د (الحديد بالحديد يفلح آهن با آهن شكافته مى شود). و كلمه (فلاح ) به معناى ظفر يافتن و به دست آوردن و رسيدن به آرزو است . و اين به دو نحو است : يكى دنيوى ، و ديگرى اخروى ، اما ظفر دنيوى رسيدن به سعادت زندگى است ، يعنى ، به چيزى كه زندگى را گوارا سازد. و آن در درجه اول بقاء و سپس توانگرى و عزت است .
و ظفر اخروى در چهار چيز خلاصه مى شود: بقايى كه فناء نداشته باشد، غنايى كه دستخوش فقرن شود، عزتى كه آميخته با ذلت نباشد و علمى كه مشوب با جهل نباشد، و به همين جهت گفته اند: (عيشى جز عيش آخرت نيست ).
پس اگر دست يابى به سعادت را فلاح خوانده اند، به اين عنايت است كه موانع را شكافته ، كنار مى زند و رخسار مطلوب را نشان مى دهد.
و كلمه (ايمان ) به معناى اذعان و تصديق به چيزى و التزام به لوازم آن است ، مثلا ايمان به خدا در واژه هاى قرآن به معناى تصديق به يگانگى او و پيغمبرانش و تصديق به روز جزا و بازگشت به سوى او و تصديق به هر حكمى است كه فرستادگان او آورده اند. البته تا اندازه اى
با پيروى عملى ، نه اينكه هيچ پيروى نداشته باشد، و لذا در قرآن هر جا كه صفات نيك مؤ منين را مى شمارد و يا از پاداش جميل آنان سخن مى گويد به دنبال ايمان ، عمل صالح را هم ذكر مى كند، مثلا مى فرمايد: (من عمل صالحا من ذكر اوانثى و هو مؤ من فلنحيينه حيوة طيبة ) و يا مى فرمايد: (الّذين آمنوا و عملوا الصالحات طوبى لهم و حسن ماب ) و آيات بسيار زياد ديگر.
پس صرف اعتقاد، ايمان نيست مگر آنكه به لوازم آن چيزى كه بدان معتقد شده ايم ملتزم شويم و آثار آن را بپذيريم ، چون ايمان همان علم به هر چيزى است ، اما علمى تواءم با سكون و اطمينان به آن و اين چنين سكون و اطمينان ممكن نيست كه منفك از التزام به لوازم باشد.
بله ، آن علمى كه توام با سكون نيست چه بسا منفك از التزام بشود، مانند بسيارى از معتادين به عادتهاى زشت و يا مضر كه علم به زشتى و يا ضرر عادت خود دارند ولى در عين حال آن را ترك نمى كنند، و عذر مى آورند به اينكه ما معتاديم . قرآن كريم هم درباره منكرين دعوت هاى حقه مى فرمايد: (و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ).
خواهى گفت : افراد با ايمان نيز بر خلاف لوازم ايمان خود، عمل مى كنند. در جواب مى گوييم : درست است و ليكن ملتزم نبودن به لوازم معلوم ، مطلبى است ، و احيانا خلاف ايمان رفتار كردن به خاطر كوران هايى كه در دل برمى خيزد و آدمى را از مسيرى كه ايمانش برايش معين كرده پرت مى كند مطلبى ديگر است .
(الّذين هم فى صلاتهم خاشعون )
معناى (خشوع )  
(خشوع ) به معناى تاءثير خاصى است كه به افراد مقهور دست مى دهد، افرادى كه در برابر سلطانى قاهر قرار گرفته اند، به طورى كه تمام توجه آنان معطوف او گشته و از جاى ديگر قطع مى شود و ظاهرا اين حالت حالتى است درونى كه با نوعى عنايت ، به اعضاء و جوارح نيز نسبت داده مى شود ، مانند كلام رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) - به طورى كه روايت شده - درباره شخصى كه در نمازش با ريش خود بازى مى كرد فرمود: (اگر دلش داراى خشوع مى بود جوارحش نيز خاشع مى شد) و نيز مانند كلام خداى تعالى كه مى فرمايد: (و خشعت
الاصوات للرحمن ) كه خشوع را به صوت نسبت داده .
و خشوع به اين معنا جامع همه آن معانيى است كه در تفسير اين كلمه و اين آيه گفته شده چون در معناى آن گفته اند: خشوع به معناى ترس ، و بى حركت شدن اعضا از ترس است و ياگفته اند چشم فرو بستن و خفض جناح و تواضع است . و يا گفته اند سر به زير انداختن است ، يا گفته اند خشوع آن است كه به اين سو و آن سو ننگرى ، و يا آن است كه مقام طرف را بزرگ بدارى و همه اهتمام خود را در بزرگداشت او جمع و جور كنى . يا گفته اند: خشوع عبارت از تذلل است . و يا معانى ديگر كه همه اينها در آن معنايى كه ما براى اين كلمه كرديم جمع است .
