زاننده ) است ، مانند (اليم ) كه به معناى (مولم - دردآور) است .

ان اللّه يدخل الذين آمنوا...

كلمه (اساور) به طورى كه گفته اند جمع (اسوره ) است ، و (اسوره ) خود جمع (سوار) است ، و (سوار) به طورى كه راغب گفته معرب (دستواره ) است . و بقيه كلمات آيه روشن است .

و هدوا الى الطيب من القول و هدوا الى صراط الحميد

(قول طيب ) كلامى است كه در آن خبائث نباشد. و (كلام خبيث ) به معناى كلامى است كه يكى از اقسام باطل در آن باشد، و خداى تعالى قول طيب مؤ منين را يكجا جمع نموده ، و فرموده : (دعواهم فيها سبحانك اللّهم و تحيتهم فيها سلام و آخر دعواهم ان الحمد لله رب الع المين ).
پس معناى اينكه فرمود (به سوى قول طيب هدايت شدند) اين است كه خداوند وسيله را براى چنين سخنى برايشان فراهم نمود. و هدايتشان به صراط حميد - حميد يكى از اسماء خداست - اين است كه از ايشان جز افعال پسنديده سر نزند، همچنانكه جز كلام طيب از دهان ايشان بيرون نمى آيد.
ميان آيه مورد بحث و آيه (كلما ارادوا ان يخرجوا منها من غم اعيدوا فيها و ذوقوا عذاب الحريق ) مقابله اى است ، كه خواننده عزيز خود آن را درك مى كند.

