وش و شنيدن كلمات حكمت و موعظه و قصص و عبرتها، و اينان نه چشم دارند و نه گوش .

افحسب الذين كفروا ان يتخذوا عبادى من دونى اولياء .... 

وجوهى كه در بيان مراد آيه شريفه : (افحسب الذين كفروا ان يتخذوا عبادى من دونىاولياء...) گفته شده است 
استفهامى است انكارى . در مجمع البيان گفته : معنايش اين است كه آيا كسانى كه توحيد خداى را انكار مى كنند خيال مى كنند اگر غير از خدا اولياى ديگرى اتخاذ كنند ايشان را يارى خواهند نمود، و عقاب مرا از ايشان دفع توانند كرد ؟ آنگاه بر گفته خود استدلال نموده مى گويد: جمله (انا اعتدنا جهنم للكافرين نزلا)، بر اين حذف دلالت مى كند.
البته وجه ديگرى از ابن عباس نقل شده كه وى گفته معناى آيه چنين است : آيا اينان كه كافر شدند مى پندارند كه اگر بغير من آله هاى بگيرند من براى خود و عليه ايشان غضب نخواهم كرد و عقابشان نمى كنم ؟.
وجه سومى نيز هست ، و آن اين است كه جمله (ان يتخذوا...) مفعول اول براى (حسب ) است كه به معناى (ظن ) مى باشد، و مفعول دومش محذوف و تقديرش چنين است : (افحسب الذين كفروا اتخاذهم عبادى من دونى اولياء نافعا لهم او دافعا للعقاب عنهم - آيا كسانى كه كافر شده اند پنداشته اند كه اگر غير از من اوليائى بگيرند براى ايشان نافع و يا دافع عقاب از ايشان است ؟).
و فرق ميان اين وجه و دو وجه قبلى اين است كه در آن دو وجه ، كلمه (أ ن ) وصله اش قائم مقام دو مفعول است ، و آنچه حذف شده بعضى از صله است ، به خلاف وجه سومى كه آن (أ ن ) وصله اش مفعول اول براى حسب است و مفعول دوم آن حذف شده .
وجه چهارمى كه هست اين است كه بگوييم (أ ن ) وصله اش به جاى دو مفعول آمده ، و عنايت كلام و نقطه اتكاء در آن متوجه اين است كه بفهماند اتخاذ آلهه ، اتخاذ حقيقى نيست ، و اصلا اتخاذ نيست ، چون اتخاذ هميشه از دو طرف است و آلهه اتخاذ شده اينان خودشان تبرى ميجويند و مى گويند: (سبحانك انت ولينا من دونهم )، يعنى منزهى تو اى خدا جز به تو دل نداديم .
و اين وجوه چهارگانه از نظر ترتيب در وجاهت هر يك در رتبه خود قرار دارد، و از همه وجيهتر وجه اول است كه سياق آيات هم با آن مساعد است ، براى اينكه آيات مورد بحث بلكه تمامى آيات سوره در اين سياق است كه بفهماند كفار به زينت زندگى دنيا مفتون گشته ، امر بر ايشان مشتبه شده است و به ظاهر اسباب اطمينان و ركون كردند، و در نتيجه غير خداى را اولياى خود گرفتند و پنداشتند كه ولايت اين آلهه كافى و نافع براى آنان است و دافع ضرر از آنها است . و حال آنكه آنچه بعد از نفخ صور و جمع شدن خلايق خواهند ديد مناقض پندار ايشان است ، پس آيه شريفه مورد بحث نيز همين پندار را تخطئه مى كند.
اين را هم بايد بگوييم كه قائم مقام شدن (أ ن ) وصله اش به جاى هر دو مفعول (حسب ) با اينكه در كلام خدا زياد آمده ، و از آن جمله فرموده : (ام حسب الذين اجترحوا السيئات ان نجعلهم كالذين آمنوا) و امثال آن حاجتى باقى نمى گذارد كه مفعول دوم آن را محذوف بدانيم . علاوه بر اينكه بعضى از نحويين هم آن را جائز ندانسته اند.
آيات بعدى هم اين وجه اول را تاييد مى كنند، كه مى فرمايند:(قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا...)، و همچنين قرائتى كه منسوب به على (عليهالسلام ) و عدهاى ديگر از قراء است كه خوانده اند:
(ا فحسب ) - سين را ساكن و باء را مضموم خوانده اند. يعنى آيا اولياء گرفتن بندگان مرا براى خود بس است ايشان را.
