ديد... 

بكار بردن قطعه هاى آهن در ساختن سدى محكم توسط ذوالقرنين 
كلمه (زبر) - به ضمه زاء و فتحه باء - جمع (زبرة ) است ، همچنانكه (غرف ) جمع (غرفة ) است . و (زبره ) به معناى قطعه است . و كلمه (ساوى ) به طورى كه گفته اند به معناى تسويه است ، و همين عبارت (سوى ) نيز قرائت شده . و (صدفين ) تثنيه (صدف )است كه به معناى يك طرف كوه است . و بعضى گفته اند اين كلمه جز در كوهى كه در برابرش كوه ديگرى باشد استعمال نمى گردد. و بنابراين كلمه مذكور از كلمات دو طرفى مانند زوج و ضعف و غير آن دو است . و كلمه (قطر) به معناى مس و يا روى مذاب است ، و (افراغ قطر) به معناى ريختن آن به سوراخ و فاصله ها و شكافها است .
(اتونى زبر الحديد...) - يعنى بياوريد برايم قطعه هاى آهن را تا در سد به كار ببرم . اين آوردن آهن همان قوتى بود كه از ايشان خواست . و اگر تنها آهن را از ميان مصالح سد سازى ذكر كرده و مثلا اسمى از سنگ نياورده بدين جهت بوده كه ركن سد سازى و استحكام بناى آن موقوف بر آهن است . پس جمله (آتونى زبر الحديد) بدل بعض از كل جمله (فاعينونى بقوة ) است . ممكن هم هست در كلام تقديرى گرفت و گفت تقدير آن : (قال آتونى ...) مى باشد، و تقدير در قرآن بسيار است .
و در جمله ( حتى اذا ساوى بين الصدفين قال انفخوا) اختصار به حذف به كار رفته ، و تقدير آن : (فاعانوه بقوة و آتوه ما طلبه منهم فبنى لهم السد و رفعه حتى اذا سوى بين الصدفين قال انفخوا - او را به قوه و نيرو مدد كرده ، و آنچه خواسته بود برايش آوردند، پس ‍ سد را برايشان بنا كرده بالا برد، تا ميان دو كوه را پر كرد و گفت حالا در آن بدميد).
و ظاهرا جمله (قال انفخوا) از باب اعراض از متعلق فعل به خاطر دلالت بر خود فعل است . و مقصود اين است كه دمهاى آهنگرى را بالاى سد نصب كنند، تا آهنهاى داخل سد را گرم نمايند، و سرب ذوب شده را در لابلاى آن بريزند.
و در جمله (حتى اذا جعله نارا قال ...) حذف و ايجازى به كار رفته ، و تقدير آن اين است كه : (فنفخ حتى اذا جعله نارا - دميد تا آنكه دميده شده را و يا آهن را آتش كرد) بدين معنى كه : آن را مانند آتش سرخ و داغ كرد. و بنابراين ، عبارت آن را آتش كرد از باب استعاره است .
( قال اتونى افرغ عليه قطرا) - يعنى براى من (قطر) بياوريد تا ذوب نموده روى آن بريزم و لابلاى آن را پر كنم ، تا سدى تو پر شود، و چيزى در آن نفوذ نكند.

فما اسطاعوا ان يظهروه و ما استطاعوا له نقبا. 

كلمه (اسطاع ) و (استطاع ) به يك معنا است . و (ظهور) به معناى علو و استيلاء است . و (نقب ) به معناى سوراخ كردن است . راغب در مفردات گفته : نقب در ديوار و پوست به منزله نقب در چوب است ، ( يعنى نقب در سوراخ كردن ديوار و پوست ، و نقب در سوراخ كردن چوب به كار ميرود ). ضميرهاى جمع به ياجوج و ماجوج برمى گردد. در اين جمله نيز حذف و ايجاز به كار رفته و تقدير آن : (فبنى السد فما استطاع ياجوج و ماجوج ان يعلوه لارتفاعه و ما استطاعوا ان ينقبوه لاستحكامه ) مى باشد، يعنى بعد از آنكه سد را ساخت ياجوج و ماجوج نتوانستند به بالاى آن بروند، چون بلند بود، و نيز به سبب محكمى نتوانستند آن را سوراخ كنند.

