 مورد بحث به طورى كه راغب گفته به معناى صداى خفى است و (همس الاقدام ) به معناى آهسته ترين صداى پاهاست . همچنانكه در قرآن به همين معنا به كار رفته آنجا كه فرموده : (فلا تسمع الا همسا).
خطاب در جمله (لا تسمع ) به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است ولى مقصود، هر كسى است كه حس شنوايى داشته باشد، و معنايش اين است كه آن روز صداها به خاطر استغراق در مذلت و خوارى در برابر خداى تعالى آنچنان آهسته مى شود كه هيچ شنونده اى جز صدايى خفيف نمى شنود.

يومئذ لا تنفع الشفاعه الا من اذن له الرحمن و رضى له قولا

اينكه منفعت شفاعت را نفى مى كند، كنايه از اين است كه قضاء به عدل ،
و حكم فصل بر حسب وعده و وعيد الهى جريان يافتنى است ، و هيچ عاملى جرم مجرمى را ساقط ننموده ، گناهى را از گناهكارى صرفنظر نمى كند، پس معناى اينكه فرمود شفاعت نافع نيست ، اين است كه شفاعت اثر ندارد.
و جمله (الا من اذله له الرحمن و رضى له قولا) استثنايى است كه دلالت مى كند بر اينكه در كلام سابق همه عنايت در اين است كه شفعاء را نفى كند نه تاءثير شفاعت را در شفاعت شدگان ، و مراد اين است كه به كسى اجازه نمى دهند كه در مقام شفاعت كسى سخنى بگويد، همچنانكه جمله بعدى هم كه مى فرمايد:(و رضى له قولا) اشاره به اين معنادارد، و مى فهماند كه آن روز سخن گفتن منوط به اجازه است ، همچنانكه مى فرمايد: (يوم يات لا تكلم نفس الا باذنه ) و نيز مى فرمايد: (لا يتكلمون الا من اذن له الرحمن و قال صوابا).
و ما در سابق يعنى در تفسير سوره هود در جلد دهم اين كتاب گفتارى در معناى اذن در تكلم گذرانديم .
و اما اينكه فرمود: (و رضى له قولا) معنايش اين است كه قول او آميخته با چيزى كه مايه سخط خدا است از قبيل خطاء و خطيئه نباشد، چون اطلاق جمله اقتضا دارد به عموم حمل شود، و چنين كلامى جز از كسى كه خدا سريره اش را خالص از خطاى در اعتقاد و خطيئه در عمل كرده باشد نمى تواند سر زند، تنها كسانى ممكن است چنين كلامى داشته باشند كه خدا دلهاشان را در دنيا از رجس شرك و جهل پاك كرده باشد، و يا كسانى كه ملحق به ايشان شده باشند، چون روز قيامت همه بلاها و ابتلاآت از ناحيه دلها و باطن ها است ، همچنانكه فرمود: (يوم تبلى السرائر) و اين رشته سر دراز دارد كه ان شاء اللّه تعالى مقدارى از حرفها كه مربوط به آن است در اين نزديكى ها از نظر خواننده محترم خواهد گذشت .

يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لا يحيطون به علما

اگر ضميرهاى جمع ، در (ايديهم ) و (خلفهم ) و (يحيطون )، به (من اذن له ) برگردد، و به اعتبار معناى (من ) جمع آورده شده باشد، معنا اين مى شود كه سخن مرضى آنان بر خدا مخفى نيست ، چون علم خدا محيط به ايشان است ، ولى ايشان محيط به خدا نيستند،
و نمى توانند به وسيله كلامى غير مرضى و فريبنده در علم او تصرف كنند و او را گول بزنند.
و اگر به مجرمين برگردد، ناگزير بايد گفت آيه شريفه احاطه علمى خداى را نسبت به آنان افاده مى كند، احاطه نسبت به خلود ايشان كه همان موقف جزاء باشد و نسبت به (ما خلف ) ايشان كه همان موقف دنيا و قبل از مردن و مبعوث شدنشان باشد، پس مجرمين از هر سو محاط علم خدا هستند، و خود احاطه اى به علم خدا ندارند، پس خدا به آنچه كرده اند كيفرشان مى كند، و آن روز است كه روى ها در برابر حى قيوم ذليل گشته ، نمى توانند حكم او را رد كنند، اينجا است كه به تمام معنا خائب و خاسر مى شوند، و اين احتمال از احتمال اولى با سياق آيات مورد بحث سازگارتر است .

