لام مريم كه در آخر گفت : (خدا به هر كه بخواهد بدون حساب روزى مى دهد) او را وادار كرده است ، زيرا اگر چنين بود بليغ ‌تر از آن اين بود كه به نكته مزبور اشاره اى بكند، و مى بينيم كه چنين اشاره اى نكرده ، بلكه از ظاهر سياق و مخصوصا صدر آيه كه فرموده : (فتقبلها ربها بقبول حسن و انبتها نباتا حسنا) بر مى آيد كه عنايت كلام به اين است كه بفهماند مريم داراى كرامتى نزد خدا بوده ، و خدا هر چه به وى روزى مى كرده از طريق اسباب ظاهرى و عادى نبوده ، و اين معنا زكريا را بر آن داشته كه از خدا ذريه اى طيب و فرزندى رضى مسئلت بدارد.
بر فرض حرف شما باشد و از ميوه هاى غير فصل كه نزد مريم ديده به قدرت خدا پى برده و به طمع درخواست فرزندى در غيرفصل افتاده است ، و چون پيغمبران علاقه اى به فرزند غير صالح ندارند مجددا دعا كرده كه پروردگارا او را مرضىّ گردان همچنان كه همين دو نوبت دعا كردن و دعاى دوم را از اول جدا كردن و ذريه را مقيد به طيب نمودن همه دلالت بر اين معنا دارد، ليكن آنچه ما در صددش بوديم با اين نظريه منافات ندارد ما همه حرفمان در اين بود كه جمله (يرثنى ) به عنوان قرينه اى آمده كه ولايت را در يكى از معانيش كه همان ولايت ارث باشد متعين سازد، و گرنه مقصود اصلى همان فرزنددار شدن است ، همچنان كه در سوره آل عمران همان را درخواست نموده و گفته است : (هب لى من لدنك ذريه ) و در همين سوره مورد بحث بعد از اين زمينه چينى كه (من پير شده ام و همسرم نازا است ) گفته است : (فهب لى من لدنك وليا) و بعد براى تعيين ولايت ، در ولايت ارث ، اضافه كرده است : (يرثنى ).
و ولايت ارثى كه مى تواند قرينه و معرف فرزند باشد، ولايت ارث اموال است نه ارث نبوت ، و اما ولايت ارث نبوت ، البته اگر جايز باشد كه ولايت ارثش بناميم . و همچنين ولايت وراثت علم و نيز ولايت وراثت مقامات معنوى و كرامات الهى هيچ ربطى به نسب و ولادت ندارد، چه بسا با آن جمع مى شود، مانند پيغمبر زاده اى كه خودش هم پيغمبر باشد و عالم زاده اى كه خودش هم عالم باشد، و چه بسا مى شود كه جداى از آن باشد، مانند شاگردى كه علم استاد را به ارث برده باشد، و يا پيغمبرى كه نبوت را از غير پدر ارث برده باشد. پس چنين عناوينى نمى تواند قرينه معينه ولايت در ولايت ارث باشد و معرف و مرآت آن شود، مگر اينكه قرينه خيلى روشن ديگرى در كلام بوده باشد.
و در كلام مورد بحث ، چنين قرينه اى وجود ندارد، و هر چه را كه فرض كنيد صلاحيت براى قرينه بودن را داشته باشد براى خلاف آن هم صلاحيت دارد، پس در آن صورت بايد گفت زكريا (عليه السلام ) دعائى مهمل كرده ، و آنچه را كه به قصد اولى مقصودش بوده معين نكرده ، و مشغول جزئيات ديگر شده ، و همين خود كافى است كه كلام را از درجه اعتبار ساقط كند.

(يا زكريا انا نبشرك بغلام اسمه يحيى لم نجعل له من قبل سميا).

