يعنى از تو از وضع ذوالقرنين مى پرسند. چون اگر مقصود معرفى شخص او بود جا داشت در جواب اسمش را معرفى كند و به ذكر لقبش كه همان ذو القرنين است اكتفا ننمايد. پس معلوم مى شود سائل از سرگذشت او پرسش نموده . و كلمه (ذكر) در پاسخ (بزودى ذكرى از او را براى شما مى خوانم ) يا مصدر به معناى مفعول است و معنايش اين است كه (بگو به زودى از سرگذشت ذو القرنين مقدارى مذكور را مى خوانم )، و يا مراد از ذكر قرآن است كه در خود قرآن موارد زيادى به همين معنا آمده است ، و در نتيجه معنايش چنين مى شود ( بگو به زودى از او، يعنى از ذو القرنين ، و يا از خداى تعالى قرآنى كه همان آيات بعدى است مى خوانم ). و معناى دومى روشنتر است .

انا مكنا له فى الارض و اتيناه من كل شى ء سببا 

( تمكين ) به معناى قدرت دادن است . وقتى گفته مى شود (مكنته ) و يا( مكنت له ) معنايش اين است كه من او را توانا كردم . پس تمكن در زمين به معناى قدرت تصرف در زمين است ، تصرفى مالكانه و دلخواه ، و چه بسا گفته شود كه مصدرى است ريخته و قالب گرفته شده از ماده (كون ) نه از (مكن ) به توهم اصالت ميم . پس تمكين به معناى استقرار و ثبات دادن است ثباتى كه باعث شود ديگر از مكانش كنده نشود و هيچ مانعى مزاحمتش نتواند كند.

كلمه ( سبب ) به معناى وصله و وسيله است . پس معناى ايتاء سبب از هر چيز اين مى شود كه از هر چيزى كه معمولا مردم به وسيله آن متوسل به مقاصد مهم زندگى خود مى شوند، از قبيل عقل و علم و دين و نيروى جسم و كثرت مال و لشگر و وسعت ملك و حسن تدبير و غير آن . جمله مورد بحث منتى است از خداى تعالى كه بر ذو القرنين مى گذارد و با بليغترين بيان امر او را بزرگ مى شمارد. نمونه هايى كه خداوند تعالى از سيره و عمل و گفتار او نقل مى كند كه مملو از حكمت و قدرت است شاهد بر همين است كه غرض ‍ بزرگ شمردن امر او است .

فاتبع سببا 

(اتباع ) به معناى لاحق شدن است ، يعنى ملحق به سببى شد. و به عبارتى ديگر وصله و وسيله اى تهيه كرد كه با آن به طرف مغرب آفتاب سير كند و كرد.

حتى اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فى عين حمئة و وجد عندها قوما 

كلمه (حتى ) دلالت مى كند بر اينكه فعلى در تقدير است و تقدير كلام (فسار حتى اذا بلغ - و سير كرد تا به مغرب آفتاب رسيد) مى باشد. و مراد از مغرب آفتاب ، آخر معموره آن روز از ناحيه غرب است ، به دليل اينكه مى فرمايد: (نزد آن مردمى را يافت ).
معناى (عين حمئة ) و بيان موقعيت جغرافيائى آن 
مفسرين گفته اند: منظور از (عين حمئة ) چشمهاى داراى گل سياه يعنى لجن است ، چون حماة به معناى آن است و مقصود از عين دريا است ، چون بسيار مى شود كه اين كلمه به دريا هم اطلاق مى گردد. و مقصود از اينكه فرمود (آفتاب را يافت كه در دريائى لجندار غروب مى كرد) اين است كه به ساحل دريايى رسيد كه ديگر ماوراى آن خشكى اميد نمى رفت ، و چنين به نظر مى رسيد كه آفتاب در دريا غروب مى كند چون انتهاى افق بر دريا منطبق است . بعضى هم گفته اند: چنين چشمه لجندارى با درياى محيط، يعنى اقيانوس غربى ، كه جزائر خالدات در آن است منطبق است و جزائر مذكور همان جزائرى است كه در هيات و جغرافياى قديم مبدأ طول به شمار مى رفت ، و بعدها غرق شده و فعلا اثرى از آنها نمانده است .
جمله (فى عين حمية ) به صورت (عين حامية ) يعنى حاره ( گرم ) نيز قرائت شده و اگر اين قرائت صحيح باشد درياى حار با قسمت استوائى اقيانوس كبير كه مجاور آفريقا است منطبق مى گردد، و بعيد نيست كه ذو القرنين در رحلت غربيش به سواحل آفريقا رسيده باشد.