و عنت الوجوه للحى القيوم

كلمه (عنت ) فعل ماضى مونث از ماده (عنوه ) است و (عنوه ) به معناى ذلت در قبال قهر قاهر است ، و حالتى است كه در قيامت هر موجودى در برابر خداى سبحان ، و در قبال ظهور سلطنت الهى او به خود مى گيرد، همچنانكه فرمود: (لمن الملك اليوم ؟ لله الواحد القهار) و به حكم اين آيه در آن روز هيچ چيز مالك چيزى نيست ، و مالك نبودنش به تمام معناى كلمه است ، و همين خود ذلت و مسكنت على الاطلاق است ، و اگر (عنوه ) و ذلت را به وجوه نسبت داده ، از اين باب بوده كه وجوه اولين عضوى است كه آثار ذلت در آن نمودار مى شود و لازمه اين (عنوه ) اين است كه نتواند مانع حكم خدا، و نفوذ آن در خلق گردد، و ميان اراده خدا و ايشان حائل شود، پس هر اراده اى كه درباره ايشان بكند ممضى و نافذ است .
و اگر در ميان همه اسماء خدا دو اسم (حى ) و (قيوم ) انتخاب شد، بدين جهت بوده كه مورد كلام مردگانى هستند كه بار دوم زنده شدند، و وقتى زنده شدند كه تمامى آن اسباب و وسايل كه در دنيا در اختيارشان بود از كف داده اند، و در چنين مورد و ظرفى ، مناسب همان حيات مطلقه و قيمومت او نسبت به هر چيز است .

و قد خاب من حمل ظلما و من يعمل من الصالحات و هو مؤ من فلا يخاف ظلما و لا هضما

بيان پاداش خلق است ، اما جمله (و قد خاب من حمل ظلما) مراد از كلمه (من - كسانى ) مجرمينى هستند كه ايمان نياوردند و آن روز خيبت را كه بدترين جزاء است دارند،
نه هر كسى كه مرتكب ظلم ولو مختصرى از آن شده باشد، و يا هر ظالمى كه باشد چه مؤ من و چه كافر، نه ، زيرا مؤ من هرگز در قيامت دچار خيبت نمى شود، چون شفاعت شامل او مى گردد.
و بر فرض هم كه مراد عموم ظالمان باشد، و بخواهد بفرمايد هر كس كه وزر و وبال ظلم را حمل كرده باشد خائب است ، ناگزير معنايش خيبت از آن قسم سعادتى است كه ظلم با آن منافات دارد، نه خيبت از مطلق سعادت .
و اما جمله (و من يعمل من الصالحات و هو مؤ من ...)، بيانى است طفيلى براى حال مؤ منين صالح ، كه به منظور تكميل اقسام و تتميم سخن در دو فريق صالحان و مجرمين آمده است ، و اگر عمل صالح را مقيد به ايمان كرده ، براى اين است كه عمل صالح به وسيله كفر حبط مى شود، و اين مقتضاى آيات حبط است ، و كلمه (هضم ) به معناى نقص است ، و معناى آيه واضح است .
با خاتمه يافتن اين آيه بيان اجمالى سرنوشت ايشان در روز جزاء از ساعتى كه مبعوث مى شوند تا وقتى كه به پاداش عمل خود مى رسند، تمام مى شود، اول مساءله احضارشان را با جمله (يوم ينفخ فى الصور). و سپس مساءله حشرشان را با جمله (يتخافتون ) بيان نموده و آن را خيلى نزديك معرفى كرده ، به طورى كه بعضى از افرادى كه درباره آن اظهار نظر مى كنند مى گويند: يك روز ميان مرگ و بعث ما فاصله شد. در مرحله سوم مساءله گنجايش زمين براى اجتماع همه مردم را بيان كرد، و با جمله (و يسئلونك عن الجبال ...) فهماند كه در آن روز زمين هموار و بدون پستى و بلندى مى شود. در مرحله چهارم اطاعت و پيروى مردم از داعى حضور را با جمله (يومئذ يتبعون الداعى لا عوج له ) بيان كرد. و در مرحله پنجم با جمله (يومئذ لا تنفع الشفاعه ) خاطر نشان ساخت كه شفاعت هيچ تاءثيرى در اسقاط جزاء ندارد مگر به اذن . و در مرحله ششم با جمله (يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم ) مساءله احاطه علمى خدا را نسبت به حال بندگان ، و احاطه نداشتن بندگان به علم او را خاطر نشان ساخت . و در مرحله هفتم سلطنت خداى را بر كافران ، و ذلت ايشان را در برابر او، و نفوذ حكم او در ميان بندگان را با جمله (و عنت الوجوه 