده كه در آن دو نوبت موسى (عليهالسلام ) يا عذرخواهى مى كرده همچنان كه در نوبت اول چنين كرده و يا از او مهلت مى خواسته همچنان كه در نوبت دوم چنين كرد. خود موسى خضر را براى نوبت سوم معذور داشت و گفت بعد از سؤ ال دوم اگر بار سوم از چيزى پرسيدم ديگر با من مصاحبت مكن . بقيه جملات آيه روشن است .
( اما السفينة فكانت لمساكين ...).
از اين جمله شروع كرده به تفصيل آن وعدهاى كه اجمالا داده و گفته بود به زودى تو را خبر مى دهم .
جمله (ان اعيبها) يعنى آن را معيوب كنم . و همين خود قرينه است بر اينكه مقصود از (كل سفينة ) هر سفينه سالم و غير معيوب بوده است .
(و كان وراءهم ملك ) - كلمه (وراء) به معناى پشت سر است ، و ظرفى است در مقابل ظرفى ديگر كه همان روبروى آدمى است كه به آن (قدام ) و (امام ) مى گويند، و ليكن گاهى كلمه (وراء) بر جوى كه در آن جو دشمنى خود را پنهان كرده و آدمى از آن غافل باشد اطلاق مى شود، هر چند كه پشت سر نباشد، بلكه روبرو باشد. و نيز بر جهتى كه در آن چيزى باشد كه آدمى از آن روگردان است و يا در آن چيزى باشد كه آدمى را از غير خودش به خودش مشغول مى كند، هر چند كه پشت س