ك كننده ) معنا كرده است .
راغب مى گويد: (هز) به معناى تحريك به حركت شديد است . وقتى گفته مى شود: (هززت الرمح ) معنايش اين است كه من نيزه را به شدت تكان دادم ، و نيز (اهتز النبات ) به معناى اين است كه گياه از شدت سرسبزى تكان بخورد.
باز راغب درباره كلمه (ربت ) گفته : (ربا) به معناى زياد شد و بلند شد مى باشد، همچنانكه در قرآن فرموده : (فاذا انزلنا عليها الماء اهتزت و ربت ) يعنى وقتى آب را بر آن نازل مى كنيم ، تكان مى خورد و بلند مى شود اين بود كلام راغب البته با تلخيص .
(و انبتت من كل زوج بهيج ) - يعنى زمين بعد از آنكه ما بر آن آب نازل كرديم از هر صنف از اصناف گياهان داراى بهجت - يعنى خوش رنگ ، و داراى برگ و گل خندان - برويانيد. ممكن هم هست منظور از (زوج ) معناى مقابل فرد باشد، براى اينكه در جاهاى ديگر كلام خداى تعالى اين معنا ثابت شده ، كه گياهان نيز ازدواج دارند، همچنانكه براى آنها حيات و زندگى اثبات شده و علوم تجربى امروز نيز با آن موافق است .
و حاصل معنا اين است كه : زمين در روياندن گياهان و رشد دادن آنها، اثرى دارد نظير اثر رحم در روياندن فرزند كه آن را از خاك گرفته به صورت نطفه ، و سپس علقه ، آنگاه مضغه ، آنگاه انسانى زنده در مى آورد.

ذلك بان اللّه هو الحق و انه يحيى الموتى و انه على كل شى ء قدير).

كلمه (ذلك ) اشاره به مطالبى است كه در آيه قبلى آمده بود، و آن خلقت انسان و گياه بود. و تدبير امر آنها از نظر حدوث و بقاء، و هم از نظر خلقت و تدبير، امرى است داراى واقعيت كه كسى نمى تواند در آنها ترديد كند.
آنچه از سياق بر مى آيد اين است كه مراد از (حق )، خود حق است ، يعنى وصفى نيست كه قائم مقام موصوف حذف شده و خبر (ان ) بوده باشد، بلكه مى خواهد بفرمايد:
خداى تعالى خود حق است ، حقى كه هر موجودى را تحقق مى دهد و در همه چيز نظام ، حق جارى مى كند. پس همين كه خداى تعالى حق است و هر چيزى تحققش به او است ، سبب شده كه اين موجودات و نظامهاى حقه جارى در آن به وجود آيد، و همه اينها كشف مى كند از اينكه او حق است .
جمله (و انه يحيى الموتى ) عطف است به ما قبلش كه در آيه قبلى ذكر شده بود، و آن عبارت بود از انتقال خاك مرده از حالى به حالى و رساندنش به مرحله انسانى زنده . و نيز انتقال زمين مرده به وسيله آب به صورت نباتى زنده ، و اين كار همچنان ادامه دارد، به خاطر اينكه او كارش زنده كردن مردگان است .
و جمله (و انه على كل شى ء قدير) مانند جمله قبلى عطف است بر جملات سابق . و مراد اين است كه آنچه ما بيان كرديم همه به خاطر اين بوده كه خدا بر هر چيز قادر است ، چون ايجاد انسان و نبات و تدبير امر آنها در ايجاد و ابقاء، مرتبط به وجود و نظامى است كه در عالم جريان دارد، و همانطور كه ايجاد وجود و نظام عالم ، جز با داشتن قدرت ميسر نمى شود، همچنين داشتن قدرت بر آن دو كار جز با داشتن قدرت بر هر چيز ميسر نمى شود. پس ايجاد انسان و نبات و تدبير امر آن دو، به خاطر عموم قدرت او است ، و به تفسير ديگر: خلقت و تدبير انسان و نبات كشف مى كند از عموم قدرت او.

و ان الساعه آتيه لا ريب فيها و ان اللّه يبعث من فى القبور

اين دو جمله عطف است بر (ان ) در جمله (ذلك بان اللّه ).

