 آيه اين مى شود كه : ما انسان را در آغاز از چكيده و خلاصه اى از اجزاى زمين كه با آب آميخته بود اندازه گيرى كرديم .

ثم جعلناه نطفة فى قرار مكين

(نطفه ) به معناى آبى اندك است كه بسيار اطلاق مى شود بر مطلق آب . و كلمه (قرار) مصدر است كه از آن معناى قرارگاه اراده شده تا مبالغه را برساند، و منظور از (قرارگاه مكين ) رحم زنان است كه نطفه در آن قرار مى گيرد. و كلمه (مكين ) صفت رحم است ، و توصيف رحم به مكين يا از اين جهت است كه تمكن نگهدارى و حفظ نطفه را از فساد و هدر رفتن دارد و يا از اين باب است كه نطفه در آن ، تمكن زيست دارد.
و معناى جمله اين است كه : سپس ، ما انسان را نطفه اى كرديم كه در رحم متمكن باشد، همچنان كه آن را در اول از خلاصه اى از گل درست كرديم . و اين تعبير مى رساند كه : ما طريق خلقت انسان را از آن شكل به اين شكل مبدل نموديم .

ثم خلقنا النطفة علقة ... فكسونا العظام لحما

بيان مفردات آيه در جزء پانزدهم سوره حج جلد قبلى اين كتاب گذشت و در اينكه فرموده : (فكسونا العظام لحما) استعاره اى است به كنايه اى لطيف .
مقصود از اينكه فرمود: (ثم انشاءناه خلقا آخر) و معنايى كه تعبير به انشاء افادهمى كند. 

ثم انشاناه خلقا آخر

كلمه (انشاء) به طورى كه راغب مى گويد به معناى ايجاد چيزى و تربيت آن است ، همچنان كه (نشاء) و (نشاة ) به معناى احداث و تربيت چيزى است و از همين جهت به جوان نورس مى گويند: (ناشى ء).

در اين جمله سياق را از خلقت ، به انشاء تغيير داده و فرموده : (ثم انشاناه خلقا آخر) با اينكه ممكن بود بفرمايد: (ثم خلقناه ...) و اين به خاطر آن است كه دلالت كند بر اينكه آنچه به وجود آورديم چيز ديگرى ، و حقيقت ديگرى است غير از آنچه در مراحل قبلى بود، مثلا، علقه هر چند از نظر اوصاف و خواص و رنگ و طعم و شكل و امثال آن با نطفه فرق دارد الا اينكه اوصافى كه نطفه داشت از دست داد و اوصافى همجنس آن را به خود گرفت . خلاصه ، اگر عين اوصاف نطفه در علقه نيست ليكن در همجنس آن هست مثلا اگر سفيد نبود قرمز مى باشد و هر دو از يك جنسند به نام رنگ ، به خلاف اوصافى كه خدا در مرحله اخير به آن داده و آن را انسان كرده كه نه عين آن اوصاف در مراحل قبلى بودند و نه همجنس آن ، مثلا در (انشاء) اخير، او را صاحب حيات و قدرت و علم كرد. آرى ، به او جوهره ذاتى داد (كه ما از آن تعبير مى كنيم به (من ) ) كه نسخه آن در مراحل قبلى يعنى در نطفه و علقه و مضغه و عظام پوشيده به لحم ، نبود همچنان كه در آن مراحل ، اوصاف علم و قدرت و حيات نبود، پس در مرحله اخير چيزى به وجود آمده كه كاملا مسبوق به عدم بود يعنى هيچ سابقه اى نداشت .
ضمير در (انشاناه ) - به طورى كه از سياق بر مى آيد - به انسان در آن حالى كه استخوانهايى پوشيده از گوشت بود بر مى گردد، چون او بود كه در مرحله اخير خلقتى ديگر پيدا كرد، يعنى ، صرف ماده اى مرده و جاهل و عاجز بود، سپس موجودى زنده و عالم و قادر شد پس ماده بود و صفات و خواص ماده را داشت ، سپس چيزى شد كه در ذات و صفات و خواص مغاير با سابقش مى باشد و در عين حال اين همان است ، و همان ماده است پس مى شود گفت آن را به اين مرحله در آورديم و در عين حال غير آن است ، چون نه در ذات با آن شركت
دارد و نه در صفات و تنها با آن ، نوعى اتحاد و تعلق دارد تا آن را در راه رسيدن به مقاصدش به كار گيرد، مانند آلتى كه در دست صاحب آلت است ، و در انجام مقاصدش استعمال مى كند، نظير قلم براى نويسنده . پس تن آدمى هم آلتى است براى جان آدمى .
و اين همان حقيقتى است كه از آيه (و قالوا ءاذا ضللنا فى الارض ءانا لفى خلق جديد بل هم بلقاء ربهم كافرون قل يتوفاكم ملك الموت الذى و كل بكم ) هم استفاده مى شود. پس آنكه ملائكه در حين مرگ او را مى گيرند آن انسان است ، و آنچه در قبر متلاشى مى شود و مى پوسد، آن بدن انسان است ، نه خود انسان .
در آيه مورد بحث چند گونه حرف عطف به كار برده شده ، چند جا با (ثم ) عطف شده ، و چند جا با (فاء). بعضى از مفسرين در وجه آن گفته اند: مواردى كه با (ثم ) عطف شده معطوف كاملا با معطوف عليه مغايرت دارد، مانند سه جمله (ثم جعلناه نطفة ) و (ثم خلقنا النطفة علقة ) و (ثم انشاناه خلقا آخر) و مواردى كه با فاء عطف شده آن مغايرت را ندارد مانند سه جمله (فخلقناالعلقة مضغة )، (فخلقنا المضغة عظاما و فكسونا العظام لحما).

