ن در نظر مشركين بسيارند.
سوم اينكه گفتند: (ما سمعنا بهذا فى آبائنا الاولين ) و حاصلش اين است كه اگر دعوت او حق بود ، نظير و مانندى برايش پيدا مى شد و تاريخ گذشتگان مانندى براى او سراغ مى داد و قطعا پدران و نياكان ما از ما بهتر و عاقل تر بودند و در اعصار آنان چنين دعوتى اتفاق نيفتاده ، پس اين دعوت نوظهور و دروغى است .
چهارم اينكه گفتند: (ان هو الا رجل به جنة فتربصوا به حتى حين ) كلمه (به جنه ) يا مصدر است ، و به معناى مجنون است و يا اينكه مفرد جن است ، و معناى (به جنه ) اين است كه : فردى از جن در او حلول كرده ، و اين مرد با زبان آن جن حرف مى زند، براى اينكه چيرهايى مى گويد كه عقل سليم آن را قبول ندارد، و نيز چيرهايى مى گويد كه جز ديوانگان آن را نمى گويند، پس ناگزير مدتى صبر كنيد شايد از اين كسالت بهبودى يابد و يا بميرد و شما از شرش راحت شويد.
اين چهار حجت و يا به اعتبار اينكه اولى تقسيم به دو تا مى شود اين پنج حجت مختلف ، حرفهايى بود كه بزرگان قوم نوح در برابر عوام خود زدند و يا هر يك حجت طايفه اى از قوم بوده ، و اين حجتها هر چند حجتهاى جدلى ، و داراى اشكال است ، و ليكن بزرگان قوم نوح از آنها بهره مند مى شدند، چون عوام را از اينكه به گفته هاى نوح متوجه شوند و دل بدهند، با همين حرفها منصرف مى كردند و آنان را در ضلالت باقى مى گذاشتند.

قال رب انصرنى بما كذبون

نوح (عليه السلام ) از خدا درخ واست نصرت مى كند، و حرف باء در (بما) بدليه است ، و معناى آن اين مى شود كه : خدايا! عوض و بدل تكذيب ايشان تو مرا يارى بده . ممكن هم هست (باء) را براى آلت بگيريم ، كه بنابر آن معنا چنين مى شود: خدايا! مرا با همان
وسيله اى كه اين مردم آن را تكذيب كردند يارى ده ، يعنى با آن عذابى كه اينها تكذيبش كردند و گفتند: (فاتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين ) مرا نصرت بده ، مؤ يد اين احتمال اين است كه نوح (عليه السلام ) درخواست كرده بود كه (رب لا تذر على الارض من الكافرين ديارا) و نيز مؤ يد ديگرش اينكه آيه را به طور فصل آورد، چون در معناى جواب سؤ ال و درخواست بود.
و دورى گزيدن از قوم خود كه بعد از انكار و تكذيبشان محكوم به عذاب شده بودند

فاوحينا اليه ان اصنع الفلك باعيننا و وحينا...)

