 كس از آن بخورد هميشه زنده مى ماند و هيچ مرده بى جانى به آن نزديك نمى شود مگر آنكه زنده مى گردد، به همين جهت بوده كه وقتى موسى و رفيقش نزديك آن آب نشستند ماهى زنده شد... و در غير اين روايت آمده : رفيق موسى از آن آب وضو گرفت ، از آب وضويش يك قطره به آن ماهى چكيد و زنده اش كرد. و در ديگرى آمده كه يوشع از آن آب خورد در حالى كه حق خوردن نداشت پس خضر چون او را با موسى بديد به جرم اينكه از آن آب نوشيده او را در يك كشتى بست و رهايش كرد او در نتيجه در ميان امواج دريا سرگردان هست تا قيامت قيام كند.
و در بعضى ديگر آمده : نزديك صخره ، چشمه حيات بوده ، همان چشمهاى كه خود خضر از آن نوشيد - اين قسمت را ساير روايات ندارند.
و از جمله اختلافاتى كه در اين داستان هست اين است كه در چهار روايت صحيح مسلم ، بخارى ، نسائى ، و ترمذى ، و غير آنها آمده كه : ماهى به دريا افتاد و راه خود را پيش گرفت كه برود، پس خداوند متعال آب را بر آن ماهى از جريان انداخت ، در نتيجه ماهى در قطعهاى از آب كه به صورت اطاقى درآمده بود محبوس شد... و در بعضى ديگر آمده كه موسى بعد از آنكه از سفر با خضر برگشت اثر حركت ماهى را ديد، و آن را دنبال كرد، هر جا كه مى رفت موسى هم روى آب مى رفت تا به جزيرهاى از جزائر عرب رسيدند.
و در حديث طبرى از ابن عباس آمده كه : او، يعنى موسى ، برگشت تا نزد تخته سنگ رسيد، در آنجا ماهى را ديد، ماهى فرار كرد و در آب به اين سو و آن سو مى رفت و خود را به دريا مى زد. موسى هم او را دنبال نمود، با عصاى خود به آب مى زد و آب كنار مى رفت تا او را بگيرد، از اين به بعد ماهى هر جا كه از دريا مى گذشت خشك مى شد و مانند تخته سنگ مى گرديد... بعضى از روايات هم اين قسمت را ندارد.
اختلاف ديگر، در محل ملاقات با خضر است ، در بيشتر روايات آمده كه موسى خضر را نزد تخته سنگ ديد. و در بعضى آمده كه ماهى را دنبال كرد تا بگيرد، به جزيرهاى از جزائر دريا رسيد، آنجا خضر را ديدار كرد . و در بعضى آمده كه او را ديد كه روى آب نشسته ، و يا تكيه داده است .
اختلاف ديگر در اين است كه آيا رفيق موسى هم با موسى و خضر بود يا آن دو وى را رها نموده پى كار خود رفتند ؟.
اختلاف ديگر در كيفيت سوراخ كردن كشتى و كيفيت كشتن آن كودك و در كيفيت بر پا داشتن ديوار و در گنج نهفته در زير آن است ، ليكن اكثر روايات دارد كه گنج مذكور لوحى از طلا بوده كه در آن مواعظى چند نوشته شده بوده . و در خصوص پدر صالح ظاهر بيشتر روايات اين است كه پدر بلافصل آن دو كودك بوده ولى در بعضى ديگر آمده كه جد دهمى و در بعضى هفتمى بوده . و در بعضى آمده كه ميان آن كودك و آن پدر صالح هفتاد پدر فاصله بوده . و در بعضى از روايات آمده كه هفتصد سال فاصله بوده . و اختلافات ديگرى از اين قبيل كه در جهات مختلف اين داستان وجود دارد.
روايات ديگرى درباره داستان موسى و خضر عليهماالسلام 
و در تفسير قمى از محمد بن بلال از يونس در نامهاى كه به حضرت رضا (عليهالسلام ) نوشته اند از آن جناب پرسيده اند از موسى و آن عالمى كه نزدش رفت كدام عالمتر بودند ؟
ديگر اينكه آيا جائز است كه پيغمبرى چون موسى كه خودش حجت خدا بوده حجتى ديگر در زمان خود او بوده باشد ؟ حضرت فرموده است : موسى نزد آن عالم رفت و او را در جزيرهاى از جزاير دريا ديدار نمود كه يا نشسته بود و يا تكيه داده بود، موسى سلام داد، و او معناى سلام را نفهميد، چون در همه روى زمين سلام دادن معمول نبود.