فتبارك الله احسن الخالقين

معناى (بركت ) و اينكه فرمود: (فتبارك الله احسن الخالقين ). 
راغب مى گويد: اصل ماده (برك ) - با فتح باء و سكون راء وكاف - به معناى سينه شتر است . وقتى مى گويند (برك البعير) معنايش اين است كه شتر، زانو به زمين زد و از همين معنا، معناى لزوم را اعتبار كرده اند. و نيز مى گويد: آب انبار را هم از اين جهت (بركه ) به كسر باء و سكون راء - مى گويند كه آب در آن توقف مى كند. بركت را هم كه به معناى خير الهى است از اين جهت كه نحوه ثبوتى دارد بركت گفته اند. و (مبارك ) به چيزى مى گويند كه آن خير الهى در آن باشد.
باز ايشان اضافه كرده چون خير الهى از جايى و به نحوى صادر مى شود كه نه محسوس كسى است و نه شمردنى و نه محدود شدنى ، از اين جهت هر چيزى را كه در آن زيادى غير محسوس ديده شود، مبارك خوانده و مى گويند چقدر با بركت است .
پس (تبارك ) از خداى تعالى ، به معناى اختصاص او به خير كثيرى است كه به بندگان خود افاضه مى كند و چون همانطور كه قبلا هم گفتيم كه خلق به معناى تقدير است پس اين خير كثير همه اش در تقدير او هست ، و آن عبارت است از ايجاد موجودات و تركيب اجزاء آن ، به طورى كه هم اجزايش با يكديگر متناسب باشد، و هم با موجودات ديگر سازگارى داشته باشد، و خير كثير هم از همين جا بر مى خيزد و منتشر مى شود.
اشاره به اينكه خلقت اختصاص به خداى تعالى ندارد  
و از اينكه فرمود: او بهترين خالق ها است فهميده مى شود كه خلقت تنها مختص به او نيست و همينطور هم هست ، چون همانطور كه قبلا هم گفتيم كه خلقت به معناى تقدير است و تقدير يعنى مقايسه چيزى با چيز ديگر و اين اختصاص به خداى تعالى ندارد، علاوه بر اين ، در كلام خود خداى عزوجل خلقت به غير خدا هم نسبت داده شده ، آنجا كه فرموده : (و اذ تخلق من الطين كهيئه الطير) و نيز فرموده : (و تخلقون افكا).

ثم انكم بعد ذلك لميتون

اين جمله بيان آخرين مراحل تدبير الهى است و مى رساند كه مرگ از مراحلى است كه در مسير تقدير به طور وجوب و حتم بايد باشد و همه بايد آن را طى كنند. و همان طور كه قبلا گذشت مرگ يكى از حقايق است ، همچنان كه فرموده : (كل نفس ذائقة الموت و نبلوكم بالشر و الخير فتنة ).

ثم انكم يوم القيمة تبعثون

و اين همان تماميت تدبير و آخرين نقطه در مسير آدمى است ، چون هر كه بدانجا قدم بگذارد ديگر بيرون شدنى نيست .

و لقد خلقنا فوقكم سبع طرائق و ما كنا عن الخلق غافلين

مقصود از (طرائق ) در آيه : (و لقد خلقنا فوقكم سبع طرائق ). 
مراد از طرائق هفتگانه به قرينه كلمه (فوقكم ) آسمانهاى هفتگانه است و اگر آسمانها را (طرائق ) (جمع طريقه ، يعنى راه هاى عبور و مرور) ناميده از اين باب است كه آسمانها محل ناز