در اينجا سؤ الى پيش مى آيد و آن اين است كه چرا از خلقت انسان و نبات تنها پنج نتيجه اى كه در آيه شريفه آمده گرفته شده ؟ ونتايج ديگرى - از قبيل ربوبيت خدا و نداشتن شريك ، و عليم و منعم و جواد بودن او، و... - كه همه در باب توحيد اهميت دارند را ذكر نكرده ؟.
جواب اين سؤ الاين است : به طورى كه از سياق - كه در مقام اثبات بعث است - بر مى آيد، و نيز به طورى كه از عرضه كردن اين آيات بر ساير آيات مثبته بعث استفاده مى شود، مى توان گفت اين آيه مى خواهد مساءله بعث را از طريق اثبات حقيت خدا اثبات كند، البته حقيت على الاطلاق ، زيرا از حق محض جز فعل حق خالى از باطل سر نمى زند، و اگر عالم ديگرى نباشد كه آدمى در آن يا قرين با سعادتش ، و يا شقاوتش زندگى كند، و به همين خلقت و ايجاد و سپس نابودى اكتفا نموده ، يكسره انسانهايى را خلق كند و بميراند، كارى لعب و بيهوده انجام داده ، و بيهوده كارى باطل است . پس همين كه مى دانيم او حق است و
جز حق عمل نمى كند، مى فهميم كه نشاءه اى ديگر هست ، و اين ملازمه بسيار روشن است ، براى اينكه اين زندگى دنيايى با مرگ تمام مى شود، پس بايد يك زندگى ديگرى باشد كه باقى باشد و دستخوش مرگ نگردد.
پس آيه شريفه ، يعنى جمله (انا خلقناكم من تراب ... ذلك بان اللّه هو الحق ) در همان مجراى آيه (و ما خلقنا السموات و الارض ‍ و ما بينهما لاعبين ما خلقنا هما الا بالحق ) و آيه (و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما باطلا ذلك ظن الذين كفروا) و امثال آن - يعنى آياتى كه متعرض اثبات معادند مى باشد.
تنها فرقى كه ميان آيه مورد بحث و آن آيات هست ، اين است كه گفتيم : آيه مورد بحث مطلب را از راه حق مطلق بودن خدا اثبات مى كند، و آن آيات از راه حقيت فعل خدا، هر چند كه حقيت خدا مستلزم حقيت فعل او نيز هست .
آنگاه چون ممكن بود كسى توهم كند كه اصلا زنده كردن مردگان محال است ، و در نتيجه برهان سودى نبخشد لذا آن توهم را دفع نموده ، فرمود: (و انه يحيى الموتى ) پس اينكه مى بينيم خداوند خاك مرده را زنده نموده ، انسانى جاندار مى كند، و زمين مرده را زنده مى سازد، ديگر جاى ترديد در امكان بعث باقى نمى ماند.
اين جمله هم جارى مجراى آيه شريفه (قال من يحيى العظام و هى رميم ، قل يحييها الذى انشاها اول مره ) و ساير آياتى است كه امكان بعث و احياى بار دوم را از راه وقوع مثل آن در بار اول اثبات مى كند، مى باشد.
و باز چون ممكن بود كسى توهم كند كه امكان احياى براى بار دوم مستلزم وقوع آن نيست ، و بعيد است كه قدرت خدا متعلق چنين كار دشوارى شود، لذا اين توهم را هم دفع نموده ، فرمود: (و انه على كل شى ء قدير) چون در اين جمله قدرت خدا را مطلق و غير متناهى معرفى نموده ، و قدرت غير متناهى نسبتش به احياى اول و دوم يكسان است ، و نيز نسبت به
كارى كه فى نفسه دشوار و يا آسان باشد به يك حد است ، پس قدرت او آميخته با عجز نيست ، و دستخوش كندى و خستگى نمى گردد.
اين جمله هم جارى مجراى آيه شريفه (افعيينا بالخلق الاول ) و آيه (ان الذى احياها لمحيى الموتى انه على كل شى ء قدير) و ساير آياتى است كه بعث را از راه عموم قدرت و نامتناهى بودن آن اثبات مى كند مى باشد.
پس اين نكته ها كه در جمله (ذلك بان اللّه ...) است ، سه نتيجه است كه از آيه سابق بر آن استخراج شده ، و غرض همه يكى است ، و آن يادآورى دليلى است كه بعث را اثبات مى كند. و جمله اخير كه مى فرمود: (و ان الساعه آتيه لا ريب فيها و ان اللّه يبعث من فى القبور) متضمن آن است .
آيه قبلى تنها مساءله بعث مردگان ، و ظرفى كه در آن مبعوث مى شوند را ذكر مى كرد، ولى بيان نمى كرد كه آن ظرف چه وقت است . آيه مورد بحث آن را معين نموده ، و فرموده : ظرف آن ، ساعت است . و اگر نفرمود: خدا ساعت را مى آورد. و آمدن را به خود ساعت نسبت داد، شايد از اين جهت بوده كه ناگهانى بودن 