بحث روايتى 
در كتاب توحيد به سند خود از اصبغ بن نباته از على (عليه السلام ) روايت كرده كه در حديثى فرموده : قبل از اينكه مرا از دست بدهيد از من پرسش كنيد. اشعث ابن قيس برخاست و گفت : يا اميرالمؤ منين از مجوس چطور بايد جزيه گرفت ، با اينكه آنها اهل كتاب نيستند، و پيغمبرى به سوى ايشان گسيل نشده ؟ فرمود: بله اى اشعث خداوند به سوى آنان كتاب و رسولى فرستاد، تا آنكه وقتى پادشاهى در شبى مست شد و با دختر خود هم بستر گرديد.
چون صبح شد خبر در ميان مردم انتشار يافت ، همه جلوى خانه او گرد آمده گفتند: تو دين ما را آلوده كرده ، و از بين بردى ، بايد بيرون شوى ، تا تو را با زدن حد پاك كنيم . پادشاه به ايشان گفت همه جمع شويد و به سخن من گوش فرا دهيد، اگر ديديد كه هيچ راهى جز حد زدن نيست آن وقت خود دانيد، هر كارى مى خواهيد بكنيد.
و چون همه گرد آمدند به ايشان گفت : هيچ مى دانيد كه خداى تعالى هيچ بنده اى را گرامى تر از پدر و مادر ما، آدم و حوا نيافريده ؟ گفتند: بله ، درست است . گفت مگر نبود كه او دختران خود را به پسران خود داد؟ گفتند، درست است ، و همين دين ما باشد؟ همگى بر پيروى چنين مسلكى هم پيمان شدند، خداوند هر علمى كه داشتند از سينه شان محو كرد و كتابى كه در بينشان بود از ميانشان برداشت ؟ و در نتيجه مجوس كافر و اهل آتشند كه بدون حساب وارد آتش مى شوند، ولى منافقين حالشان شديدتر از ايشان است ؟ اشعث گفت : به خدا سوگند مثل اين جواب از كسى نشنيدم ، و به خدا سوگند ديگر چنين پرسشى را تكرار نمى كنم .
مؤ لف : اينكه امام (عليه السلام ) فرمود: (منافقين حالشان بدتر است ) منظورش تعريض به اشعث منافق است . و اما اينكه مجوسيان اهل كتابند، روايات ديگرى نيز بر وفقش هست ، و در آنها آمده كه پيغمبرى داشتند و او را كشتند و كتابش را سوزاندند.
و در الدر المنثور در تفسير جمله (ان اللّه يفعل ما يشاء) آمده كه ابن ابى حاتم ، و لالكايى - در كتاب سنت - و خلعى در - كتاب فوائدش - از على (عليه السلام ) روايت كرده اند كه شخصى از جنابش پرسيد: در ميان ما مردى است كه درباره مشيت بحث مى كند. حضرت فرمود: اى عبد اللّه خداوند تو را براى آنچه خود مى خواست خلق كرد، و يا براى آنچه تو مى خواستى ؟ عبد اللّه گفت : براى آنچه كه خودش مى خواسته . حضرت فرمود: مثلا اگر تو را مريض مى كند، وقتى مريض مى كند كه خودش خواسته باشد، و يا وقتى كه تو خواسته باشى ؟ گفت : وقتى خودش خواسته باشد. باز فرمود: بعد از آنكه مريضت كرد وقتى بهبوديت مى دهد كه خودش ‍ خواسته باشد، يا تو خواسته باشى ؟ گفت : وقتى خودش خواسته باشد. باز پرسيد تو را وقتى به بهشت مى برد كه خودش خواسته باشد، يا تو خواسته باشى ؟ گفت : بلكه وقتى خودش خواسته باشد. فرمود: به خدا سوگند اگر غير اين جواب مى گفتى آن عضوت را كه ديدگانت در آن است با شمشير مى زدم .
مؤ لف : اين روايت را صدوق هم در كتاب توحيد به سند خود از عبد اللّه بن ميمون قداح از جعفر بن محمد از پدرش (عليهما السلام ) روايت كرده ، و در آن نام بهشت نيامده ، تنها آمده كه (وقتى تو را داخل مى كند كه خودش خواسته باشد يا تو خواسته باشى ).
در سابق ، در جلد اول اين كتاب ، در تفسير آيه (و لا يضل به الا الفاسقين ) روايت ديگرى در اين معنا با شرحش گذشت .
و در توحيد به سند خود از سليمان بن جعفر جعفرى روايت كرده كه گفت : حضرت رضا (عليه السلام ) فرمود: مشيت يكى از صفات افعال است ، پس هر كه معتقد باشد كه خدا از ازل مريد و شائى (خواهنده ) بوده موحد نيست .
مؤ لف : در اينكه بار دوم فرمود (پس هر كه معتقد باشد كه خدا از ازل مريد و شائى بوده موحد نيست ) اشاره است به اينكه اراده و مشيت يك چيز است ، و همينطور هم هست ، چون مشيت وقتى آدمى به آن موصوف مى شود كه آدمى فاعلى در نظر گرفته شود، كه مى داند چه مى كند، و چه كرده است ، و همين معنا وقتى اراده ناميده مى شود كه فاعليت فعل تماميت و كمال يافته باشد، به طورى كه فعل از آن منفك نشود.
و به هر حال اراده و مشيت وصفى است خارج از ذات و عارض بر ذات ، و به همين جهت خداى تعالى آن طور كه به صفات ذاتى اش ‍ از قبيل علم و قدرت موصوف مى شود، به اراده و مشيت موصوف نمى شود، چون ذات او منزه از تغيير است ، و با عروض عوارض ‍ دگرگون نمى شود. پس اراده و مشيت از صفات فعل او، و منتزع از فعل او، و يا از جمع شدن اسباب ناقصه كه مجموع علت تامه است مى شود.
پس اينكه مى گوييم خدا اراده كرد چنين و چنان كند، معنايش اين است كه اگر چنين و چنان كرد با علم به صلاحيت آن كرد، و مى دانست كه مصلحت انجام آن بيشتر از مصلحت ترك آن است . و يا معنايش اين است كه وسيله و اسباب آن را با علم به صلاحيت آن فراهم نمود.
و چون اراده به آن معنايى كه در خود ما است غير از ذات خدا است ، لذا اگر كسى بگويد خدا لا يزالمريد بوده ، لازمه گفتارش اين مى شود كه غير از ذات خدا چيز ديگرى هم ازلى بوده ، چيزى كه مخلوق او نبوده ، بلكه با او بوده است ، و اين با توحيد منافات دارد.
و اما اگر كسى اراده را به آن معنا كه در خود ما است نگيرد، بلكه بگويد معناى اراده علم به اصلح است ، در اين صورت مانعى ندارد كه بگويد خدا از ازل مريد بوده چون علم جزء ذات خداست ، چيزى كه هست در اين صورت اراده را صفت جداگانه اى در مقابل علم و حيات و قدرت گرفتن وجهى ندارد.
و در الدر المنثور است كه سعيد بن منصور، ابن ابى شيبه ، عبد بن حميد، بخارى ، مسلم ، ترمذى ، ابن ماجه ، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم ، ابن مردويه ، و بيهقى - در كتاب دلائل - از ابوذر روايت كرده اند كه وى سوگند مى خورد كه آيه (هذان خصمان اختصموا فى ربهم ... ان اللّه يفعل ما يريد)، درباره سه نفر از مسلمانان و سه نفر از كفار نازل شد كه در جنگ بدر با هم روبرو شدند و هماوردى كردند.از مسلمانان حمزه بن عبد المطلب و عبيده بن حارث و على بن ابى طالب . و از كفار عتبه ، و شي