يحيى (عليه السلام ) هم بفرمايد او را چنان كرديم كه هر كس ديدارش كند دوستش بدارد.
بعضى ديگر حنان را به تعطف و رحمت و رقت و دلسوزى نسبت به مردم تفسير كرده اند، يعنى يحيى (عليه السلام ) نسبت به مردم رؤ وف و خير خواه بود، به سوى خدا هدايتشان مى كرد، و به توبه وادارشان مى نمود، و به همين جهت در عهد جديد او را (يوحناى معتمد) ناميده .
و بعضى ديگر آن را تفسير كرده اند به اينكه مورد حنان خدا بوده ، يعنى خدا نسبت به او محبت داشته ، چون به طورى كه در روايات آمده هر وقت خدا را ندا مى داده خداى تعالى جوابش را مى داده و چون كلمه مورد بحث نكره يعنى بدون الف و لام آمده دلالت مى كند بر اينكه خداى تعالى حنان مخصوصى به او داشته است .
و ليكن آنچه از سياق بر مى آيد مخصوصا از نظر اينكه (حنان ) را مقيد به قيد (من لدنا) نموده و با در نظر گرفتن اينكه اين كلمه جز در مواردى كه اسباب طبيعى و عادى يا موثر نيست و يا در نظر گرفته نشده آورده نمى شود اين است كه مراد از حنان يك نوع عطف الهى و انجذاب مخصوصى است بين يحيى و بين پروردگارش ، كه در غير او سابقه و مانند ندارد، و بنابراين تفسير دوم و سوم از اعتبار ساقط مى شود.

سپس به خاطر اينكه در دنباله اش فرموده (زكوة ) كه اصل در معناى آن نمو صالح است ، بايد گفت كه معناى اولى هم با آن مناسبت و سازش ندارد، لاجرم يا بايد گفت مقصود از آن اين است كه خدا به او لطف و عنايت دارد، و اءمور او را خودش اصلاح نموده ، و به شاءن او عنايت مى ورزد، و او هم در زير سايه عنايت خدا رشد و نمو مى كند، و يا اين است كه او نسبت به خدا عشق مى ورزد، و مجذوب پروردگار خويش است ، و بر همين اساس جذبه و عشق ، رشد و نمو مى كند، و مقصود از نمو، نمو روح است .
از همينجا بى اساسى و سستى اين سخن روشن مى شود كه بعضى گفته اند: مراد از زكات ، بركت است ، و معنايش اين است كه او را مبارك و نافع و آموزگار خيرات قرار داديم ، و نيز اين سخن كه بعضى گفته اند: مراد از آن صدقه است ، و معنايش اين است كه او را كه كودكى خردسال بود حكم داديم ، و او را صدقه اى قرار داديم كه بر مردم تصدقش كرديم ، و يا
اين است كه او صدقه اى بود از خدا به پدر و مادرش ، و يا اين است كه آن حكمى كه به او داديم صدقه اى بود از خدا بر وى ، و نيز ضعف اين سخن معلوم مى شود كه بعضى گفته اند: مراد از (زكاة ) طهارت از گناهان است .

و كان تقيا و برا بوالديه و لم يكن جبارا عصيا

كلمه (تقى ) صفت مشبهه از تقوى است ، و تقوى به اصطلاح علماى علم صرف مثال واوى است يعنى ماده اوليش قاف و واو و ياء بوده و به معناى ورع و پرهيز از حرامهاى خدا و اجتناب از ارتكاب مناهيى است كه آدمى را به عذاب خدا مى كشاند، كلمه : (بر) (به فتح باء) نيز صفت مشبهه از ماده (بر) (به كسر باء) به معناى احسان است ، و كلمه (جبار) به طورى كه در مجمع البيان گفته به معناى كسى است كه براى احدى حقى قائل نبوده ، دچار جبريت و جبروت شده باشد، و نخل جبار آن درخت خرمائى است كه از بلندى دست به آن نرسد، و بنا به قول صاحب مجمع برگشت معناى جبار به اين است كه آنچنان مستكبر و بلند پرواز باشد كه خواسته خود را بر مردم تحميل كند، و چيزى را از مردم تحمل نكند، مؤ يد اين معنا خود آيه مورد بحث است كه بعد از كلمه (جبار) كلمه (عصى ) را آورد، چون عصى صفت مشبهه از عصيان است ، كه اصل در معنايش زير بار نرفتن است .
از اينجا روشن مى شود كه سياق جملات سه گانه مورد بحث سياق بيان كليات احوال آن جناب نسبت به خالق و مخلوق است ، جمله (و كان تقيا) حال او را نسبت به پروردگارش بيان مى كند، و جمله : (و برا بوالديه ) وضع او را نسبت به پدر و مادر حكايت مى نمايد، و جمله : (و لم يكن جبارا عصيا) رفتار او را نسبت به ساير مردم شرح مى دهد، و حاصل معناى اين جمله اين است كه آن جناب رؤ وف و رحيم به مردم ، و خير خواه و متواضع نسبت به ايشان بوده ، ضعفاى ايشان را يارى مى كرده ، و آنهائى را كه آمادگى هدايت و رشد داشته اند هدايت مى نموده ، و به اين بيان اين معنا نيز روشن مى شود اينكه بعضى از مفسرين كلمه (عصيا) را به عاصى نسبت به پروردگار تفسير كرده تفسير درستى نكرده است .