پرسيد تو كيستى ؟ گفت : من موسى بن عمرانم ، پرسيد تو آن موسى بن عمرانى كه خدا با او تكلم كرده ؟ گفت آرى . پرسيد چه حاجت دارى ؟ گفت : آمده ام تا مرا از آن رشدى كه تعليم داده شده اى تعليمم دهى . گفت : من موكل بر امرى شدهام كه تو طاقت آن را ندارى ، همچنانكه تو موظف به امرى شده اى كه من طاقتش را ندارم ، - تا آخر حديث .
مؤ لف : اين معنا در اخبار ديگرى ، هم از طرق شيعه و هم سنى روايت شده . و در الدر المنثور است كه حاكم - وى حديث را صحيح دانسته - از ابى روايت كرده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: وقتى موسى خضر را ديد مرغى آمد و منقار خود را در آب فرو برد، خضر به موسى گفت : مى بينى كه اين مرغ با اين عمل خود چه مى گويد ؟ گفت : چه مى گويد. گفت مى گويد: علم تو و علم موسى در برابر علم خدا در مثل مانند آبى مى ماند كه من با منقارم از دريا برمى دارم .
مؤ لف : داستان اين مرغ در اغلب روايات اين داستان آمده .
و در تفسير عياشى از هشام بن سالم از ابو عبد الله (عليهالسلام ) روايت كرده كه فرمود: موسى عالمتر از خضر بود.
و در همان كتاب از ابو حمزه از امام باقر (عليهالسلام ) روايت شده كه فرموده : جانشين موسى يوشع بن نون بوده و مقصود از (فتى ) كه در قرآن كريم آمده همو است .
باز در آن كتاب از عبد الله بن ميمون قداح از امام صادق از پدرش (عليهماالسلام ) روايت آورده كه فرمود: روزى موسى در ميان جمعى از بزرگان بنى اسرائيل نشسته بود، مردى به او گفت : من احدى را سراغ ندارم كه به خدا عالمتر از تو باشد. موسى هم گفت : من نيز سراغ ندارم . خدا بدو وحى فرستاد كه چرا، بندهام خضر از تو به من داناتر است .
موسى تقاضا كرد تا بدو راهش بنمايد. قضيه ماهى ، نشانى ميان موسى و خدا بود براى يافتن خضر كه داستانش را قرآن كريم آورده .
مؤ لف : اين روايت با روايتى كه آن دو را برابر مى دانست مخالف است ، و لذا بايد حمل شود بر اينكه نوع علم آن دو مختلف بوده .
و در همان كتاب از ابى بصير از امام صادق (عليهالسلام ) آمده كه در ذيل جمله فخشينا فرموده : ترسيد از اينكه آن پسرك بزرگ شود، و پدر و مادر خود را به كفر دعوت كند و آن دو به خاطر شدت محبتى كه به وى داشتند دعوتش را بپذيرند.
باز در آن كتاب از عثمان از مردى از امام صادق (عليهالسلام ) روايت كرده كه در ذيل جمله (فاردنا ان يبدلهما ربهما خيرا منه زكوة و اقرب رحما) فرموده : همينطور هم شد، زيرا صاحب دخترى شدند كه آن دختر پيغمبرى زائيد.
مؤ لف : در اكثر روايات آمده كه از آن دختر هفتاد پيغمبر - البته با واسطه - به دنيا آمد.
رواياتى درباره اينكه خداوند به خاطر اصلاح مردى مؤ من امر فرزندان او را اصلاحمى كند
و نيز در آن كتاب از اسحاق بن عمار روايت كرده كه گفت : من از امام صادق (عليهالسلام ) شنيدم كه مى فرمود: خداوند به خاطر صلاح مردى مؤ من فرزند او را هم اصلاح مى كند ، و خاندان خودش و بلكه اطرافيانش را حفظ مى فرمايد . و در سايه كرامت خدا مدام در حفظ خدا هستند. آنگاه به عنوان شاهد مثال داستان (غلامين يتيمين ) را ذكر كرد و فرمود: نمى بينى چگونه خدا صلاح پدر و مادر آن دو را با لطف و رحمت نسبت به آن دو شكر گذاشت ؟.
و در همان كتاب از مسعدة بن صدقه از جعفر بن محمد از پدرانش (عليهمالسلام ) روايت كرده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: خداوند، بعد از مرگ بنده صالح جانشين او در مال و اولاد او مى شود، هر چند كه اهل و اولاد او اهل و اولاد بدى باشند، آنگاه اين آيه را : (و كان ابوهما صالحا) تا به آخرش تلاوت فرمود.
و در الدر المنثور است كه ابن مردوي