 اين مقابله اين است كه مراد از ظلم اعم از اين است كه ايمان به خدا نياورد و شرك بورزد، و يا ايمان بياورد و شرك هم نورزد و ليكن عمل صالح نكند و به جاى آن ، عمل فاسد كند يعنى فساد در زمين كند. و اگر مقابل ، ظلم را مقيد به ايمان نكرده بود آن وقت ظهور در اين داشت كه اصلا مقصود از ظلم فساد انگيزى در زمين باشد بدون اينكه هيچ نظرى به شرك داشته باشد، چون معهود از سيره پادشاهان اين است كه وقتى دادگسترى كنند سرزمين خود را از فساد مفسدين پاك مى كنند، ( نه از شرك ) اين نظريه ما بود در تفسير ظلم به شرك و عين همين نظريه را در تفسير تعذيب ، به قتل داريم .

و اما من امن و عمل صالحا فله جزاء الحسنى ... 

كلمه ( صالحا) وصفى است كه قائم مقام موصوف خود شده ، و همچنين كلمه حسنى . و كلمه جزاء حال و يا تميز و يا مفعول مطلق است ، و تقدير چنين است : اما كسى كه ايمان آورد و عمل كند عملى صالح ، براى اوست مثوبت (حسنى ) در حالى كه (جزاء) داده مى شود، و يا از حيث جزاء، و يا جزايش مى دهيم جزاى حسنى .
(و سنقول له من امرنا يسرا) - كلمه (يسر) به معناى ميسور يعنى آسان است ، و وصفى است ، كه در جاى موصوف نشسته ، و ظاهرا منظور از امر در (امرنا) امر تكليفى است ، و تقدير كلام چنين است : به زودى به او از امر خود سخنى مى گوييم آسان ، يعنى به او تكليفى مى كنيم آسان كه بر او گران نيايد.

ثم اتبع سببا حتى اذا بلغ مطلع الشمس ... 

يعنى در آنجا وسائلى براى سفر تهيه ديد، و به سوى مشرق حركت كرد تا به صحرائى از طرف مشرق رسيد، و ديد كه آفتاب بر قومى طلوع مى كند كه براى آنان وسيله پوششى از آن قرار نداديم .
و منظور از (ستر) آن چيزى است كه آدمى با آن خود را از آفتاب مى پوشاند و پنهان مى كند، مانند ساختمان و لباس و يا خصوص ‍ ساختمان ، يعنى مردمى بودند كه روى خاك زندگى مى كردند، و خانه اى كه در آن پناهنده شوند، و خود را از حرارت آفتاب پنهان كنند نداشتند. و نيز عريان بودند و لباسى هم بر تن نداشتند. و اگر لباس و بنا را به خدا نسبت داد و فرموده :
(ما براى آنان وسيله پوششى از آن قرار نداديم ) اشاره است به اينكه مردم مذكور هنوز به اين حد از تمدن نرسيده بودند كه بفهمند خانه و لباسى هم لازم است و هنوز علم ساختمان كردن و خيمه زدن و لباس بافتن و دوختن را نداشتند.

كذلك و قد احطنا بما لديه خبرا 

ظاهرا كلمه (كذلك ) اشاره به وضعى باشد كه در كلام ذكر كرد. و اگر چيزى را به خودش تشبيه كرده به اعتبار مغايرت ادعائى است ، كه وقتى مى خواهند مطلبى را در حق چيزى تاكيد كنند اين تشبيه را به كار مى برند. ديگر مفسرين ، مشار اليه به (كذلك ) را چيزهاى ديگرى دانسته اند كه از فهم بعيد است .
ضمير در كلمه (لديه ) به ذو القرنين برمى گردد، و جمله (و قد احطنا بما لديه خبرا) جمله حاليه است ، و معنايش اين است كه : او وسيلهاى براى سير و سفر تهيه ديده به راه افتاد، تا به محل طلوع آفتاب رسيد، و در آنجا مردمى چنين و چنان يافت در حالى كه ما احاطه علمى و آگاهى از آنچه نزد او مى شد داشتيم . از عده و عده اش از آنچه جريان مى يافت خبردار بوديم . و ظاهرا احاطه علمى خدا به آنچه نزد وى صورت مى گرفت كنايه باشد از اينكه آنچه كه تصميم مى گرفت و هر راهى را كه مى رفت به هدايت خدا و امر او بود، و در هيچ امرى اقدام نمى نمود مگر به هدايتى كه با آن مهتدى شده ، و به امرى كه به آن مامور گشته بود. همچنانكه جمله (قلنا يا ذا القرنين ...) كه مربوط به موقع حركتش به طرف مغرب است اشاره به اين معنا دارد.
آيه شريفه (و قد احطنا...) در معناى كنائى اش نظير آيه (و اصنع الفلك باعيننا و وحينا) و آيه (انزله بعلمه ) و آيه (و احاط بما لديهم ) مى باشد، يعنى هر چه مى كرد بدون اطلاع ما نبود.
بعضى از مفسرين گفته اند: آيه مورد بحث در مقام تعظيم امر ذو القرنين است ، مى خواهد بفرمايد جز خدا كسى به دقائق و جزئيات كار او پى نمى برد، و يا در مقام به شگفتى واداشتن شنونده است از زحماتى كه وى در اين سفر تحمل كرده ، و اينكه مصائب و شدائدى كه ديده همه در علم خدا هست و چيزى بر او پوشيده نيست . و يا در مقام تعظيم آن سببى است كه دنبال كرده . ولى آنچه ما در معنايش گفتيم وجيهتر است .