پس مراد از (عباد) در جمله (ان يتخذوا عبادى من دونى اولياء) هر چيزى و هر كسى است كه مورد پرستش بت پرستان قرار بگيرد، چه ملائكه باشد و چه جن ، و چه كملين از بشر.
و اما اينكه مفسرين گفته اند كه مراد از عباد مسيح و ملائكه و امثال ايشان از مقربين درگاه خدا است ، نه شيطانها، چون كلمه (عباد) در اكثر موارد وقتى اضافه به ياى متكلم مى شود تشريف و احترام منظور است ، صحيح نيست زيرا اولا مقام مناسب تشريف نيست و اين ظاهر است ، و ثانيا قيد (من دونى ) در كلام ، صريح در اين است كه مراد از (الذين كفروا) بت پرستان هستند كه اصلا خدا را عبادت نمى كنند، با اينكه اعتراف به الوهيت او دارند، بلكه شركاء را كه شفعاء مى دانند عبادت مى كردند. و اما اهل كتاب مثلا نصارى در عين اينكه مسيح را ولى خود گرفتند ولايت خداى را انكار نكردند، بلكه دو قسم ولايت اثبات مى كردند و آنگاه هر دو را يكى مى شمردند - دقت بفرمائيد.
پس حق اين است كه جمله (عبادى ) شامل مسيح و مانند او نمى شود، بلكه تنها شامل آلهه بتپرستان مى شود و مراد از جمله (الذين كفروا) تنها وثنيها هستند.
( انا اعتدنا جهنم للكافرين نزلا) - يعنى جهنم را آماده كرده ايم تا براى كفار در همان ابتداى ورودشان به قيامت وسيله پذيرائيشان باشد. تشبيه كرده خداوند خانه آخرت را به خانهاى كه مى همان وارد آن مى شود و تشبيه كرده جهنم را به (نزل ) يعنى چيزى كه مى همان در اول ورودش با آن پذيرائى مى شود.
و با در نظر گرفتن اينكه بعد از دو آيه مى فرمايد (اينان در قيامت توقف و مكثى ندارند) فهميده مى شود كه اين تشبيه چقدر تشبيه لطيفى است . گويا كفار غير از ورود به جهنم ، ديگر كارى ندارند، و معلوم است كه در اين آيه چه تحكم و توبيخى از ايشان شده و كانه اين تحكم را در مقابل تحكمى كه از آنان در دنيا نقل كرده و فرموده : (و اتخذوا آياتى و رسلى هزوا) قرار داده .بحث روايتى 
در تفسير قمى مى گويد: بعد از آنكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مردم را از داستان موسى و همراهش و خضر خبر داد، عرض كردند داستان آن شخصى كه دنيا را گرديد و مشرق و مغرب آن را زير پا گذاشت بگو ببينم چه كسى بوده . خداى تعالى آيات (و يسالونك عن ذى القرنين ...) را نازل فرمود.
مؤ لف : تفصيل اين روايت را در آنجا كه داستان اصحاب كهف را آورديم نقل نموديم ، و در اين معنا در الدر المنثور از ابن ابى حاتم از سدى از عمر مولى غفره نيز روايتى آمده .
اختلافاتى كه جهاد متعدد در روايات مربوط به ذوالقرنين وجود دارد
خواننده عزيز بايد بداند كه روايات مروى از طرق شيعه و اهل سنت از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و از طرق خصوص ‍ شيعه از ائمه هدى (عليهمالسلام ) و همچنين اقوال نقل شده از صحابه و تابعين كه اهل سنت با آنها معامله حديث نموده (احاديث موقوفه اش مى خوانند ) درباره داستان ذى القرنين بسيار اختلاف دارد، آن هم اختلافهايى عجيب ، و آن هم نه در يك بخش داستان ، بلكه در تمامى خصوصيات آن . و اين اخبار در عين حال مشتمل بر مطالب شگفت آورى است كه هر ذوق سليمى از آن وحشت نموده ، و بلكه عقل سالم آن را محال ميداند، و عالم وجود هم منكر آن است . و اگر خردمند اهل بحث آنها را با هم مقايسه نموده مورد دقت قرار دهد، هيچ شكى نميكند در اينكه مجموع آنها خالى از دسيسه و دستبرد و جعل و مبالغه نيست . و از همه مطالب غريب تر رواياتى است كه علماى يهود كه به اسلام گرويدند - از قبيل وهب ابن منبه و كعب الاحبار - نقل كرده و يا اشخاص ديگرى كه از قرائن به دست مى آيد از همان يهوديان گرفته اند، نقل نموده اند. بنابراين ديگر چه فائده اى دارد 