للحى القيوم ) بيان كرد، و در مرحله هشتم با جمله (و قد خاب ) كيفر كافران را معين نمود كه چيست ؟ با اين بيان وجه ترتب آيات به يكديگر و ترتب مطالب آنها معلوم گرديد.

و كذلك انزلناه قرآنا عربيا و صرفنا فيه من الوعيد لعلهم يتقون او يحدث لهم ذكرا

ظاهر سياق اين است كه اشاره به (كذلك ) به خصوص يات بيان آيات باشد،
و جمله (قرآنا عربيا) حال از ضمير در جمله (انزلناه ) است و كلمه (صرفنا) از تصريف به معناى گردانيدن از حالى به حال ديگر است و معناى آيه چنين مى شود كه : ما اينطور و به اين نحو از بيان معجزه آسا، كتاب را نازل كرديم در حالى كه قرآنى است خواندنى و عربى و در آن بعضى از وعيدهاى گوناگون را كه به كفار داديم ذكر نموديم . و جمله (لعلهم يتقون او يحدث لهم ذكرا) از نظر مطلب نظير جمله سابق است كه مى فرمود: (لعله يذكر او يخشى ) چيزى كه هست در آن جمله ، (ذكر) در برابر (خشيت ) قرار گرفته بود و در اين جمله ذكر در مقابل (تقوى ) قرار گرفته و از همين جا آدمى مى خواهد بگويد مراد از تقوى در اين جا پرهيز از عناد و لجاج با خدا است كه لازمه خوف و خشيت و احتمال ضرر است نه آن تقوايى كه مترتب بر ايمان است و عبارت است از عمل به طاعات و اجتناب از سيئات و مراد از احداث ذكر براى آنان حصول تذكر است در ايشان و با اين بيان مقابله ميان ذكر و تقوى بدون هيچ زحمتى تمام و موجه مى شود.
و معناى آيه - و خدا داناتر است - اين است كه ما اين چنين كتاب را خواندنى و عربى نازل كرديم و در آن به عبارات گوناگون و عيدهايى به كار برديم تا شايد تقوى كنند و يا ذكرى برايشان حادث شود يعنى شايد احتمال خطرى در دلهايشان راه يابد و احتمال دهند كه اين قرآن حق است و در دشمنى با حق خطر هست و در نتيجه خشيتى در دلشان بيفتد و دنبال آن دست از دشمنى با خدا بر دارند و يا مستقيما ياد حق در دلشان راه يافته بدان معتقد گردند.

فتعالى اللّه الملك الحق

اين جمله تسبيح و تنزيه خدا است از هر چيزى كه لايق ساحت قدس او نيست . جمله اى است كه قابل آن هست كه متفرع بر آيه قبلى شود كه راجع به انزال قرآن و تصريف وعيد در قرآن به منظور هدايت مردم بود همچنان كه قابل آن هست كه متفرع بر آن و بر آيه قبل از آن گردد، كه داستان حشر و جزاء را بيان مى كرد و تفرعش بر هر دو از اين نظر كه هر سه آيه در يك سلك قرار دارند مناسب تر است و آن سلك اين است كه خداى تعالى ملكى است كه در ملك خود تصرف مى كند يعنى مردم را به سوى راهى كه صلاح ايشان است هدايت مى كند، و سپس احضارشان نموده جزايشان مى دهد، و جزايشان بر طبق عمل آنان است ، چه خير و چه شر، پس چنين خدايى كه مالك هر چيزى است و ملكش مطلق هم هست ، متعالى است ، هيچ مانعى از تصرفاتش منع نمى كند، و كسى نيست كه حكمش را تعقيب نمايد، رسولانى مى فرستد، كتابهايى براى هدايت مردم نازل مى كند، و همه اينها از شؤ ون سلطنت او است ، و سپس بعد از مردن مبعوثشان نموده ، احضارشان مى كند، آنگاه بر طبق آنچه كرده اند
جزايشان مى دهد، در حالى كه همه براى حى قيوم ، سر بزير افكنده ، ذليل شده باشند، و اين نيز از شؤ ون سلطنت او است ، پس او است ملك در اول و در آخر، (در دنيا و در آخرت ) و او است حقى كه بر آنچه ازلْبوده ثابت خواهد بود.
و ممكن هم هست بگوييم جمله مورد بحث متفرع بر تمامى مطالب گذشته است ، يعنى از اول داستان موسى و معارفى كه متفرع بر آن كرده تا اينجا، و در حقيقت به منزله ختم داستان با تسبيح و تعظيم باشد.