قال هذا رحمة من ربى فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء و كان وعد ربى حقا 

كلمه (دكاء) از (دك ) به معناى شدت كوبيدن است . و در اينجا مصدر و به معناى اسم مفعول است . بعضى گفته اند: مراد (شتر دكاء) يعنى بى كوهان است ، و اگر اين باشد آنوقت به طورى كه گفته شده استعارهاى از خرابى سد خواهد بود.
(قال هذا رحمة من ربى ) - يعنى ذو القرنين - بعد از بناى سد - گفت : اين سد خود رحمتى از پروردگار من بود، يعنى نعمت و سپرى بود كه خداوند با آن اقوامى از مردم را از شر ياجوج و ماجوج حفظ فرمود.
( فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء) - در اين جمله نيز حذف و ايجاز به كار رفته ، و تقدير آن چنين است : و اين سد و اين رحمت تا آمدن وعده پروردگار من باقى خواهد ماند، وقتى وعده پروردگار من آمد آن را در هم مى كوبد و با زمين يكسان مى كند.
و مقصود از وعده يا وعدهاى است كه خداى تعالى در خصوص آن سد داده بوده كه به زودى يعنى در نزديكيهاى قيامت آن را خرد مى كند، در اين صورت وعده مزبور پيشگويى خدا بوده كه ذو القرنين آن را خبر داده . و يا همان وعدهاى است كه خداى تعالى در باره قيام قيامت داده ، و فرموده : كوه ها همه در هم كوبيده گشته دنيا خراب مى شود. هر چه باشد قضيه را با جمله (و كان وعد ربى حقا) تاكيد فرموده است .

و تركنا بعضهم يومئذ يموج فى بعض ... 

از ظاهر سياق برمى آيد كه ضمير جمع (هم ) به (ناس ) برگردد، و مؤ يد اين احتمال اين است كه ضمير در (جمعناهم ) نيز به طور قطع به (ناس ) برمى گردد، و چون همه ضميرها يكى است پس آن نيز بايد به ناس برگردد.
در جمله (بعضهم يومئذ يموج فى بعض ) استعارهاى به كار رفته ، و مراد اين است كه : در آن روز از شدت ترس و اضطراب آنچنان آشفته مى شوند كه دريا در هنگام طوفان آشفته ميشود، و مانند آب دريا به روى هم مى ريزند و يكديگر را از خود مى رانند، در نتيجه نظم و آرامش جاى خود را به هرج و مرج مى دهد، و پروردگارشان از ايشان اعراض نموده رحمتش شامل حالشان نمى شود و ديگر به اصلاح وضعشان عنايتى نمى كند.
پس اين آيه به منزله تفصيل همان اجمالى است كه ذو القرنين در كلام خود اشاره كرده و گفته بود: (فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء) و نظير تفصيلى است كه در جاى ديگر آمده كه : (حتى اذا فتحت ياجوج و ماجوج و هم من كل حدب ينسلون و اقترب الوعد الحق فاذا هى شاخصة ابصار الذين كفروا يا ويلنا قد كنا فى غفلة من هذا بل كنا ظالمين ) و بهر تقدير اين جمله از ملاحم يعنى پيشگوييهاى قرآن است .
از آنچه گفتيم به خوبى روشن گرديد كه (ترك ) در جمله و (تركنا) به همان معناى متبادر از كلمه است ، كه مقابل گرفتن و اخذ است ، و هيچ جهتى ندارد كه مانند بعضى بگوييم : ترك به معناى جعل و از لغات اضداد است .
و اين آيه از كلام خداى عز و جل است ، نه تتمه كلام ذوالقرنين ، به دليل اينكه در آن ، سياق از غيبت به تكلم با غير كه سياق كلام سابق بر اين خداى تعالى بود و در آن مى فرمود: (انا مكنا له ) (قلنا يا ذاالقرنين )، تغيير يافته ، و اگر تتمه كلام ذوالقرنين بود جا داشت چنين بيايد: (ترك بعضهم ...) در مقابل جمله ديگر كه فرمود (جعله دكاء).
و مقصود از و (نفخ فى الصور) نفخه دومى قبل از قيامت است كه با آن همه مردگان زنده مى شوند، به دليل اينكه دنبالش ‍ مى فرمايد: (فجمعنا هم جمعا و عرضنا جهنم يومئذ للكافرين عرضا).

الذين كانت اعينهم فى غطاء عن ذكرى و كانوا لا يستطيعون سمعا 

اين آيه تفسير كافرين است ، و آنان همانهايى هستند كه خداوند ميان آنان و ذكرش سدى قرار داده و پردهاى كشيده - و به همين مناسبت بعد از ذكر سد متعرض حال آنان شده - ديدگان ايشان را در پردهاى از ياد خدا كرده و استطاعت شنيدن را از گوششان گرفته در نتيجه راهى كه ميان آنان و حق فاصله بود آن راه كه همان ياد خدا است ، بريده شده است .

آرى ، انسان يا از راه چشم به حق مى رسد، و از ديدن و تفكر در آيات خداى عز و جل به سوى مدلول آنها راه مى يابد، و يا از طريق 