اين جمله متفرع است بر درخواست نصرت ، (يعنى و چون درخواست نصرت كرد پس به او وحى كرديم ) و معناى كشتى ساختن در برابر ديدگان خدا اين است كه كشتى ساختنش تحت مراقبت و محافظت خداى تعالى باشد. و معناى (كشتى ساختن به وحى خدا) اين است كه با تعليم او و دستورات غيبى كه به تدريج مى رسد باشد.
(فاذا جاء امرنا و فار التّنّور) - مراد از (امر) به طورى كه گفته شده حكم قطعى است كه خدا بين او و قومش راند، و آن غرق شدن قوم او بود. و به طورى كه از سياق برمى آيد (فوران تنور) كه خود محل آتش است علامت و نشانه آمدن عذاب بوده و اين نشانه عجيبى بوده كه از تنورهاى آتش چون فواره ، آب بطرف بالا فوران كند.
(فاسلك فيها من كل زوجين اثنين ) - قرائتى كه بين همه قراء داير و رايج است اين است كه كلمه (كل ) را تنوين مى دهند نه اينكه به طور اضافه بخوانند، در نتيجه ناگزير چيزى در تقدير گرفته مى شود، و تقدير: (من كل نوع زوجين دو جفت از هر نوع حيوان ) خواهد بود، و سلوك در كشتى به معناى راه دادن و داخل كردن در آن است ، و ظاهرا كلمه (من ) براى ابتداى غايت باشد، و معنا اين باشد كه : دو جفت نر و ماده از هر نوع داخل كشتى كن .
(و اهلك الا من سبق عليه القول منهم ) - اين جمله عطف است بر كلمه (زوجين ) و معنايش اين است كه : داخل كشتى كن دو جفت از هر نوع و خانواده ات را.
بعضى از مفسرين گفته اند: عطف بر (زوجين ) معنا را فاسد مى كند، چون معنايش اين مى شود: داخل كشتى كن دو جفت از هر نوع را و از هر نوع خانواده ات را، پس بهتر اين است كه اصلا عطف نكنيم ، و يك فعل (اسلك ) ديگرى در تقدير بگيريم ، آنگاه عطف بر
(فاسلك ) كنيم .
ليكن اين اشكال وارد نيست ، براى اينكه كلمه (من كل ) در تقدير، حال از (زوجين ) و در نتيجه رتبه متاءخر از آن است ، همچنان كه ما نيز متاءخر در تقدير گرفتيم و وقتى متاءخر شد در نتيجه (اهلك ) عطف به زوجين مى شود، بدون اينكه دوباره (من كل ) بر سر آن درآيد.
و مراد از (اهل ) خاصه و خانواده است ، و از ظاهر كلام برمى آيد كه مراد از آن هم خانواده او و هم مؤ منين به اويند، چون در سوره هود گروندگان و مؤ منين به او را با خانواده او ذكر كرده و در اينجا همه را با كلمه (اهل ) تعبير آورده . پس معلوم مى شود در اينجا همه آنهايى كه با نوح به كشتى درآمدند اهل آن جناب به حساب آمده اند.
و مراد از (من سبق عليه القول منهم )، همسر او و پسر او است ، چون نوح از اين جمله همان را فهميده بود، و اين دو تن كافر بودند و فرزندش از سوار شدن بر كشتى امتناع ورزيد، و با اينكه به كوه پناهنده شد غرق گشته ، قضاى حتمى درباره اش جريان يافت .

و لا تخاطبنى ف ى الّذين ظلموا انهم مغرقون

در اين جمله نوح (عليه السلام ) را نهى مى كند از سخن گفتن با خدا. و اين كنايه است از نهى شديد از وساطت و شفاعت ، چون مخاطبه را معلق بر (الّذين ظلموا) كرده ، و نهى را هم تعليل كرده به اينكه (انهم مغرقون ) پس كانه فرموده : من تو را نهى مى كنم از اينكه با من درباره اين كفار حرفى بزنى ، تا چه رسد به اينكه وساطت كنى ، چون غضب من شامل آنان شده ، شمولى كه هيچ چيز آن را دفع نمى كند.

فاذا استويت انت و من معك على الفلك فقل ... و انت خير المنزلين

خداى تعالى به نوح تعليم مى دهد كه بعد از جاى گرفتن در كشتى خدا را بر اين نعمت كه از قوم ظالمان نجاتش داد حمد گويد. و اين خود بيانى است بعد از بيان قبلى ، براى هلاكت كفار، چون خبر مى دهد از اينكه حتما آنان غرق مى شوند و تو نجات پيدا مى كنى ، و نيز تعليم مى دهد كه از خدا در خواست كند تا از طوفان نجاتش داده ، در زمين فرودش آورد، فرود آوردنى مبارك و داراى خيرى بسيار و ثابت ، چون او بهترين منزل دهندگان است .
و از همين كه او را ماءمور كرده تا حمد و ستايشش كند ، و صفات جميلش را بر شمارد، بر مى آيد كه نوح از بندگان مخلص خدا بوده ، چون خدا منزه است از اينكه به غير مخلصين چنين دستورى دهد، و منزه است از توصيفى كه غير مخلصين براى او مى كنند،
همچنان كه فرموده : (سبحان اللّه عما يصفون الا عباد الله المخلصين ).
و اگر خداى عزوجل از نقل داستان نوح و طوفانش تنها به فرمان خود اكتفا كرد كه فرمان به غرق آنان داد، و ديگر از غرق شدن آنان چيزى نفرمود، براى اشاره به اين بوده كه آنچنان محو و نابود شدند كه خبرى از ايشان باقى نماند كه به گفته آيد. و نيز اشاره به عظمت قدرت الهى است . و هم براى اين بوده كه مردم ديگر را از سخط خود بيمناك سازد و كفار و نابودى آنان را امرى ناچيز و بى اهميت جلوه دهد، و به همين جهت است كه از داستان هلاكت آنها چيزى نگفت ، و به سكوت گذراند. حتى سكوت در اينجا در رساندن آن غرضهايى كه شمرديم به چند وجه بليغتر است از اشاره اجمالى كه در آيه (و جعلناهم احاديث فبعدا لقوم لا يؤ منون ) آمده .

ان ف