و سلام عليه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث حيا.

كلمه سلام (در معنا) نزديك با كلمه (امن ) است ، و آنچه از موارد استعمال آن به دست مى آيد اين است كه فرق ميان آندو اين است كه (امن ) عبارت است از خالى بودن
مكان از هر چه مايه كراهت و ترس آدمى است ، ولى سلام عبارت است از اينكه محل طورى باشد كه هر چه آدمى در آن مى بيند ملايم طبعش باشد، نه از آن كراهت داشته باشد، و نه ترس .
و اگر كلمه سلام را نكره آورد براى اين بود كه تعظيم را بفهماند، يعنى در اين سه روز سلامى فخيم و عظيم بر او باد، و در اين ايام كه هر كدامش ابتداى يكى از عوالم است ، و آدمى در آن زندگى مى كند از هر مكروهى قرين سلامت باشد، روزى كه متولد مى شود به هيچ مكروهى كه با سعادت زندگى دنيايش ناسازگار باشد دچار نگردد، و روزى كه مى ميرد و زندگى برزخيش را شروع مى كند قرين سلامت باشد، و روزى كه دوباره زنده مى شود و به حقيقت حياة مى رسد سلامت باشد، و دچار تعب و خستگى نگردد.
بعضى گفته اند تقييد بعث به قيد (حيا) براى اين بوده كه بفهماند يحيى به زودى شهيد خواهد شد، چون خداى تعالى در جاى ديگر درباره شهداء فرموده : (بل احياء عند ربهم يرزقون ).
و اختلاف تعبير در (ولد) و (يموت ) و (يبعث ) كه اولى را گذشته و دو تاى آخر را به صيغه آينده آورد براى اين بود كه بفهماند اين سلام را در حال حيات دنيويش به او فرستاده بود، نه اينكه در عصر رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) به او فرستاده باشد.
بحث روايتى 
در مجمع البيان گفته : روايت شده كه اميرالمومنين (عليه السلام ) در دعايش عرض كرد: اى خدا، اى (كه يعص ) از تو مسئلت مى دارم كه ...
و در معانى الاخبار به سند خود از سفيان بن سعيد ثورى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در ضمن حديثى طولانى فرمود: و كلمه (كه يعص ) معنايش : (انا الكافى الهادى الولى العالم الصادق الوعد) است ، يعنى منم كافى ، و هادى ، و ولى ، و عالم ، و صادق الوعد.
مؤ لف : و نيز قريب به اين معنا از محمد بن عماره از آن جناب روايت شده است ، و در الدرالمنثور از ابن عباس روايت شده كه در معناى اين كلمه گفته : (كاف ) اشاره به كبير، (هاء) به هادى ، (يا) به امين ، (عين ) به عزيز، (صاد) به صادق است ، و در نقل ديگرى اينطور گفته : كه (كاف ) بجاى كبير است ، و هم چنين تا آخر.
و نيز به طريق ديگرى نقل شده كه گفته است : معنايش كريم ، هادى ، حكيم ، عليم ، صادق است ، و از ابن مسعود و غير او نيز روايت شده ، و حاصل روايات به طورى كه ملاحظه مى كنيد اين است كه حروف مقطعه قرآن هر يك از اول يكى از اسماء حسناى خدا گرفته شده ، چيزى كه هست يكى مى گويد: (كاف ) از كبير، يكى مى گويد از كافى ، و يكى مى گويد از كريم گرفته شده ، و همچنين ساير حروف .
ليكن اين روايات از اين نظر ناصحيح به نظر مى رسند كه در حروف مقطعه مورد بحث حرف (ياء) وجود دارد، و آن را به معن