و لا تعجل بالقرآن من قبل ان يقضى اليك وحيه و قل رب زدنى علما

سياق آيات مورد بحث شهادت مى دهد بر اينكه در اين آيه تعرضى نسبت به چگونگى تلقى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بر وحى قرآن شده است ، و بنابراين ضمير در (وحيه ) به قرآن بر مى گردد، و جمله (و لا تعجل بالقرآن ) نهى از عجله در قرائت قرآن است . و معناى جمله (من قبل ان يقضى اليك وحيه ) اين است كه قبل از تمام شدن وحى از ناحيه فرشته وحى ، در خواندن آن عجله مكن .
پس اين آيه مى رساند كه وقتى وحى قرآن براى آن جناب مى آمده ، قبل از اينكه وحى تمام شود، شروع به خواندن آن مى كرده ، و در آيه ، آن حضرت را نهى فرموده اند از اينكه در قرائت قرآن و قبل از تمام شدن وحى آن عجله نكند، پس آيه مورد بحث در معناى آن آيه ديگر است كه مى فرمايد: (لا تحرك به لسانك لتعجل به ان علينا جمعه و قرآنه فاذا قراناه فاتبع قرآنه ).
و مؤ يد اين معنا جمله بعد است كه مى فرمايد: (و قل رب زدنى علما)، براى اينكه جمله (لا تعجل ... و قل رب زدنى علما) مى رساند كه مراد استبدال است ، يعنى به جاى اينكه در آيه اى كه هنوز به تو وحى نشده عجله كنى علم بيشترى طلب كن . و برگشت معنا به اين مى شود كه اگر تو به قرائت آيه اى كه هنوز بر تو نازل نشده عجله مى كنى ، براى اين است كه تا اندازه اى بدان علم پيدا كرده اى ، ولى تو به آن مقدار علم اكتفا مكن ، و از خدا علم جديد بخواه ، و بخواه كه صبر و حوصله ات دهد تا بقيه وحى را بشنوى .
اين آيه شريفه از جمله مداركى است كه مضمون روايات را تاءييد مى كند، كه دارد: قرآن كريم دو بار نازل شده ، يكى بار اول كه همه اش از اول تا به آخر دفعتا نازل شده است ،
و يكى هم آيه آيه و چند روز يك بار، و وجه تاءييد آن اين است كه اگر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) قبل از تمام شدن آيه ، و يا چند آيه اى كه مثلا الان جبرئيل آورده ، علمى به بقيه آن نمى داشت ، معنا نداشت بفرمايد: قبل از تمام شدن وحيش در خواندنش ‍ عجله مكن ، پس معلوم مى شود قبل از تمام شدن وحى هم آن جناب آيه را مى دانسته .
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از آيه اين است كه در خواندن قرآن براى اصحابت و املاى آن عجله مكن ، بگذار معانى آن برايت معلوم بشود، بعدا املا كن تا بنويسند، ولى شما خواننده عزيز خوب مى دانيد كه لفظ آيه هيچ ارتباطى با اين معنا ندارد.
بعضى ديگر گفته اند مراد اين است كه از خدا قبل از آنكه به وحى چيزى حكم كند درخواست وحى آن را مكن . اين وجه نيز مانند وجه قبلى با لفظ آيه منطبق نيست .
بحث روايتى 
در تفسير قمى در ذيل آيه (اذ يقول امثلهم طريقه ) نقل كرده كه فرمود: يعنى داناتر و صالح تر آنان مى گويند: بيش از يك روز مكث نكرديد.
و در مجمع البيان از بعضى نقل كرده كه گفته است : مردى از ثقيف از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) پرسيد: اين كوهها با همه عظمتش روز قيامت چه مى شوند؟ فرمود خداى تعالى آنها را سوق مى دهد تا همه ريگ شوند، سپس بادها را بر آن مسلط مى كند تا متفرقشان كند.
مؤ لف : اين معنا در الدر المنثور هم از ابن منذر از ابن جريح به اين عبارت نقل شده كه قريش پرسيدند: اى محمد! پروردگار تو در روز قيامت با اين كوهها چه مى كند؟ در پاسخ آنان اين آيه نازل شد: (و يسئلونك عن الجبال ....).
و در تفسير قمى در ذيل جمله (لا ترى فيها عوجا و لا امتا) نقل كرده كه امت به معناى ارتفاع ، و عوج به معناى گودى ... است .
و نيز در همان كتاب در ذيل جمله (يومئذ يتبعون الداعى لا عوج له ) نقل كرده كه فرمودند: (داعى عبارت است از مناديى از ناحيه خداى ع