قلنا يا ذا القرنين اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا 

قول منسوب به خداى عز و جل در قرآن كريم ، در وحى نبوى و در ابلاغ به وسيله وحى استعمال مى شود، مانند آيه (و قلنا يا آدم اسكن ) و آيه (و اذ قلنا ادخلوا هذه القرية ) و گاهى در الهام هم كه از نبوت نيست به كار مى رود، مانند آيه ( و اوحينا الى ام موسى ان ارضعيه ).
و با اين بيان روشن مى شود كه جمله ( قلنا يا ذا القرنين ...) دلالت ندارد بر اينكه ذى القرنين پيغمبرى بوده كه به وى وحى مى شد، چون همانطورى كه گفتيم قول خدا اعم از وحى مختص به نبوت است . جمله (ثم يرد الى ربه فيعذبه ...) از آنجا كه نسبت به خداى تعالى در سياق غيبت آمده خالى از اشعار به اين معنا نيست كه مكالمه خدا با ذو القرنين به توسط پيغمبرى كه همراه وى بوده صورت گرفته ، و در حقيقت سلطنت از او نظير سلطنت طالوت در بنى اسرائيل بوده كه با اشاره پيغمبر معاصرش و هدايت او كار مى كرده .
(اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا) - يعنى يا اين قوم را شكنجه كن و يا در آنان به رفتار نيكويى سلوك نما. پس كلمه (حسنا) مصدر به معناى فاعل و قائم مقام موصوف خود خواهد بود. ممكن هم هست وصفى باشد كه تنها به منظور مبالغه آورده شده . بعضى گفته اند: مقابله ميان عذاب و اتخاذ حسن (خوشرفتارى ) اشاره دارد بر اينكه اتخاذ حسن بهتر است ، هر چند كه ترديد خبرى اباحه را مى رساند. پس جمله مزبور انشائى است ، در صورت اخبار، و معنايش اين است كه : تو مخيرى كه يا عذابشان كنى و يا مشمول عفو خود قرارشان دهى و ليكن ظاهرا حكم تخييرى نباشد بلكه استخبارى باشد از اينكه بعدها با ايشان چه معاملهاى كند عذاب يا احسان و اين با سياق جواب يعنى جمله (اما من ظلم فسوف نعذبه ...) كه مشتمل بر تفصيل به تعذيب و احسان است موافقتر و مناسبتر است ، زيرا اگر جمله (اما ان تعذب ...) حكم تخييرى بود جمله (اما من ظلم ...) تقريرى براى آن مى بود و معنايش اعلام به قبول بود كه در اين صورت فائده زيادى افاده نمى كند.
و خلاصه معناى آيه اين است كه : ما از او پرسش كرديم كه با اينان چه معامله اى مى خواهى بكنى ، و حال كه برايشان مسلط شده اى از عذاب و احسان كداميك را در باره آنان اختيار مى كنى ؟ و او در جواب گفته است ستمكاران ايشان را عذاب مى كنيم ، سپس وقتى كه به سوى پروردگار خويش بازگردند او عذاب نكر به ايشان مى دهد،
و ما به مؤ من صالح احسان نموده و به آنچه مايه رفاه او است تكليفش مى كنيم .
در جمله (اما ان تعذب ) مفعول را نياورده و در جمله (و اما ان تتخذ فيهم حسنا) آورده و اين بدان جهت است كه همه آنان ظالم نبودند و معلوم است كه مردمى كه وضعشان چنين باشد تعميم عذاب در بارهشان صحيح نيست ، بخلاف تعميم احسان كه مى شود هم صالح قومى را احسان كرد و هم طالحشان را .
ظالمان را عذاب مى كنيم و مؤ منان صالح العمل را جزاى حسنى است 

اما من ظلم فسوف نعذبه ثم يرد الى ربه فيعذبه عذابا نكرا 

كلمه : (نكر) به معناى منكر و غير آشنا و غير معهود است ، يعنى خدا ايشان را عذابى بى سابقه كند كه هيچ گمانش را نمى كردند و انتظارش را نداشتند.
مفسرين ، ظلم در اين آيه را به ارتكاب شرك تفسير نموده ، و تعذيب را عبارت از كشتن دانسته اند. بنابراين ، معناى جمله چنين مى شود: اما كسى كه ظلم كند، يعنى به خدا شرك بورزد، و از شركش توبه نكند به زودى او را مى كشيم . و گويا اين معنا را از مقابل قرار گرفتن ظلم با ايمان و عمل صالح در جمله ( من آمن و عمل صالحا) استفاده كرده اند، و ليكن ظاهر از