ر نباشد. كانه آدمى روى خود را از آن چيز به طرف خلاف آن برمى گرداند، همچنانكه خداى تعالى هر سه معنا را استعمال كرده و فرموده : (فمن ابتغى وراء ذلك فاولئك هم العادون ) و نيز فرموده : (و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا او من وراء حجاب ) و نيز فرموده : (و الله من ورائهم ).
و خلاصه معناى آيه اين است كه : كشتى مزبور مال عدهاى از مستمندان بوده كه با آن در دريا كار مى كردند، و لقمه نانى به دست مى آوردند، و در آنجا پادشاهى بود كه كشتيهاى دريا را غصب مى كرد، من خواستم آن را معيوب كنم تا آن پادشاه جبار بدان طمع نبندد، و از آن صرفنظر كند.
( و اما الغلام فكان ابواه مؤ منين فخشينا ان يرهقهما طغيانا و كفرا ).
از نظر سياق و از نظر جمله ( و ما فعلته عن امرى ) كه خواهد آمد بطور روشن چنين به نظر مى رسد كه مراد از (خشيت ) به طور مجاز پرهيز از روى رأ فت و رحمت باشد، نه معناى حقيقيش كه همان تاثر قلبى خاص است .
چون خداى تعالى در آيه (و لا يخشون احدا الا الله ) معناى حقيقى خشيت را از انبياى عظامش نفى كرده است .
و نيز بطور روشن چنين به نظر مى رسد كه منظور از جمله (ان يرهقهما طغيانا و كفرا) اين باشد كه پدر و مادر خود را اغواء نموده و از راه تاثير روحى وادار بر طغيان و كفر كند، چون پدر و مادر محبت شديد نسبت به فرزند خود دارند. ليكن جمله (و اقرب رحما) كه در آيه بعدى است تا حدى تاييد مى كند كه دو كلمه (طغيانا) و (كفرا) دو تميز باشند براى (ارهاق ) يعنى در حقيقت دو وصف باشند براى غلام نه براى پدر و مادرش .

فاردنا ان يبدلهما ربهما خيرا منه زكوة و اقرب رحما 

مقصود از اينكه فرمود (ما خواستيم خدا به جاى اين فرزند فرزندى ديگر به آن دو بدهد كه از جهت زكات (طهارت ) بهتر از او باشد) اين است كه از جهت صلاح و ايمان بهتر از او باشد، چون در مقابل طغيان و كفر كه در آيه قبلى بود همان صلاح و ايمان است ، اصل كلمه (زكات ) به طورى كه گفته شده طهارت و پاكى است .
و مراد از اينكه فرمود (نزديك تر از او از نظر رحم باشد) اين است كه از او بيشتر صله رحم كند، و بيشتر فاميل دوست باشد، و به همين جهت پدر و مادر را وادار به طغيان و كفر نكند. و اما اگر بگوييم (يعنى مهربانتر به پدر و مادر باشد) با جمله (اقرب منه ) مناسب نيست ،چون معمولا نمى گويند در مهر و محبت نزديكتر باشد، و معناى قبلى مناسبتر است .
و اين معنا همانطور كه از نظر خواننده گذشت تاييد مى كند كه منظور از جمله ( لا يرهقهما طغيانا و كفرا) كه در آيه قبلى بود اين باشد كه فرزند نامبرده پدر و مادر را با طغيان و كفر خود ارهاق كند، يعنى طاغى و كافر كند، نه اينكه به آنها تكليف كند كه طاغى و كافر شوند.
و اين آيه به هر حال اشاره به اين دارد كه ايمان پدر و مادرش نزد خدا ارزش داشته ، آن قدر كه اقتضاى داشتن فرزندى مؤ من و صالح را داشته اند كه با آن دو صله رحم كند، و آنچه در فرزند اقتضاء داشته خلاف اين بوده ، و خدا امر فرموده تا او را بكشد، تا فرزندى ديگر بهتر از او و صالحتر و رحم دوستتر از او به آن دو بدهد.