در اين جمله يك نكته ادبى به نام حذف و ايجاز (كوتاه گويى ) به كار رفته ، و تقديرش چنين است : (فاستجبنا له و ناديناه يا زكريا... دعايش را مستجاب كرديم و ندايش داديم كه اى زكريا...) در سوره انبياء همين جمله حذف شده را اظهار نموده و فرموده : (فاستجبنا له و وهبنا له يحيى ) و در سوره آل عمران نيز اظهار نموده و فرموده : (فنادته الملائكه و هو قائم يصلى فى المحراب ان اللّه يبشرك بيحيى ).
آيه آل عمران گواهى نمى دهد كه جمله (يا زكريا انا نبشرك ) در آيه مورد بحث وحى و كلام خداى تعالى بوده كه ملائكه آن را به زكريا رسانده ، و اين معنا در آيه بعد كه مى فرمايد: (قال كذلك قال ربك هو على هين ) روشن تر به نظر مى رسد.
آيه مورد بحث دلالت دارد بر اينكه خداى تعالى خودش فرزند زكريا را به نام يحيى نام نهاده چون مى فرمايد: (اسمش يحيى است و ما قبل از او احدى را بدين نام نناميده ايم ، و كسى در اين نام شريك او نيست ).
و بعيد نيست مقصود از كلمه (سمى ) همنان نباشد بلكه مثل و مانند باشد، همچنانكه در آيه (فاعبده و اصطبر لعبادته هل تعلم له سميا) چنين مى باشد. شاهدش هم اين است كه اوصافى كه خداى تعالى در كلامش براى يحيى شمرده اوصافى است كه در هيچ پيغمبرى قبل از او نظيرش نيست ، مثل دارا شدن حكم را در كودكى (و آتيناه الحكم صبيا) (در سوره مورد بحث ) و سيادت و ترك ازدواج (و سيدا و حصورا) و سلام كردن خدا بر او
در روز ولادت و روز مرگ و روز قيامتش (و سلام عليه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث حيا).
حضرت مسيح (عليه السلام ) پسر خاله آنجناب هر چند در اين اوصاف با او شريك است ، ليكن او بعد از يحيى متولد شده ، پس تا روز بشارت به ولادت يحيى هيچ پيغمبرى در اين صفات نظير او نبوده .

قال رب انى يكون لى غلام و كانت امراتى عاقرا و قد بلغت من الكبر عتيا

راغب در مفردات گفته : غلام به معناى جوانى است كه شاربش تازه روئيده باشد. و لذا مى گويند: (غلام بين الغلومه و الغلوميه پسرى داراى غلومت و غلوميت روشن ) و در قرآن هم آورده (انى يكون لى غلام ) و معناى (اغتلم الغلام ) اين است كه به حد غلمة رسيده باشد.
و در مجمع البيان گفته : (عتى ) و (عسىّ) به يك معنا است ، وقتى گذشت زمان ، چيزى را خشك و چروكيده كند مى گويند: (عتا، يعتو، عتوا) كه مصدرش (عتو) و (عتىّ) مى آيد، همچنانكه مى گويند: (عسى ، يعسو، عسوا و عسيا). اسم فاعل آن (عاتى ) و (عاسى ) مى آيد. و اينكه حضرت زكريا عرض كرد به عتى رسيده ام كنايه از بطلان شهوت ازدواج و نوميدى از فرزنددار شدن است .
در اينجا اين سوال پيش مى آيد كه زكريا (عليه السلام ) با اينكه خودش در دعايش اعتراف به پيرى خود و نازائى هم سرش كرد، و با اين حال خدا را تواناى بر استجابت دعايش ديده و دعا كرد، چرا در آيه مورد بحث وقتى اين بشارت را مى شنود كه خدا دعايش را مستجاب نموده و فرزندى به نام يحيى به او مى دهد، از روى تعجب مى پرسد: مگر ممكن است سر پيرى آنهم از زنى نازا فرزنددار شوم ؟.
جواب اين سؤ ال اين است كه اين تعجب خاصيت بشريت است ، و با ايمان به قدرت خدا منافات ندارد، و در حقيقت استفسار از خصوصيات آن است ، كه چطور صورت مى گيرد، نه انكار. به هر بشرى بشارتى بدهند كه به خاطر وجود موانع و نبود وسائل و اسباب ، انتظار و توقعش را ندارد آنا دلش مضطرب گشته و به محض شنيدن شروع مى كند به پرسش از خصوصيات آن بشارت ، تا به اين وسيله آن اضطراب درونى را ساكن و آرام كند، با اينكه از همان اول يقين دارد كه بشارت راست است . آرى ، علم و ايمان جلو خطورهاى قلبى را نمى گيرد،
نمى گيرد، همچنان كه نظيرش در تفسير آيه شريفه (اذ قال ابراهيم رب ارنى كيف تحيى الموتى قال اولم تومن قال بلى و لكن ليطمئن قلبى ) گذشت .

قال كذلك قال ربك هو على هين و قد خلقتك من قبل و لم تك شيئا

اين آيه پاسخى است از استفهام زكريا و استفسارى كه به منظور آرامش خاطر كرده بود. ضمير در (قال ) به خداى تعالى بر مى گردد، و كلمه (كذلك ) مقول قول خدا است ، و خبرى است براى مبتدائى كه حذف شده ، و تقدير آن (و هو كذلك ) است ، يعنى واقع مطلب همين است كه گفتيم و در اين بشارت هيچ شكى نيست .
جمله (قال ربك هو على هين ) مقول دومى است براى (قال )