ثم اتبع سببا حتى اذا بلغ بين السدين ... 

كلمه (سد) به معناى كوه و هر چيزى است كه راه را بند آورد، و از عبور جلوگيرى كند. و گويا مراد از (دو سد) در اين آيه دو كوه باشد. و در جمله (وجد من دونهما قوما) مراد از (من دونهما) نقطهاى نزديك به آن دو كوه است . و جمله ( لا يكادون يفقهون قولا) كنايه از سادگى و بساطت فهم آنان است . و چه بسا گفته اند: كنايه از عجيب و غريب بودن لغت و زبان آنان باشد، كه گويا از لغت ذو القرنين و مردمش بيگانه بوده اند ولى اين قول بعيد است .

قالوا يا ذا القرنين ان ياجوج و ماجوج مفسدون ... 

ظاهر اين است كه گويندگان اين حرف همان قومى باشند كه ذو القرنين آنان را در نزديكى دو كوه بيافت . و ياجوج و ماجوج دو طائفه از مردم بودند كه از پشت آن كوه به اين مردم حمله مى كردند، و قتل عام و غارت راه انداخته اسير مى نمودند. دليل بر همه اينها سياق آيه است كه تماما ضمير عاقل به آنان برگردانده شده و ( نيز ) عمل سد كشيدن بين دو كوه ، و غير از اينها.
(فهل نجعل لك خرجا) - كلمه (خرج ) به معناى آن چيزى است كه براى مصرف شدن در حاجتى از حوائج ، از مال انسان خارج مى گردد. قوم مذكور پيشنهاد كردند كه مالى را از ايشان بگيرد و ميان آنان و ياجوج و ماجوج سدى ببندد كه مانع از تجاوز آنان بشود.
ساختن سد به وسيله ذوالقرنين 
( قال ما مكنى فيه ربى خير فاعينونى بقوة اجعل بينكم و بينهم ردما ).
اصل كلمه (مكنى )، (مكننى ) بوده و دو نون در هم ادغام شده به اين صورت در آمده است . و كلمه : (ردم ) به معناى سد است .
و بعضى گفته اند به معناى سد قوى است . بنابراين ، تعبير به (ردم ) در جواب آنان كه درخواست سدى كرده بودند براى اين بوده كه هم خواهش آنان را اجابت كرده ، و هم وعده مافوق آن را داده باشد.
و اينكه فرمود: (آن مكنتى كه خدا به من داده بهتر است ) براى افاده استغناء ذوالقرنين از كمك مادى ايشان است كه خود پيشنهادش را كردند. مى خواهد بفرمايد: ذو القرنين گفت آن مكنتى كه خدا به من داده ، و آن وسعت و قدرت كه خدا به من ارزانى داشته ، از مالى كه شما وعده مى دهيد بهتر است ، و من به آن احتياج ندارم .
(فاعينونى بقوة ... )كلمه (قوه ) به معناى هر چيزى است كه به وسيله آن آدمى بر چيزى نيرومند مى شود. جمله مزبور تفريع بر مطلبى است كه از پيشنهاد آنان به دست مى آيد، و آن ساختن سد بوده ، و حاصل معنا اين است كه : من از شما خرج نمى خواهم و اما سدى كه خواستيد اگر بخواهيد بسازم بايد كمك انسانيم كنيد، يعنى كارگر و مصالح ساختمانى بياوريد، تا آن را بسازم - و از مصالح آن آهن و قطر و نفخ با دميدن را نام برده است - و به اين معنايى كه كرديم اين مطلب روشن مى گردد كه مراد ايشان از پيشنهاد خرج دادن اجرت بر سد سازى بوده در حقيقت خواسته اند به ذو القرنين مزد بدهند كه او هم قبول نكرده است .

اتونى زبر الح