بيانى درباره اين وصف مؤ منين كه فرمود: (الذين هم فى صلاتهم خاشعون ) 
اين آيه تا آخر آيه نهم اوصاف مؤ منين را مى شمارد، اوصاف ايمانى كه زنده و فعال باشد، و آثار خود را داشته باشد، تا غرض مطلوب از آن حاصل شود. و آن اثر، فلاح و رستگارى است كه دارنده چنين ايمانى نماز را بپا مى دارد، چون نماز عبارت است از توجه كسى كه جز فقر و ذلت ندارد به درگاه عظمت و كبريايى و منبع عزت و بهاى الهى . و لازمه چنين توجهى اين است كه : نمازگزار متوجه به چنين مقامى ، مستغرق در ذلت و خوارى گشته و دلش را از هر چيزى كه او را از قصد و هدفش باز مى دارد بر كند. پس اگر ايمان نمازگزار ايمانى صادق باشد در هنگام توجه به ربش هم او را يكى مى كند، آن هم معبود اوست و اشتغالش به عبادت ، او را از هر كار ديگرى باز مى دارد.
آرى ، شخص فقيرى كه فقيرش نه تنها از جهت درهم و دينار است ، بلكه سراپاى ذاتش را گرفته وقتى در برابر قرار مى گيرد كه غنايش را به هيچ مقياس نمى توان اندازه گرفت ، چه مى كند؟ و ذليل وقتى متوجه عزت مطلقه مى گردد، عزتى كه آميخته با ذلت و خوارى نيست ، چه حالتى از خود نشان مى دهد؟.
و اين همان معنايى است كه كتاب كافى و ديگران آورده اند كه رسول خدا در (صلى اللّه عليه و آله ) گفتگويش با حارثه بن نعمان فرمود: براى هر حقى حقيقتى ، و براى هر صواب نورى است ....
گفتارى در معناى تاءثير ايمان (و بيان اينكه ايمان عبارت است از (علم عملى ) ) 
(دين ) - همچنان كه مكرر گفته ايم - به معناى سنتى اجتماعى است كه انسان در زندگى اجتماعى اش بر طبق آن سير مى كند. و سنتهاى اجتماعى متعلق به عمل است ، و زير بناى آن ، اعتقاد به حقيقت هستى عالم و هستى خود انسان - كه يكى از اجزاى عالم است مى باشد، و به همين جهت است كه مى بينيم در اثر اختلاف اعتقادات درباره حقيقت هستى ، سنتهاى اجتماعى نيز مختلف مى شود.
اجتماعى كه معتقد است عالم ، رب و خالقى دارد كه هستى عالم از او، و برگشتش نيز به او است ، و نيز معتقد است كه انسان فنا ناپذير است ، و حيات ابدى دارد كه با مرگ پايان نمى پذيرد، چنين اجتماعى در زندگى روشى دارد كه در آن سعادت حيات ابدى و تنعم در دار جاودان آخرت ، تاءمين مى شود.
و اجتماعى كه معتقد است براى عالم ، اله و يا آلهه اى است كه عالم را به دلخواه خود اداره مى كند، كه اگر راضى باشد به نفع انسانها و گرنه به ضرر آنها مى گرداند، بدون اينكه معادى در كار باشد، چنين اجتماعى ، زندگى خود را بر اساس تقرب به آلهه ، و راضى نمودن آنها تنظيم مى كند، تا آن آلهه ، آن اجتماع را در زندگى اش موفق و از متاعهاى حيات بهره مندشان سازد.
و اجتماعى كه نه به مساءله ربوبيت براى عالم اعتقاد دارد و نه براى انسانها زندگى جاويدى را معتقد است بلكه چنين اجتماعى مانند ماديين هيچ گونه اعتقادى به ماوراى طبيعت ندارد، سنت حيات و قوانين اجتماعى خود را بر اساس بهره مندى از زندگى دنيا، كه با مرگ پايان مى پذيرد، وضع و بنا مى كند.
پس دين عبارت است از سنتى عملى ، كه بر اساس مساءله جهان بينى و هستى شناسى بنيان گرفته و اين اعتقاد، با علم استدلالى و يا تجربى كه پيرامون عالم و آدم بحث مى كند تفاوت دارد، زيرا علم نظرى به خودى خود مستلزم هيچ