و اما الجدار فكان لغلامين يتيمين فى المدينة و كان تحته كنز لهما و كان ابوهما صالحا 

بعيد نيست كه از سياق استظهار شود كه مدينه ( شهر ) مذكور در اين آيه غير از آن قريهاى بوده كه در آن ديوارى مشرف به خرابى ديده و بنايش كردند، زيرا اگر مدينه همان قريه بوده ديگر زياد احتياج نبوده كه بفرمايد: دو غلام يتيم در آن بودند، پس گويا عنايت بر اين بوده كه اشاره كند بر اينكه دو يتيم و سرپرست آن دو در قريه حاضر نبوده اند.
ذكر يتيمى دو پسر، و وجود گنجى متعلق به آن دو در زير ديوار، و اين معنا كه اگر ديوار بريزد گنج فاش گشته از بين مى رود، و اينكه پدر آن دو يتيم مردى صالح بوده ، همه زمينه چينى براى اين بوده كه بفرمايد: (فاراد ربك ان يبلغا اشدهما و يستخرجا كنزهما)، و جمله رحمة من ربك تعليل اين اراده است .
پس رحمت خداى تعالى سبب اراده او است به اينكه يتيمها به گنج خود برسند، و چون محفوظ ماندن گنج منوط به اقامه ديوار روى آن بوده ، لا جرم خضر آن را به پا داشت ، و سبب برانگيخته شدن رحمت خدا همان صلاح پدر آن دو بوده كه مرگش رسيده و دو يتيم و يك گنج از خود به جاى گذاشته است .
در موافقت دادن ميان صلاح پدر ايتام و دفينه كردنش گنج را براى فرزندان بحثهايى طولانى كرده اند با اينكه خداى تعالى دفينه كردن پول را مذمت نموده و فرموده : (و الذين يكنزون الذهب و الفضة و لا ينفقونها فى سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم ).
لكن آيه مورد بحث متعرض بيش از اين نيست كه در زير ديوار گنجى از براى آن دو يتيم بوده ، و ديگر دلالت ندارد بر اينكه پدرشان آن را دفن كرده باشد. علاوه بر اينكه به فرضى هم كه پدر آنان دفن كرده باشد توصيف پدر آنان به اينكه مردى صالح بوده خود دليل بر اين است كه گنج مزبور هر چه بوده مذموم نبوده . از اين هم كه بگذريم ممكن است پدر صالح آندو گنجى را به ملاك جايزى براى فرزندانش دفن كرده باشد. اين كار بالاتر از سوراخ كردن كشتى نيست ، چطور آن دو كار با تاويل امر الهى جائز باشد اينهم لابد تاويلى داشته است ، البته در اين ميان روايتى هست كه در بحث روايتى آينده خواهد آمد - ان شاء الله تعالى .
اين آيه دلالت دارد بر اينكه صلاح انسان گاهى در وارث انسان اثر نيك مى گذارد، و سعادت و خير را در ايشان سبب مى گردد، همچنانكه آيه شريفه (و ليخش الذين لو تركوا من خلقهم ذرية ضعافا خافوا عليهم ...) نيز دلالت دارد بر اينكه صلاح پدر و مادر در سرنوشت فرزند مؤ ثر است . و اينكه فرمود (و ما فعلته عن ) امرى كنايه است از اينكه حضرت خضر هر كارى كه كرده به امر ديگرى يعنى به امر خداى سبحان بوده نه به امرى كه نفسش كرده باشد.
كلمه (تستطع )از (استطاع ،يسطيع ) به معناى (استطاع ، يستطيع ) است . در اول سوره آل عمران هم گذشت كه تاويل در عرف قرآن عبارت است از حقيقتى كه هر چيزى متضمن آن است و وجودش مبتنى بر آن و برگشتش به آن است ، مانند تاويل خواب كه به معناى تعبير آن است ، و تاويل حكم كه همان ملاك آن است ، و تاويل فعل كه عبارت از مصلحت و غايت حقيقى آن ، و تاويل واقعه علت واقعى آن است ، و همچنين است در هر جاى ديگرى كه استعمال شود.
پس اينكه فرمود: (ذلك تاويل ما لم تسطع ...) اشارهاى است از خضر به اينكه آنچه براى وقايع سهگانه تاويل آورد و عمل خود را در آن وقايع توجيه نمود سبب حقيقى آن وقايع بوده نه آنچه كه موسى از ظاهر آن قضايا فهميده بود، چه آن جناب از قضيه كشتى تسبيب هلاكت مردم ، و از قضيه كشتن آن پسر، قتل بدون جهت ، و از قضيه ديوار سازى سوء تدبير در زندگى را فهميده بود.
بعضى از مفسرين گفته اند: خضر (عليهالسلام ) در كلام خود ادبى زيبا نسبت به پروردگار خود رعايت كرده و آن قسمت از كارها را كه خالى از نقص نبوده به خود نسبت داده مثلا گفته است : (فاردت ان اعيبها) و آنچه انتسابش هم به خود و هم به خدا جائز بوده با صيغه متكلم مع الغير تعبير كرده ، و مثلا گفته است : (فاردنا ان يبدلهما ربهما) و يا فرموده : فخشينا و آنچه كه مربو